<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نوش</title>
<link>http://noush.blogfa.com/</link>
<description>نوشته های محمدرضا نیکخواه</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 08 Sep 2007 14:38:21 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>پروفايل شخصيتي من! </title>
<link>http://noush.blogfa.com/post-77.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;یکی از دوستان ماه ها پیش برایم&amp;nbsp;نامه اي&amp;nbsp;با عنوان&amp;nbsp;&quot;Analyze yourself&quot; فرستاد كه حاوي لينكي به سايت imagini بود كه طي يك تور تصويري شخصيت شما بر اساس حس&amp;nbsp;بينايي سنجيده مي شد. برايم خيلي لذت بخش بود كه تونستم شخصيتم رو تا حدودي بشناسم. خوبي اين سايت اينه كه بعد از پر كردن تمام مراحل افرادي كه شباهت شخصيتي به شما داشته اند و انتخابهاشون شبيه شما بوده رو به درصد بيان ميكنه. شخصيت من تا حدودي بيش از اندازه رمانتيك و پيچيده بود و جالبه كه از ۴ ميليون نفري كه توي سايت پروفايلشون رو كامل كردن، شبيه ترين فرد موجود با من تنها ۶۴ درصد انتخابهاي يكسان داشته! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot; width=18&gt;... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اينم صفحه اول&amp;nbsp;Moods من: &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://nikkhah.persiangig.com/image/1.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;A href=&quot;http://nikkhah.persiangig.com/image/2.jpg&quot;&gt;اینم ادامش&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;توصیه می کنم به &lt;A href=&quot;http://dna.imagini.net/friends/&quot;&gt;این سایت&lt;/A&gt; سر بزنید و تورش رو کامل تا انتها برید. شاید یکی پیدا شد که خصوصیات شخصیتیش شبیه من باشه!! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 08 Sep 2007 14:38:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=noush&amp;postid=77</comments>
<dc:creator>noush</dc:creator>
<guid>http://noush.blogfa.com/post-77.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از کاشی های آبی مون / سر زده فواره ی خون</title>
<link>http://noush.blogfa.com/post-76.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;مدرسه مطهری: کتیبه سند وقف مسجد (وقفنامه مسجد عالی سپهسالار)،&amp;nbsp;با خطاطی&amp;nbsp;میرزا غلامرضای اصفهانی،&amp;nbsp; در دست بازسازی سازمان میراث فرهنگی... &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اتفاق کاملا تصادفی: قسمتی از وقفنامه که به طور کاملا تصادفی (!) ریخته شده است،&amp;nbsp;رویش نوشته شده بود: اعلیحضرت رضا شاه پهلوي!&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://irapic.com/uploads/1186033651.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://1saoshyant.blogspot.com/2007/08/blog-post_02.html&quot;&gt;اينجا&lt;/A&gt; و &lt;A href=&quot;http://madreseyema.blogfa.com/post-129.aspx&quot;&gt;اينجا&lt;/A&gt; را بخوانيد و تصاويرش را ا&lt;A href=&quot;http://madreseyema.blogfa.com/post-133.aspx&quot;&gt;ينجا &lt;/A&gt;ببينيد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 06 Sep 2007 14:42:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=noush&amp;postid=76</comments>
<dc:creator>noush</dc:creator>
<guid>http://noush.blogfa.com/post-76.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نقلی از عالیس - انشایی به سبک قدیم</title>
<link>http://noush.blogfa.com/post-75.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;اميددارم تا دوستم &quot;&lt;STRONG&gt;عاليس&lt;/STRONG&gt;&quot; را يادتان باشد، و اگر نيست سري به &lt;A href=&quot;http://www.noush.blogfa.com/post-17.aspx&quot;&gt;اينجا &lt;/A&gt;بزنيد. من با اينكه يكسالي ميشود كه نديدمش نظرش را در دو مطلب پيش يافتم و دانستم كه هنوز در قيد حيات است، خلاصه فرصتي شد تا دوباره &lt;A href=&quot;http://www.alialeyasin.blogfa.com/&quot;&gt;تارنماي عصر حجري اش&lt;/A&gt; را مروري كنم، و حظ وافري بردم از شيوه نگارشش! در اين روزگار كه انشاي مردمان آنقدر پرغلط و فرنگي-شده و بي-هويت است، خواندن چنين متني با الگوي نوشته هاي پيشينيان آنهم از يك جوان، غنيمت كه چه عرض كنم، شايد كيميايي باشد دست نيافتني.&lt;BR&gt;الغرض متني از او را كه چاشني طنز هم دارد گزينش كردم تا اينجا نقل كنم، با دخل وتصرف. و توضيحات خودم را در پاورقي ذكر ميكنم، عذر ميخواهم از خوانندگاني كه توضيحات اين حقير برايشان زيادت و بديهي مي نمايد ولي تصديق بفرماييد كه براي برخي خوانندگان مفيد است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; لعنت بر مفلسی و بی-پولی؛ لعنت بر تبعاتش، مِن جمله مستأجری (و از ملزومات این آخری &quot;اثاث کشی&quot; ست.) نمی دانم شما چند بار این پدیدۀ &quot;خانمان-برانداز&quot; (و به قول باستانی پاریزی، &quot;خاندان-برانداز&quot;) را تجربه کرده اید، امّا فقط از 5-6 سالگیم اکنون 7 اثاث کشی را تجربه کرده ام و از این میان، 3 تا فقط بعد از یک سال انجام شده اند (و احتمالاً سال بعد چهارمی خواهد بود) ... (پیوند ادامه مطلب را دریابید.)&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 27 Aug 2007 22:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=noush&amp;postid=75</comments>
<dc:creator>noush</dc:creator>
<guid>http://noush.blogfa.com/post-75.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شرح ما وقع </title>
<link>http://noush.blogfa.com/post-74.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;1- روزها روشن بود و من در تكاپو بودم و مثل كودكي كه حياط بزرگي را مي بيند، مي دويدم و مي جستم و به هر سويش سرك مي كشيدم. دنياي واقعي را مي گويم، كار را مي گويم. و چيز عجيبي نبود. همان دنياي كثيف آدمها. شايد مثل يك ميدان نبرد كه جمعي دور تا دور نشسته اند و ميدان را مي نگرند و فرياد مي زنند و اگر كسي در اين ميدان پيروز شد و جمعي ولو اندك برايش هورا كشيدند، خيال برش مي دارد كه انگار كسي شده است و غولي است شكست ناپذير. و درست بعد از خارج شدن از ميدان مي بيند كه درست مثل همانهايي است كه اسمش را در بوق مي كنند و بادكنك غرورش مي تركد! زندگي همين است...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و من از نزديك شاهد روند اجراي يك پروژه ملي بودم (و هستم هنوز) و مي ديدم كه آدمها چطور به صورتهاشان سرخاب و سفيداب مي زنند و شايد هم نقاب، براي آنكه نگويند &quot;نمي دانم&quot; و ندانستنشان از شيشه نگاهشان پيدا نشود. و فرقشان با دانشجويان اينست كه پشت ميز مي نشينند، كت و شلوار مي پوشند، پول مي گيرند و كمي قلمبه حرف مي زنند. و كساني را ديدم مثل يك كوه تجربه و دانش اما متواضع، كه با ديدن اين بلاهت ها خم به ابرو نمي آورند و كاسه صبرشان آنقدر بزرگ است كه به اين سادگيها پر نمي شود. و چه مملكت غريبي است! دانشمند را بسته اند و ابله را گشاده... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;كار هم يك تسكين گر است، براي اينكه فريبت دهد كه وقتت را تلف نمي كني و در ازايش دستمزد مي گيري و پيشرفت مي كني و الخ. اما اگر نيك به كنه آن بنگري، مي بيني داد و ستدي است بر سر زمان زندگيت، كه در ازاي بهاي كمينه اي مي فروشي و آرمان هاي زندگي ات كه كسي براي انجامش دستمزد نمي دهد قرباني مي شود و تحت الشعاع قرار مي گيرد. لاف گزافي است كه مي گويند پيشرفت مي كني، كه مي دانم مثل شتر آسيابان مسيري را مي گردي و وقتي چشم بندت را باز مي كنند مي بيني درست سر خانه اولي! و كم كم هم رنگ ديگران مي شوي و ارزش هايت رنگ و بوي مادي مي گيرد و گمان مي كني در يك ماراتن جهاني هستي براي ثروتمندتر بودن. و چه پندار زبوني است اين! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و من بخاطر كسب تجربه ها و چشيدن طعم كارهاي بزرگ خرسندم. و با كسي كار مي كردم كه براي كارش اهميت قايل بود و باسواد بود و پر تجربه و با وجود سن بالايش دنياي جواني داشت و پرطراوت. و بيش از حدي كه قابليتش را داشتم به من ميدان داد و بيشتر از آنچه تصور مي كردم به من اعتماد كرد. از اين باب خيالم راحت است كه ارزش آموخته هايم از ارزش وقتي كه سپري كردم بيشتر است. و دستاورد معنوي من در اين يكماه و نيم&amp;nbsp; اين بود كه فهميدم ثروتمند شدن كار دشواري نيست، بلكه چشم پوشي از ثروت براي رسيدن به هدف هاي زندگي دشوارتر است. و خدا را شكر مي كنم كه سبب شد تا اين مفهوم را وجدان كنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;2- از اوايل تابستان مي خواستم تا &quot;هنر&quot; را سرمشق زندگي ام بگذارم، اما نشد! حاصلش تنها رفتن 1 تئاتر، 2 گالري رنگ و روغن و يك كنسرت بود. كنسرتي كه چكناوريان رهبرش بود و در يك اقدام جالب و منحصر بفرد بليطش را بعنوان كادوي سالروز تولدم هديه گرفتم. از يك جمع خوب و بي ريا. و حيف كه دير كردم و ثانيه هايي كه مي توانست زيبا باشد را زشت كردم... و اگر بشود اسمش را هنر گذاشت دو تا داستانك و شعر-كي- هم گفتم و بالطبع راضي نيستم از اين وضع زندگي چون بخاطر مشغله هايم در اين دوماه حتي 2 ساعت هم مطالعه ادبي نكردم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;3- بيست وسه ساله شدم و در سالروز تولدم لطف دوستان و آشنايان عليرغم بي لطفي هاي من ادامه داشت و جالبترين هديه اي كه گرفتم يك &quot;بالش بزرگ&quot; بود، هيجان انگيز و غير منتظره. از خواهر بزرگترم كه هميشه دوستش دارم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;4- كارهاي طراحي وبسايت هم در اين تابستان تقريبا پر رونق بود. 4 طرح كه تا حال كارهاي ابتدايي 2 تاي آنها شروع شده و يكي در سطح عقد قرارداد است و ديگري هم كارش يكماه است كه تمام شده. اين آخري كاري كوچك ولي مينياتوري و زيبا بود بنام &lt;A href=&quot;http://roshanan.net&quot;&gt;روشنان&lt;/A&gt; ، كه دوست دارم نظر شما را راجع به طراحي اش بدانم. براي اين سايت تجربه داشتن يك كارفرماي فوق العاده را داشتم، كسي كه هنگام عقد قرارداد آب طالبي ميهمانت مي كند و با خوشرويي تمام، حق الزحمه ات را لاي كارت تبريك مي گذارد و به همراه يك كتاب كادو پيچ شده به تو هديه مي دهد. و چقدر از حسن برخوردش آموختم! اگر متن مرا مي خواند بداند كه مي خواستم از او بيشتر تشكر كنم ولي نمي دانستم چگونه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;5- تا به حال هيچ تابستاني نداشتم كه اينقدر برايم بدون مسافرت بوده باشد. در حاليكه تمام اعضاي خانواده به طور دوره اي و حتي چند باره به مسافرت رفتند و روز و شبهايي بود كه من در خانه تنها مي ماندم ... اين اواخر يك سفر 3 روزه به اطراف تهران داشتم كه عجيب خوش گذشت و حدود نهم اين برج هم سفري آتي به مشهد دارم. كوه و تفرج هاي شبانه ام هم تقريبا حداقل بود. بجايش آنچه در اين تابستان زياد به چشم مي آمد ميهماني ها و جمع هاي كوچك و بزرگ خانوادگي بود، پر از صميميت.&lt;BR&gt;6-&amp;nbsp; مي خواستم يك مقاله بنويسم با يك دوست فوق ليسانسي كه پيشنهادش را خودش به من داده بود، كارهاي مقدماتي اش را كمي جلو برديم ولي به جايي رسيديم كه نه من و نه او ديگر حتي وقت سرخاراندن هم نداشتيم... اين تابستانم پر بود از اين جور پروژه هاي ناتمام. از اين بابت ناراحتم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;7- به اندازه يك دنيا حرف دارم از يك مسأله اي كه توان گفتنش را روي وب ندارم. و نبايد بگويم البته. دنياي غريبي است. يكي بيايد به من بفهماند كه آنقدر كه فكر مي كنم بزرگ نشده ام...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;8- از درس خواندن و زبان خواندن هنوز هم خبري نيست. لطفا يكي ديگر بيايد كمي مرا شماتت كند. در اين مورد اجازه دشنام دادن هم به دوستانم مي دهم!! نمي دانم شايد دنبال يك همراه باشم براي اينكه مرا هل دهد ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;9- كلا روزگار خوبي است. شادي هايم حقيقي اند و احساس خوبي از گذراندن اوقاتم دارم. و خداوندگار آسمان و زمين كماكان مهربان است...&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 25 Aug 2007 18:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=noush&amp;postid=74</comments>
<dc:creator>noush</dc:creator>
<guid>http://noush.blogfa.com/post-74.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مرجانه ساتراپی</title>
<link>http://noush.blogfa.com/post-73.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 246px; HEIGHT: 222px&quot; alt=&quot;&quot; hspace=5 src=&quot;http://nikkhah.persiangig.com/image/persepolis_extract2.jpg&quot; align=left vspace=3 border=0&gt;پرسپولیس نام یک انیمیشن سیاه و سفید براساس کمیک استریپ های &lt;A href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Marjane_Satrapi&quot;&gt;مرجانه ساتراپی&lt;/A&gt; است که برنده جایزه ویژه هیئت داوران جشنواره کن امسال شد. او در کودکی در ایران و اکنون ساکن فرانسه است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کتاب کمیک استریپ های او داستان زندگی مرجانه&amp;nbsp;از کودکی تا بزرگسالی است و &amp;nbsp;اتفاقات انقلاب و شرایط حاکم بر کشور و تغییرات و تحولات را در زمان کودکی اش به تصویر کشیده که به عقیده من بسیار متفاوت تر از کمیک استریپ های معمولی است که می بینیم. این کتاب گرچه به عقیده اکثر افراد بخاطر دیدگاه های سیاسی برنده جایزه شد به نظر من استحقاق چنین جایزه ای را دارد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در طول خواندن این کتاب با دوگانگی های موجود در ذهن حقیقت جو و پرسشگر یک کودک روبرو می شویم و لحن تصاویر و متن ها بقدری دوستانه و با صداقت است که مخاطب را کاملا با خود همراه می کند. مثلا کودک با فردی مثل خدا دوست است و خدا هر شب با او صحبت می کند و&amp;nbsp;او را در آغوش می كشد و با او غذا می خورد. کودک گاهی اوقات از خدا ناراحت می شود و با او قهر می کند.&amp;nbsp;یا &amp;nbsp;حتی تفکر حاکم بر نظریات ماتریالیستی مارکس و پندارهای کودک در مورد این تفکرات و کتابهایی که در این باره می خواند (&lt;A href=&quot;http://nikkhah.persiangig.com/image/Persepolis%20Volume%201%20014.jpg&quot;&gt;اين تصوير&lt;/A&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; و &lt;A href=&quot;http://nikkhah.persiangig.com/image/Persepolis%20Volume%201%20015.jpg&quot;&gt;اين يكي&lt;/A&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; را ببينيد.)&amp;nbsp;... یک آمیزه ای از طنز، صداقت كودكانه، هيجان و بستر داستاني مطلوب. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;كتاب را مي توانيد از &lt;A href=&quot;http://tooba-cn.blogfa.com/post-125.aspx&quot;&gt;اينجا&lt;/A&gt; دانلود كنيد با اينكه حجمش زياد است مطمئن باشيد ضرر نمي كنيد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Jul 2007 21:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=noush&amp;postid=73</comments>
<dc:creator>noush</dc:creator>
<guid>http://noush.blogfa.com/post-73.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مناظره اقتصادی یا تسویه حساب سیاسی؟</title>
<link>http://noush.blogfa.com/post-72.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&amp;nbsp;25 خرداد 1385 ، یعنی یکسال و اندی پیش، نامه اقتصاددانان که ۵۰ نفره بود تهیه شد. در ۱۰ بند. احمدی نژاد هیچ واکنشی نشان نداد و می خواست خبرش شیوع پیدا نکند و این اتفاق هم افتاد. الیاس نادران هم در مجلس فحش را به امضاکنندگان این نامه کشید که: &quot;اين آقايان با اين ديدگاه‌ها و با آن عملكرد امروز حاكميت را از دست داده‌اند و بعد با نامه پراكني، نطق و مقاله مي‌خواهند شرايط ايران را مشوش جلوه دهند.&quot; و حتی گفت: &quot;اگر اين آقايان خيلي مي‌ترسند، بروند پيش رفقايشان در لندن و در دانشگاه اسماعيليه تدريس كنند و هر وقت مملكت گل و بلبل شد برگردند. &quot;!!&lt;BR&gt;پشت سرش سخنگوی دولت گفت که دولت کلی مشاور اقتصادی دارد و نظرها کارشناسی است و الخ. که همان موقع فرشاد مومنی &lt;A href=&quot;http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-742592&amp;amp;Lang=P&quot;&gt;با ایسنا مصاحبه کرد &lt;/A&gt;و گفت: &quot;&lt;FONT color=#000033&gt;اين كه سخنگوي دولت ادعا مي‌كند دولت پيش از تصميم‌گيري‌ها با همه اقتصاددانان مشورت مي‌كند ان‌شاءاله اشتباه تايپي بوده و بايد تصحيح شود، چون چنين چيزي واقعيت ندارد!! &lt;/FONT&gt;&quot; &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&amp;nbsp;بعد با اشاره به نامه گفته بود:&amp;nbsp;&quot;&lt;FONT color=#000033&gt;به جاي توجه به متن نامه بيش از 90 درصد پاسخ‌ها توجه به اسم‌هاي افراد مانند ستاري‌فر و شركا بوده است.&lt;/FONT&gt;&quot; &lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://ires.blogfa.com/post-13.aspx&quot;&gt;متن کامل نامه و حرفهای نادران رو اینجا می تونید بخونید.&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خلاصه یکسال گذشت و شد &lt;FONT color=#666666&gt;22/3/86 ، &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;A href=&quot;http://www.magiran.com/npview.asp?ID=1421916&quot;&gt;یک نامه دیگر این بار با ۵۷ نفر&lt;/A&gt;، که اینبار که یکم از سیاستهای غلط دولت درک شده بود سکوت و درپوش گذاشتن جواب نداد و مسأله رسانه ای شد. جمعیت ایثار گران گفت که ما &lt;A href=&quot;http://www.donya-e-eqtesad.com/Default_view.asp?@=50409&quot;&gt;حاضر به مناظره ایم&lt;/A&gt;! و اشتباهشان همین بود که سکوت رو شکستند چون دولت هنوز به قضیه بی محلی می کرد. امروز واکنش اقتصاددانان به مناظره تیتر روزنامه ها بود که بیشتر &lt;A href=&quot;http://www.donya-e-eqtesad.com/Default_view.asp?@=51670&quot;&gt;تقاضای مناظره کتبی داشتند.&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;گفتگوی خبری شب پیش هم با عبده و نادران بود. و این نادران اینقدر سیاسی بازی درآورد که پای تلویزیون اعصاب هر بیننده ای رو خرد می کرد. بجای&amp;nbsp;ارائه جواب تئوریک می گفت مگه دولتهای قبلی چکار کردند؟ و هی&amp;nbsp;بحث رو &amp;nbsp;مقایسه ای می کرد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خلاصه من که اعصاب تحلیل کردن و این حرفها رو ندارم&amp;nbsp;و از بس خبر ناامید کننده در این ۲ سال اخیر شنیدم که افسردگی گرفتم. خواستم تا در جریان باشید چون مناظره ها قراره از تلویزیون هم ادامه پیدا کنه.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 26 Jun 2007 20:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=noush&amp;postid=72</comments>
<dc:creator>noush</dc:creator>
<guid>http://noush.blogfa.com/post-72.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>موجودی بنام Bennett</title>
<link>http://noush.blogfa.com/post-71.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 400px; HEIGHT: 288px&quot; alt=&quot;بودجه دفاعی آمریکا&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.csmonitor.com/2007/0208/csmimg/cartoon.jpg&quot; vspace=2 border=0&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&quot;Clay Bennett&quot; کاریکاتوریست روزنامه &quot;&lt;A href=&quot;http://www.csmonitor.com&quot; target=_blank&gt;The Christians Science Monitor&lt;/A&gt;&quot; و بینظیرترین کاریکاتوریستی است که تا به حال دیده ام. کارهایش نه تنها از نگاه فنی&amp;nbsp;نقاشی زیباست بلکه دید او به مسائل، بسیار جدید و غیرمستقیم است. برای مثال در کاریکاتور فوق در&amp;nbsp;جعبه شیرینی بودجه دولت آمریکا، شیرینی هایی که دور تا دور جعبه هستند کلمه Defense را تشکیل می دهند که نشانگر اینست که اکثر بودجه دولت آمریکا صرف مخارج نظامی می شود و مقدار کمی از آن به آموزش، رفاه&amp;nbsp; و بهداشت اختصاص می یابد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مرور کاریکاتورهای Bennett دقیقا ما را با نگرانی ها و حال و هوای جامعه صنعتی و مدرنی مثل آمریکا آشنا می کند، برای مثال مدتهاست که کاریکاتورهای او به مسئله گرم شدن زمین و اجلاس گروه هشت اشاره دارد. روزنامه او که به نظر می رسد حامی حزب دمکرات و مخالف سیاستهای بوش است کاریکاتورهای گاه واقعاً خنده داری را بر علیه بوش منتشر می کند. برای مثال&amp;nbsp;&lt;A href=&quot;http://nikkhah.persiangig.com/image/benet/cartoon78.jpg&quot; target=_blank&gt;این کاریکاتور &lt;/A&gt;نشانگر اینست که آمریکا بخاطر جنگ خیالی بوش برعلیه تروریسم از سازندگی داخلی خود بازمانده است. یا &lt;A href=&quot;http://nikkhah.persiangig.com/image/benet/58.jpg&quot; target=_blank&gt;این یکی &lt;/A&gt;نشانگر دروغهای سازمان جاسوسی آمریکا برای قابل اعتماد بودن&amp;nbsp;(Credibility)&amp;nbsp;این سازمان است. &lt;A href=&quot;http://nikkhah.persiangig.com/image/benet/cartoon57.jpg&quot; target=_blank&gt;این کاریکاتور &lt;/A&gt;کنایه ای به عدم&amp;nbsp;کشش اقتصاد آمریکا در داشتن بازار بورسی وسیع است &lt;A href=&quot;http://nikkhah.persiangig.com/image/benet/cartoon5.jpg&quot; target=_blank&gt;و این کاریکاتور&lt;/A&gt; طعنه ای به سازمان اطلاعات آمریکاست که به تمام افراد موجود در دفتر تلفن به دید مظنون تروریست می نگرد. اما خود من عاشق &lt;A href=&quot;http://nikkhah.persiangig.com/image/benet/cartoon19.jpg&quot; target=_blank&gt;این یکی ام&lt;/A&gt;&amp;nbsp;بوش تمام نمودارهای نزولی را طوری برعکس نصب کرده است که صعودی به نظر برسند! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 11 Jun 2007 20:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=noush&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>noush</dc:creator>
<guid>http://noush.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفرنامه اصفهان 2 و 3</title>
<link>http://noush.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;
&lt;P align=justify&gt;صبح فردا با یک حس خوب از خواب بیدار شدم، صدای بچه ها از راهروی 
هتل می آمد، هم اتاقی هایم هنوز خواب بودند، بعد از یک دوش صبحگاهی حسابی سرحال 
آمدم، به اتاق &quot;علمای اقتصاد&quot; سر زدم، امید داشت با آهنگی که از کامپیوتر دکتر پخش 
می شد نرمش صبحگاهی موزونی (!) می کرد استاد هم نشسته بود و می گفت: &quot;آهنگ قشنگیه&quot; 
!! و من همچنان متعجب از لایه های پنهان شخصیتی این استاد... بقیه سر میز بودند و 
حمید داشت برایشان چای می ریخت، این چند روز به یک آبدارچی می مانست. به لطف وجود 
دکتر آنقدرچای خورده بودند که قندشان تمام شده بود، از میهمان خانه برایشان قند 
گرفتم... به اتاق خودمان رفتم، بچه ها بیدار شده بودند و تلویزیون نرمش شبکه 3 را 
نشان می داد، سعی کردم با آنها هماهنگ شوم ولی سهل ممتنعی بود که نپرس! صبحانه مورد 
علاقه ام آمد، نان و پنیر و هندوانه. با ولع خاصی خوردیم و آماده حرکت شدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;باغ پرندگان را ندیده بودم ولی تعریفش را شنیده بودم، آفتاب تندی 
بود و هوا گرم شده بود. یک رود پرآب و زیبا در طول باغ جریان داشت، نگاه کردن به 
این آب خیلی برایم لذتبخش بود، برای خودم هم تعجب انگیز بود که سلایقم در این سفر 
متفاوت شده بود، هیجان زیاد دیگر برایم جذابیت نداشت، و انگار تمام وجودم به دنبال 
یک آرامش روحی بود، دنبال یک کنجی برای رها شدن از هیاهوها. محوطه بزرگی را با توری 
محصور کرده بودند و چند علمک بلند توری را از آسمان نگه داشته بودند تا روی زمین. 
مثل باغی که پرنده ها در قفس نباشند و آزاد بگردند دریغ از اینکه فقط سایز قفسشان 
بزرگ تر شده بود. و پرندگان گوشتخوار و کمیاب هنوز در قفسها بودند. جذاب ترین قسمتش 
برای من دیدن جغد بود. بزرگتر از آنچیزی بود که تصور می کردم، با چشمهایی گیرا و بر 
خلاف دیگر پرندگان صورتش مسطح است و چشمانش کنار هم است مثل صورت انسان. و البته 
هیکلی زیبا!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد از آن راهی آتشگاه شدیم، بالای یک تپه سنگی، دلم برای تیپ 
برخی از بچه ها که بدرد سالن مد می خورد می سوخت! و تپه ای در حکم یک سوسول سنج. و 
لباسهای پلوخوری و کفشهای میهمانی که خاک و خل رویشان را می گرفت. و زمانبندی دقیق، 
درست سر ظهر که سایه ات مینیمم مساحت ممکن را دارد! بالا مثل یک پرستشگاه بود، با 
یک عمارت کوتاه آجری و چند ضلعی، و همه بچه ها در همان یک گله جا جمع شده بودند و 
باد خنکی می آمد. شهر از این بالا بزرگتر و سبزتر به نظر می آمد، فرصتی بود برای 
برانداز کردن یک شهر که بدانی غیر از آن زیبایی های درونی اش، در نزدیکی زمین 
کشاورزی و حلبی آباد هم دارد. مسیر بالا رفته را برمی گردیم و همه عرق ریزان و 
صورتها سرخ و البته تشنه، آب خنک کم پیدا می شود و مسئولین سریعا تهیه می کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ناهار را باید در رستورانی نزدیکی هتل بخوریم، چلوکباب با دوغ و 
یک ماست موسیر برای چند نفر که از این نوع جیره بندی اصلا خوشم نمی آید. تفکیک 
جنسیتی تا سر میز نهار هم کشیده شده بود، شاید مسخره به نظر می رسید ولی دلیلش 
تبعیض جنسیتی مسخره تری بود که بر سر نوع غذا بود، خانمها یک کباب و آقایان دو 
کباب! اول خنده ام می گیرد و بعد متأثر می شوم، اگر دختر بودم بهم بر می خورد، حتی 
اگر این اشتهای مردانه ام را نداشتم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پس از نهار باز هم رفتیم به اتاق &quot;علمای اقتصاد&quot;، چند تا عکس 
دیدیم و چای و نماز و منتظر دوست اصفهانی برای اینکه ما را ببرد دیدن پدرو ومادر 
تازه از مکه آمده اش. آمد و راه افتادیم، سر کوچه شان بودیم که دکتر درآمد که: 
&quot;نیک، هیچی نخریدیم که ...&quot; و من هم که به هوای چتر بازی های رفاقتی راهی شده بودم 
تازه دوزاریم افتاد که این جا دیگر مسأله خانواده است و آبرو و آداب... و قانونمندی 
هایش فرق می کند، مثل همان دنیای کلاسیک آدمهاست که البته من بیشتر دوستش دارم. 
حواسم که آمد سرجایش و تازه فهمیدم در چه موقعیتی هستم گفتم: &quot;آره، باید یه چیزی 
بخریم ...&quot; تصور کنید که نزدیک ظهر در یک شهرستان، بر خیابانی که مغازه ها همه 
تعطیل اند و میزبان همراهمان و در دوقدمی مقصد ... و چیزی که چشمم را گرفت یک میوه 
فروشی بود، مثل تشنه ای که در کویر سرابی را می یابد گفتم : &quot;خربزه!&quot; و دکتر تأیید 
کرد که سلیقه ات خوبست و الخ. و سه عدد خربزه خریدیم به عبارت ده هزار و دویست 
تومان! (با کم و زیادش) که هنوز که فکر می کنم به خودم می گویم: &quot;عجب!&quot;... و کل 
افتاد بین من و دکتر که فلان خربزه شیرین است و دیگری نیست و راه افتادیم و بین راه 
خز و خیل بازی هایی در سطوح تیم ملی و مشابه آن. راستی یادم رفت بگویم که جمعی 
بودیم در حدود 9 نفر. و بین راه آن خربزه ای که من می گفتم شیرین است و دکتر می گفت 
نیست، افتاد و ترکید!! خلاصه رسیدیم و سلام و احوالپرسی و چه خانواده صمیمی و خاکی 
و دوست داشتنی. و خز بازی هایی که تمام نمی شد و سینا چند بار استارت زد و من جداً 
نگران اینکه خاموش نشود و خدایمان رحم کرد که آن وسطه ولو نشد! (دوستمان آنقدر خوش 
خنده است که اگر شروع کند تمام شدنش با خداست.) و گپ های رسمی و تعاریف از سفر و 
قسمت عمده ی خربزه هایی که خریدیم را خودمان خوردیم! و شکست آشکار من از دکتر، تا 
یاد بگیرم دیگر به گزاره های غیرمستدل کوچه بازاری اعتماد نکنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بازدیدمان تمام می شود و راهی مسجد جامع اصفهان می شویم، کلکسیونی 
از لایه های متنوع معماری ایران، بیشتر به درد دانشجویان معماری می خورد. نمی 
توانیم سر فرصت بازدید کنیم، قرار است رئیس جمهور بیاید ظاهراً. و منی که چند روزی 
آمده بودم تا از رگبار اخبار ناامید کننده اش در امان باشم، خودش به اینجا آمد، 
معلوم است خیلی دوستمان دارد! و تمام شهر و حتی میدان امام پر بود از بنرها و عکس 
ها و پوسترها و پارچه نوشته ها و تبلیغات برای آمدنش، خرج خیلی وسیع بود که مشابه 
اش را جایی ندیده بودم. و حجم تبلیغات عجیب، از میدان و خیابان و تیر برقی نبود که 
رویش عکس این آقا نباشد، و با جمله هایی شعار گونه که صل علی محمد روح فلانی آمد و 
از این حرفها و رئیس جمهور در ژستهای مختلف. یادم می آید بعد از انتخابات پیام داد 
که عکسم را چاپ نکنید و تبریک نفرستید برای صرفه جویی و چنان خبرش را مخابره کردند 
که کودکان دهاتی هم از گپ های عصرانه پدران بیکار آبادیشان بشنوند و یادشان بماند! 
و حال اینگونه. و غصه ام می شد از شور و امید مردمی که می دانم فردا روز ناامید می 
شود و ... رها کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و مسجد جامع هزار تویی دارد که روزها برای دیدنش وقت می خواهد و 
با بازدیدی سرسری می خواستند بیرونمان کنند. جمعی بودیم انگشت نما، بخاطر تفاوت 
فرهنگ ها. و از مسجد که بیرون آمدیم در محله ای بود مشابه &quot;مولوی&quot; خودمان، شلوغ و 
پلوغ و چهره های خطرناک و حتی کوچه ای بود مثل &quot;کوچه مرغی ها&quot;ی مولوی، مرغ و خروس و 
کفتر و مرغابی می فروختند و بیرون آمدیم و این پیاده روی خیابانی کار دستمان داد، 
یک مسئله ناراحت کننده که نمی گویم و خوش ندارم به آن فکر کنم، ... خلاصه حسابی 
حالم را گرفت و من که کمی عصبی بودم عصبانیتم اوج گرفت و از اینکه در مملکت خودمان 
احساس امنیت نمی کنیم ناراحت و قُرزنان، داشتم با حرارت برای بچه ها صحبت می کردم 
که صدایم بالا گرفت و میان حرفهایم می گفتم که &quot;... تُف به این مملکتی که ...&quot; و 
آقایی که جلوی مغازه اش بود صدایم را شنید و بلند گفت: &quot;واقعاً تف آقا، واقعاً 
تُف&quot;!... یک لحظه دیدم شده ام مثل جاهل های قدیم میان یک محل قدیمی که کمی سبیل و 
یک دستمال یزدی کم دارم... خودم را&amp;nbsp; جمع و جور کردم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جواد هم آمده بود. میان همان خیابان شلوغ دیدیمش. بعد از خرید گز 
راهی سی وسه پل می شویم، با همان شکوه همیشگی اش، و زاینده رود مثل یک میهمان عزیز 
کرده، آرام و با وقار از وسط شهر رد می شود. بهتر است بگویم مثل یک دخترک زیبایی 
است والبته لوس. از آنهایی که لوس بازی درآوردنش هم خواستنی است. آنقدر عرض رود را 
زیاد کرده اند که دخترک آرام آرام و خرامان گام بردارد و کف رود را سنگفرش کرده اند 
مثل یک فرش قرمز، و هزار جور آرا بیرا کرده اند اطرافش، مثل باغکاری ها و نور 
افشانی ها و فواره ها که همانند سرخاب و سفیداب اند و پلها که مثل نگینهای سنجاق بر 
گیسوی این دخترک. خلاصه نازی دارد این زایند رود. پیاده راه می افتیم تا پل خواجو. 
و این آرامش برایم غنیمت است، بعد پل چوبی من و امید از بچه ها جدا می افتیم و گپی 
دوستانه و خوشحالم از آسوده بودن. می دانم که انرژی کافی ندارم. به پل خواجو می 
رسیم و منتظر شام، و من هم از بیکاری متنفرم! بچه ها نیستند و من و امید تنهاییم 
واستاد هم که ما را می بیند، با کت و شلوار می آید، پاچه ها را بالا می زند و روی 
چمن های اطراف زاینده رود کنارما می نشیند! و من کماکان متعجب از شخصیتش. &lt;BR&gt;یکی 
از همسفری هایمان قلب درد داشت، از دور که می دیدمش به خودش می پیچید، شدیداً 
ناراحت شده بودم چون درد کشیدنش زجرم می داد. نتوانستم بشینم و پیشش رفتم و چاره 
جویی کردم. استاد هم دنبالم آمد و سر صحبت را با او باز کرد. خلاصه بچه هایمان 
رسیدند به همان حالت خز و خیلشان! و من هم که از بیکاری ملول شده بودم به آنها 
پیوستم و لُنپنیسمی بود که بالا گرفت و به کمال رسید ... و پیتزای خوشمزه ای که در 
دالان های پل خواجو خوردیم و خنده و خوشحالی. &lt;BR&gt;دیگر آنکه قبل از اینکه به هتل 
برسیم انگشت نما بودن جمعمان باز کار دستمان داد، آنور پل خواجو وقتی منتظر رسیدن 
اتوبوس بودیم انگار مردم از جمع شدنمان ناخوش بودند! یک اصفهانی آمد و به من گفت 
سریع تر بروید، گفتم منتظر اتوبوسیم، گفت پس پخش بشوید !!... دیگر آنکه من یکی از 
بدشانس ترین بازی های عمرم را در هتل بین پسرها انجام دادم، و عین هفت دست را 
باختم. و آنشب هم گذشت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;صبح بعد با نوای آهنگی از موبایل مسعود بیدار شدیم، ول کن نبود ، 
یک آهنگ را گذاشته بود روی تکرار و عوضش هم نمی کرد، صبحانه خامه و مربا بود، در 
حالیکه تمام شعر آهنگ را حفظ شده بودیم راه افتادیم و حتی آنرا توی اتوبوس هم می 
خواندیمش. کلیسای وانک که قبل ترها دیده بودم و چقدر حسم ازنقاشی های دیواره داخلی 
اش مطلوب بود. مثل پرده نقاشی های قهوه خانه ها همه وقایع مذهبی شان را به تصویر 
کشیده بودند، دلم می خواست که بیشتر بمانم. آقایی که ارمنی بود داخل کلیسا کنار در 
ورودی نشسته بود، با چشم های آبی و کچل و کمی فربه و تی شرت سفید و ته لهجه ای 
ارمنی داشت و اصلاً نمی خواست توضیح بدهد ولی ما از او پرسیدیم و تنها وقایع تاریخی 
شان را، و او کمی با اکراه توضیح گفت و وقتی دید علاقمندیم بیشتر توضیح می داد. 
برایم جالب بود که اسلام تقریباً تمام وقایع تاریخی-مذهبی یهود و مسیح را در قرآن 
آورده وحتی داستان هایی که آنها نقل می کنند و اشتباه است را برشمرده و گفته به 
فلان دلیل اشتباه است، و این نزدیکی داستان ها و این نقل یکجای آنها و این تأیید 
پیامبران پیشین، خودش می تواند بیّنه ای باشد برای حقانیت اسلام و ... رها 
کنم.&lt;BR&gt;جواد باز هم آمد در اتوبوس. در فاصله رسیدن نهار با او هم صحبت می شوم و 
پایین اتوبوس کمی قدم می زنیم. و نهار با دوست اصفهانی مان می رسد و پس از خداحافظی 
با جواد به راه می افتیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نقطه عطف سفر برای من در همین اواخر و در اتوبوس شکل می گیرد، طی 
انجام یک بازی بنام &quot;مافیا&quot; که اگر کسی بلد نیست حتماً برود یاد بگیرد که مسئله فنا 
بودن نیم عمر و این حرفها در میان است بد مدل!! مافیا را به خاطر دوز و حقه بازی اش 
دوست نداشتم ولی این بار این بازی برایم تبدیل به یکی از مسائل ذهنی شد و کلی 
آموختنی به همراه داشت. یک نمودی از دنیای پلید اطراف و آدمهای متفاوتی که با تو 
زندگی می کنند ولی انگار با تو در یک بازی اند. و چه تراژدی غمناکی است که مرز بین 
حقیقت و دروغ گنگ و ناپیداست و اگر تمام جماعت اطرافت بگویند حقیقت یک چیزی است 
دلیل نمی شود که باشد و همه خوب می دانیم که نظرات دوستانمان چقدر بر تصمیم 
گیریهایمان مؤثرند. و دنیای اطراف پر است از این تلخی ها و ابهام ها و شک ها و چقدر 
خودم را خوب شناختم که نمی توانم حقیقتی را پنهان کنم و چقدر در اعتماد به اطرافیان 
ساده لوحم! هر چه پدرسوخته تر و هفت خط تر باشی راحتتر می توانی بازی کنی و هرچه 
ساده لوح باشی کلاهت پس معرکه است!! باید یاد بگیرم که هر حقیقتی برای افشا کردن 
نیست و چیز دیگری که یاد گرفتم این بود که همیشه کشف حقایق مطلوب نیست. کسب اطلاعات 
بیشتر ممکن است به ضررت تمام شود و این عین مفهومی بود که از تئوری بازیها شنیده 
بودم.&lt;BR&gt;خلاصه چند روزی پس از سفر هم در فکر مافیا بودم، می خواستم الگو سازی اش 
کنم طی یک بازی تکرار شونده با اطلاعات ناقص. نمی شود این کار را کرد و اگر بشود هم 
کار بسیار سختی است و بازی باید خیلی ساده سازی شود که من بلد نیستم. ولی پس از آن 
سبک زندگی ام کمی متفاوت شد و مراقبتی در رفتارهایم پدید آمد که لازم بود، ولی 
صداقت و فکر نکردن به نیرنگ آدمها دنیای زیباتری است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;... سفرمان با همه خوشی هایش تمام شد، بسادگی و آرامی تمام شدن یک 
بهار، عصر جمعه تهران دم کرده و ابری بود، خاکستری. و زندگی اما صورتی بود به گمانم 
...&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Fri, 08 Jun 2007 07:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=noush&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>noush</dc:creator>
<guid>http://noush.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفرنامه اصفهان 1</title>
<link>http://noush.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;هنوز در خانه بودم، درگير حل يك مشكل پيچيده شخصي، مي دانم ديرم شده ولي چاره اي ندارم، اطو كردن لباسها را به خواهرم واگذار مي كنم و پاي صحبتش مي نشينم، دائم مي پرسد &quot;ديرت نشده؟&quot; و من با اينكه مي‌دانم دلهره‌ام از چهره‌ام پيداست مي‌گويم: &quot;نه، ادامه بده&quot;...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هر چه هست مي گذرد و با عجله و درحاليكه دلم در خانه است راه مي‌افتم، گفته‌اند بايد شام خورده باشيد، و من هنوز درست ناهار هم نخورده‌ام، رحيم آقاي سوپري محل هم دلهره‌ام را مي بيند، سلام و حال و احوال مي‌كند، بهتر است همين جا شامم را بخورم: كيك و سانديس! به شوخي مي‌گويد: &quot;نگاش كن، مثل بچه ها كوله پشتي انداخته! &quot;... &lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;سروقت رسيده ام، بعضي ها هنوز نرسيده‌اند، چهره برخي همسفران را مي بينم و خوشحال مي شوم، و يكنفري اما مرا به فكر فرو مي برد، از جسارتش خوشحال مي شوم و از نسنجيدگي‌اش غمگين، با تمام خيرخواهي‌ام نسبت به او تصميم گرفته‌ام وارد گفتگو نشوم، به گذشت زمان احترام مي گذارم.&lt;BR&gt;اتوبوس راه مي‌افتد، در جوّ &quot;پسران شلوغ كن&quot; قرار مي‌گيرم، حس خوبي است، حس استاديوم رفتن دارد! آدمهايي كه تا به حال فقط آنها را در حياط دانشگاه ديده بودم، حس دوستي مشتركي با آنها پيدا مي كنم. استاد دانشگاه ميان راه به ما مي‌پيوندد، چند صلوات براي سلامتي‌اش چاق مي كنند و &quot;استاد دوستت داريم!&quot;... انصافاً مرد بزرگواري است، يكبار با هم هم‌صحبت شديم و به من گفت: &quot;دليل اينكه پذيرفتم بيايم اين بود كه مي خواستم بچه ها با اين مشكلات اقتصادي و معيشتي و نگراني هاي اجتماعي، ياد بگيرند جور ديگر هم مي توانند شاد باشند.&quot;... كلي لذت بردم از اين حرفش، نمي‌دانستم چگونه بايد براي اين مناعت طبعش از او تشكر كنم.&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;ميان راه در قم توقف مي‌كنيم، اين بار براي زيارت حوصله بيشتري دارم، كوتاه و مختصر زيارتي مي‌خوانم و با بچه ها سر مزار عمه‌ام مي روم. دلم براي خنده‌هايش تنگ شده، با پدرم دوقلو بودند و گمان مي كنم خواهرم مهرباني‌اش را از او به ارث دارد. به اتوبوس بر مي‌گرديم، نمي‌دانم چرا اما دلم غمناك است...&lt;BR&gt;هرطور بود مي‌رسيم، به تعارف دوست اصفهاني‌ام جواب بله مي گويم، به خانه‌شان مي رويم تا بخوابيم، برايم هيجان انگيز است، مي رسيم و يك خواب لذتبخش، اما دير بلند مي‌شويم، درست به اندازه خوردن يك صبحانه! و مني كه شام هم نخورده بودم سر درد مي‌گيرم، اين بار دوست اصفهاني‌ام تعارف هم نمي‌زند، گمانم از تجربه صبحش عبرت گرفته كه به من نبايد تعارف بزند!&lt;BR&gt;كارخانه سوسيس و كالباس با بوي وحشتناك سير. احساس بدي است كه با دهان ناشتا كالباس خشك بخوري، ولي شكم گرسنه اين چيزها را نمي‌فهمد! از توضيحات مسئول مربوط مي فهميم كه جزو بخش خصوصي است، درك مي‌كنم كه چه مشكلاتي براي سرپا نگه داشتن خودشان دارند، مسئول مربوطه جواب سوالهايمان را نمي‌داند! عادت داريم، بازديدهاي اقتصادي هميشه همين طور بوده است. &lt;BR&gt;هواپيما سازي هسا را قبلا ديده بودم، تفاوتي نكرده بود، چند هواپيما در خط توليدشان بيشتر شده بود. همان تكنولوژي دست سوم اروپاي شرقي. كه البته با اين اوضاع تحريم غنيمت است. اگر تنشهاي سياسي را كمتر مي كرديم و سرمايه خارجي جذب مي‌كرديم، مي توانستيم بهتر و بيشتر توليد كنيم يا آماده بخريم و با آن پولسازي كنيم. مي توانستيم تكنولوژي بخريم. و بعد از اينكه در توليد ماهر شديم توان فني اش را صادر كنيم و...&amp;nbsp; كشورهاي بغل گوشمان كه هرّ را از برّ تشخيص نمي دادند بهترين ايرلاينهاي دنيا را دارند! و قبل از انقلاب بهترين نيروي هوايي منطقه را داشتيم. تمام عقب افتادگي‌هايمان را پشت سر شعارهاي خودكفايي اوايل انقلاب مي بينم. دلمان خوش است به چهارتا قارقارك، كه ايرلاين‌ها براي جلوگيري از ضرردهي‌شان در مسيرهاي كم تقاضا به آن چشم دوخته اند. و فرودگاهمان هم كه قربانش بروم بلندترين پرو‍ژه فرودگاهي جهان است...&amp;nbsp; قسمت عمده اينجا براي توليدات نظامي است. ظاهراً سري است ولي مطمئنا براي غربي‌ها خطر ندارد كه صداي آژانس‌هاي اطلاعاتي شان در نمي‌آيد.&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;بعد از استراحت ظهر، به ميدان نقش جهان مي رويم، همان ميداني كه من به آن &quot;مينياتورآثار باستاني ايران&quot; مي‌گويم، با جمعي 5 نفره، دو دوست جديد پيدا مي كنم. خوشحال تر از بودن در جمع قبلي هستم. لذت ها ديگر سطحي و براي ارضاي خواسته هاي افراد نيست و احترام متقابل رنگ بيشتري دارد. در جمع قبلي لذتهاي آدم‌هاي اطرافم در سطح و بدون عمق بود، بيشتر از باهم بودن لذت مي‌بردند تا از آثارهنري و تاريخي. و تمام شكوه هنري آثار در ديده‌هاي سرسري نگر و بي‌هويت آدمها خرد مي‌شد. لذتي كه از نگريستن عميق به گنبد مسجد شيخ لطف الله&amp;nbsp; يا به آبهاي خرامان زاينده رود به انسان دست مي‌دهد بسيار ژرف تر از لوده بازي‌هاي گذرايي است كه مثل عفيون عقل را مختل مي‌كند و ذوق و قريحه ادراك را مي ستاند و در ازايش نشئگي و خنده‌هاي مستانه‌اي را باز ميدهد. اين اتفاقات يا ماحصل باقي ماندن قوه ذهني كودكي است، يا ناشي از همان عقده هاي فروخفته، كه هيچ جايي بهتر از يك اردوي دانشگاهي نمي تواند به گشادن آنها كمك كند. وگرنه هيچ دليلي براي سرزدن اين اعمال از يك فرد عاقل بزرگسال وجود ندارد. و چيزي كه در اينجا قرباني مي‌شود لذتهاي بالقوه ايست كه از هنر ريشه مي‌گيرد و بسيار دائم تر و بهتر از لذتهاي كودكانه است.&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;نماز را در مسجد امام خوانديم، جالب است كه نماز را در يك اثر باستاني بخواني و پررضايت ترين اوقاتم وقتي بود كه از مسجد بيرون آمديم، غروب شده بود و آسمان با رنگ آبي تيره‌اش ميدان امام را بغل كرده بود... دوست داشتم هرگز اين لحظه‌ها تمام نشود. با جمع 5 نفره‌مان در كنار حوض فالوده و بستني خورديم. گلدسته ها و گنبد مسجد امام با نورپردازي زيبا در شب روبرويمان بود. به يك مغازه گز فروشي با جعبه هاي گز عجيب و غريب و زيبا سرزديم، يك جعبه براي خواهرم خريدم، مثل كارت پستال بود. چاي هلو هم خريديم و قدم زنان از ميدان بيرون رفتيم. خيابانهاي اصفهان در شب به حدي زيباست كه دلت مي‌خواهد تمام آنها را پياده گز كني! تا چهلستون رفتيم، هوا دلپذير و شهر زيبا بود، از پشت چهلستون پياده تا شهرداري آمديم، رقص آب در ميدان جلوي شهرداري جلوه زيبايي داشت. ابتداي خيابان 4باغ استراحت كرديم و يك گپ كوتاه دوستانه. تمام خيابان 4 باغ را تا آخر پياده روي كرديم، از سي و سه پل هم عبور كرديم، قرار بود در لابي هتل كوثر مهمان دوستي باشيم و از شانس خوب دوستمان كافي شاپ بسته شده بود!! حدود 12 بود كه به هتل برگشتيم. لذت آنشب به آنطور تفريح كردني كه دوست دارم نزديك بود، و حسي از مسافرت گذشته اصفهان با خانوده برايم تداعي شد.&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;هم اتاقي هايم خيلي دوست داشتني بودند، احساس نزديكي و صداقت خوبي با آنها داشتم، آرامش خوبي بود؛ هماني كه دنبالش بودم. با اينكه خوابم مي آمد دوست نداشتم بخوابم، با كلي جوك و سر و صدا و خاموشي بالأخره مرا خواباندند...&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 May 2007 20:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=noush&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>noush</dc:creator>
<guid>http://noush.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شرح حال</title>
<link>http://noush.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;1-&amp;nbsp;خیلی ناراحت کننده است. زبانم قفل شده انگار. هیچ چیزی نمی توانم بگویم یا بنویسم. البته این به این معنی نیست که حرفی برای گفتن ندارم، اتفاقا حرفهای گفتنی ام زیادتر شده. مثل سابق قلمم نمی چرخد و همینطور زبانم. حس عجیبی است که اصلا خوشایند نیست و آرزو می کنم هرگز تجربه اش نکنید. امشب حالم بهتر بود، دیدم انگار می توانم چیزکی بنویسم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;2-&amp;nbsp;همسایه ما دو درخت پرتقال در حیاط خانه شان دارد و اگر جهت نسیم موافق باشد، بوی بهار نارنج چنان مستم می کند که شبها تمام کار و زندگی را رها می کنم و روبروی پنجره باز اتاقم می نشینم. چقدر ساده می شود احساس خرسندی داشت و از زیبایی ها لذت برد، و چقدر ما انسانها بر روی چشم بستن از زیبایی های زندگی متبحریم! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;3-&amp;nbsp;دوستی یک هدیه منحصر به فرد به من داد: یک تکه کاشی! باور نمی کردم که میشود یک تکه از بهشت را هدیه داد، نقش و طرح هایی که عالم مینوی را به اتاق سرد و بی روحم آوردند. آنرا در جلوی چشمم گذاشتم، تا در کنار مبلمان و دکوراسیون امروزه خانه ها، یادم باشد که دنیای فکری نیاکانم همانند آن آبی فیروزه ای دلارام بود&amp;nbsp; و مثل آن پیچش ساقه ها، لطیف، ومثل آن باغهای متراکم بی انتها، مرزناپذیر.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;4-&amp;nbsp;زمستان که مشهد رفتیم برای خودم یک بوستان سعدی خریدم. این شبها بدجوری مونس و همدمم شده. و چقدر زیباست! و اگر سعدی را خداوندگار بلاغت شعری ننامیم جفا کرده ایم. همه جور شعری دارد این سعدی، از آن قصاید پیچیده اش گرفته که چگالی آرایه هایش در واحد متن (!) را نمی شود احصا کرد، تا همین شعرهای بسیار ساده بوستان ولی با مفاهیمی بزرگ و عمیق. خودش هم در کمال شکسته نفسی می گوید: &quot;همانا که در فارس انشای من/ چو مُشکست بی قیمت اندر خُتن.&quot; ... ناقلا!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;5-&amp;nbsp;در این روز و شبهای سوت و کور و بی کسی، پس از روزهای بلند کاری و پرمشغله، وقتی به خانه می رسم، تنها محبتهای پدر و مادر است که آرامم می کند و انرژی از دست رفته را برایم باز می گرداند. مهربان اند، مهربان اند، به غایت مهربانند، که از خودگذشتگی شان این دنیایی نیست انگار... و چه چیز برایم بهتر از این؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;6-&amp;nbsp;کارهایم روز به روز جدی تر می شود، دیروز شروع یک کار جدید با فردی بود که مدتها دوست داشتم با او مشترکاً کار کنم، و به حقیقت پیوست. نگران امتحانات پایان ترمم هستم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;7-&amp;nbsp;یک شعر قدیمی از Celine بنام Let&apos;s talk about love دایم سر زبانم افتاده و ول کن هم نیست. جدای زیبایی های موسیقایی اش، شعر قشنگی دارد که این تکه اش را خیلی دوست دارم:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=justify&gt;From the laughter of a child to the tears of a grown man, There&apos;s a thread that runs right through us, and helps us understand. As subtle as a breeze - that fans a flicker to a flame ... Let&apos;s talk about love ... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 May 2007 20:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=noush&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>noush</dc:creator>
<guid>http://noush.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
