تبليغاتX
نوش | نوشته های محمدرضا نیک خواه
نوش، وبلاگ محمدرضا نیکخواه
 

یکی از دوستان ماه ها پیش برایم نامه اي با عنوان "Analyze yourself" فرستاد كه حاوي لينكي به سايت imagini بود كه طي يك تور تصويري شخصيت شما بر اساس حس بينايي سنجيده مي شد. برايم خيلي لذت بخش بود كه تونستم شخصيتم رو تا حدودي بشناسم. خوبي اين سايت اينه كه بعد از پر كردن تمام مراحل افرادي كه شباهت شخصيتي به شما داشته اند و انتخابهاشون شبيه شما بوده رو به درصد بيان ميكنه. شخصيت من تا حدودي بيش از اندازه رمانتيك و پيچيده بود و جالبه كه از ۴ ميليون نفري كه توي سايت پروفايلشون رو كامل كردن، شبيه ترين فرد موجود با من تنها ۶۴ درصد انتخابهاي يكسان داشته! ...

اينم صفحه اول Moods من:

اینم ادامش

توصیه می کنم به این سایت سر بزنید و تورش رو کامل تا انتها برید. شاید یکی پیدا شد که خصوصیات شخصیتیش شبیه من باشه!!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 18:9  توسط محمدرضا نیک خواه  | 
 

مدرسه مطهری: کتیبه سند وقف مسجد (وقفنامه مسجد عالی سپهسالار)، با خطاطی میرزا غلامرضای اصفهانی،  در دست بازسازی سازمان میراث فرهنگی...

اتفاق کاملا تصادفی: قسمتی از وقفنامه که به طور کاملا تصادفی (!) ریخته شده است، رویش نوشته شده بود: اعلیحضرت رضا شاه پهلوي!

اينجا و اينجا را بخوانيد و تصاويرش را اينجا ببينيد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 18:13  توسط محمدرضا نیک خواه  | 
 

اميددارم تا دوستم "عاليس" را يادتان باشد، و اگر نيست سري به اينجا بزنيد. من با اينكه يكسالي ميشود كه نديدمش نظرش را در دو مطلب پيش يافتم و دانستم كه هنوز در قيد حيات است، خلاصه فرصتي شد تا دوباره تارنماي عصر حجري اش را مروري كنم، و حظ وافري بردم از شيوه نگارشش! در اين روزگار كه انشاي مردمان آنقدر پرغلط و فرنگي-شده و بي-هويت است، خواندن چنين متني با الگوي نوشته هاي پيشينيان آنهم از يك جوان، غنيمت كه چه عرض كنم، شايد كيميايي باشد دست نيافتني.
الغرض متني از او را كه چاشني طنز هم دارد گزينش كردم تا اينجا نقل كنم، با دخل وتصرف. و توضيحات خودم را در پاورقي ذكر ميكنم، عذر ميخواهم از خوانندگاني كه توضيحات اين حقير برايشان زيادت و بديهي مي نمايد ولي تصديق بفرماييد كه براي برخي خوانندگان مفيد است.

   لعنت بر مفلسی و بی-پولی؛ لعنت بر تبعاتش، مِن جمله مستأجری (و از ملزومات این آخری "اثاث کشی" ست.) نمی دانم شما چند بار این پدیدۀ "خانمان-برانداز" (و به قول باستانی پاریزی، "خاندان-برانداز") را تجربه کرده اید، امّا فقط از 5-6 سالگیم اکنون 7 اثاث کشی را تجربه کرده ام و از این میان، 3 تا فقط بعد از یک سال انجام شده اند (و احتمالاً سال بعد چهارمی خواهد بود) ... (پیوند ادامه مطلب را دریابید.)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 1:31  توسط محمدرضا نیک خواه  | 
 

1- روزها روشن بود و من در تكاپو بودم و مثل كودكي كه حياط بزرگي را مي بيند، مي دويدم و مي جستم و به هر سويش سرك مي كشيدم. دنياي واقعي را مي گويم، كار را مي گويم. و چيز عجيبي نبود. همان دنياي كثيف آدمها. شايد مثل يك ميدان نبرد كه جمعي دور تا دور نشسته اند و ميدان را مي نگرند و فرياد مي زنند و اگر كسي در اين ميدان پيروز شد و جمعي ولو اندك برايش هورا كشيدند، خيال برش مي دارد كه انگار كسي شده است و غولي است شكست ناپذير. و درست بعد از خارج شدن از ميدان مي بيند كه درست مثل همانهايي است كه اسمش را در بوق مي كنند و بادكنك غرورش مي تركد! زندگي همين است...

و من از نزديك شاهد روند اجراي يك پروژه ملي بودم (و هستم هنوز) و مي ديدم كه آدمها چطور به صورتهاشان سرخاب و سفيداب مي زنند و شايد هم نقاب، براي آنكه نگويند "نمي دانم" و ندانستنشان از شيشه نگاهشان پيدا نشود. و فرقشان با دانشجويان اينست كه پشت ميز مي نشينند، كت و شلوار مي پوشند، پول مي گيرند و كمي قلمبه حرف مي زنند. و كساني را ديدم مثل يك كوه تجربه و دانش اما متواضع، كه با ديدن اين بلاهت ها خم به ابرو نمي آورند و كاسه صبرشان آنقدر بزرگ است كه به اين سادگيها پر نمي شود. و چه مملكت غريبي است! دانشمند را بسته اند و ابله را گشاده...

كار هم يك تسكين گر است، براي اينكه فريبت دهد كه وقتت را تلف نمي كني و در ازايش دستمزد مي گيري و پيشرفت مي كني و الخ. اما اگر نيك به كنه آن بنگري، مي بيني داد و ستدي است بر سر زمان زندگيت، كه در ازاي بهاي كمينه اي مي فروشي و آرمان هاي زندگي ات كه كسي براي انجامش دستمزد نمي دهد قرباني مي شود و تحت الشعاع قرار مي گيرد. لاف گزافي است كه مي گويند پيشرفت مي كني، كه مي دانم مثل شتر آسيابان مسيري را مي گردي و وقتي چشم بندت را باز مي كنند مي بيني درست سر خانه اولي! و كم كم هم رنگ ديگران مي شوي و ارزش هايت رنگ و بوي مادي مي گيرد و گمان مي كني در يك ماراتن جهاني هستي براي ثروتمندتر بودن. و چه پندار زبوني است اين!

و من بخاطر كسب تجربه ها و چشيدن طعم كارهاي بزرگ خرسندم. و با كسي كار مي كردم كه براي كارش اهميت قايل بود و باسواد بود و پر تجربه و با وجود سن بالايش دنياي جواني داشت و پرطراوت. و بيش از حدي كه قابليتش را داشتم به من ميدان داد و بيشتر از آنچه تصور مي كردم به من اعتماد كرد. از اين باب خيالم راحت است كه ارزش آموخته هايم از ارزش وقتي كه سپري كردم بيشتر است. و دستاورد معنوي من در اين يكماه و نيم  اين بود كه فهميدم ثروتمند شدن كار دشواري نيست، بلكه چشم پوشي از ثروت براي رسيدن به هدف هاي زندگي دشوارتر است. و خدا را شكر مي كنم كه سبب شد تا اين مفهوم را وجدان كنم.

2- از اوايل تابستان مي خواستم تا "هنر" را سرمشق زندگي ام بگذارم، اما نشد! حاصلش تنها رفتن 1 تئاتر، 2 گالري رنگ و روغن و يك كنسرت بود. كنسرتي كه چكناوريان رهبرش بود و در يك اقدام جالب و منحصر بفرد بليطش را بعنوان كادوي سالروز تولدم هديه گرفتم. از يك جمع خوب و بي ريا. و حيف كه دير كردم و ثانيه هايي كه مي توانست زيبا باشد را زشت كردم... و اگر بشود اسمش را هنر گذاشت دو تا داستانك و شعر-كي- هم گفتم و بالطبع راضي نيستم از اين وضع زندگي چون بخاطر مشغله هايم در اين دوماه حتي 2 ساعت هم مطالعه ادبي نكردم...

3- بيست وسه ساله شدم و در سالروز تولدم لطف دوستان و آشنايان عليرغم بي لطفي هاي من ادامه داشت و جالبترين هديه اي كه گرفتم يك "بالش بزرگ" بود، هيجان انگيز و غير منتظره. از خواهر بزرگترم كه هميشه دوستش دارم.

4- كارهاي طراحي وبسايت هم در اين تابستان تقريبا پر رونق بود. 4 طرح كه تا حال كارهاي ابتدايي 2 تاي آنها شروع شده و يكي در سطح عقد قرارداد است و ديگري هم كارش يكماه است كه تمام شده. اين آخري كاري كوچك ولي مينياتوري و زيبا بود بنام روشنان ، كه دوست دارم نظر شما را راجع به طراحي اش بدانم. براي اين سايت تجربه داشتن يك كارفرماي فوق العاده را داشتم، كسي كه هنگام عقد قرارداد آب طالبي ميهمانت مي كند و با خوشرويي تمام، حق الزحمه ات را لاي كارت تبريك مي گذارد و به همراه يك كتاب كادو پيچ شده به تو هديه مي دهد. و چقدر از حسن برخوردش آموختم! اگر متن مرا مي خواند بداند كه مي خواستم از او بيشتر تشكر كنم ولي نمي دانستم چگونه!

5- تا به حال هيچ تابستاني نداشتم كه اينقدر برايم بدون مسافرت بوده باشد. در حاليكه تمام اعضاي خانواده به طور دوره اي و حتي چند باره به مسافرت رفتند و روز و شبهايي بود كه من در خانه تنها مي ماندم ... اين اواخر يك سفر 3 روزه به اطراف تهران داشتم كه عجيب خوش گذشت و حدود نهم اين برج هم سفري آتي به مشهد دارم. كوه و تفرج هاي شبانه ام هم تقريبا حداقل بود. بجايش آنچه در اين تابستان زياد به چشم مي آمد ميهماني ها و جمع هاي كوچك و بزرگ خانوادگي بود، پر از صميميت.
6-  مي خواستم يك مقاله بنويسم با يك دوست فوق ليسانسي كه پيشنهادش را خودش به من داده بود، كارهاي مقدماتي اش را كمي جلو برديم ولي به جايي رسيديم كه نه من و نه او ديگر حتي وقت سرخاراندن هم نداشتيم... اين تابستانم پر بود از اين جور پروژه هاي ناتمام. از اين بابت ناراحتم.

7- به اندازه يك دنيا حرف دارم از يك مسأله اي كه توان گفتنش را روي وب ندارم. و نبايد بگويم البته. دنياي غريبي است. يكي بيايد به من بفهماند كه آنقدر كه فكر مي كنم بزرگ نشده ام...

8- از درس خواندن و زبان خواندن هنوز هم خبري نيست. لطفا يكي ديگر بيايد كمي مرا شماتت كند. در اين مورد اجازه دشنام دادن هم به دوستانم مي دهم!! نمي دانم شايد دنبال يك همراه باشم براي اينكه مرا هل دهد ...

9- كلا روزگار خوبي است. شادي هايم حقيقي اند و احساس خوبي از گذراندن اوقاتم دارم. و خداوندگار آسمان و زمين كماكان مهربان است...

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 21:48  توسط محمدرضا نیک خواه  |