تبليغاتX
نوش | نوشته های محمدرضا نیک خواه
نوش، وبلاگ محمدرضا نیکخواه
 

بودجه دفاعی آمریکا 

"Clay Bennett" کاریکاتوریست روزنامه "The Christians Science Monitor" و بینظیرترین کاریکاتوریستی است که تا به حال دیده ام. کارهایش نه تنها از نگاه فنی نقاشی زیباست بلکه دید او به مسائل، بسیار جدید و غیرمستقیم است. برای مثال در کاریکاتور فوق در جعبه شیرینی بودجه دولت آمریکا، شیرینی هایی که دور تا دور جعبه هستند کلمه Defense را تشکیل می دهند که نشانگر اینست که اکثر بودجه دولت آمریکا صرف مخارج نظامی می شود و مقدار کمی از آن به آموزش، رفاه  و بهداشت اختصاص می یابد.

مرور کاریکاتورهای Bennett دقیقا ما را با نگرانی ها و حال و هوای جامعه صنعتی و مدرنی مثل آمریکا آشنا می کند، برای مثال مدتهاست که کاریکاتورهای او به مسئله گرم شدن زمین و اجلاس گروه هشت اشاره دارد. روزنامه او که به نظر می رسد حامی حزب دمکرات و مخالف سیاستهای بوش است کاریکاتورهای گاه واقعاً خنده داری را بر علیه بوش منتشر می کند. برای مثال این کاریکاتور نشانگر اینست که آمریکا بخاطر جنگ خیالی بوش برعلیه تروریسم از سازندگی داخلی خود بازمانده است. یا این یکی نشانگر دروغهای سازمان جاسوسی آمریکا برای قابل اعتماد بودن (Credibility) این سازمان است. این کاریکاتور کنایه ای به عدم کشش اقتصاد آمریکا در داشتن بازار بورسی وسیع است و این کاریکاتور طعنه ای به سازمان اطلاعات آمریکاست که به تمام افراد موجود در دفتر تلفن به دید مظنون تروریست می نگرد. اما خود من عاشق این یکی ام بوش تمام نمودارهای نزولی را طوری برعکس نصب کرده است که صعودی به نظر برسند!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 23:59  توسط محمدرضا نیک خواه  | 
 

صبح فردا با یک حس خوب از خواب بیدار شدم، صدای بچه ها از راهروی هتل می آمد، هم اتاقی هایم هنوز خواب بودند، بعد از یک دوش صبحگاهی حسابی سرحال آمدم، به اتاق "علمای اقتصاد" سر زدم، امید داشت با آهنگی که از کامپیوتر دکتر پخش می شد نرمش صبحگاهی موزونی (!) می کرد استاد هم نشسته بود و می گفت: "آهنگ قشنگیه" !! و من همچنان متعجب از لایه های پنهان شخصیتی این استاد... بقیه سر میز بودند و حمید داشت برایشان چای می ریخت، این چند روز به یک آبدارچی می مانست. به لطف وجود دکتر آنقدرچای خورده بودند که قندشان تمام شده بود، از میهمان خانه برایشان قند گرفتم... به اتاق خودمان رفتم، بچه ها بیدار شده بودند و تلویزیون نرمش شبکه 3 را نشان می داد، سعی کردم با آنها هماهنگ شوم ولی سهل ممتنعی بود که نپرس! صبحانه مورد علاقه ام آمد، نان و پنیر و هندوانه. با ولع خاصی خوردیم و آماده حرکت شدیم.

باغ پرندگان را ندیده بودم ولی تعریفش را شنیده بودم، آفتاب تندی بود و هوا گرم شده بود. یک رود پرآب و زیبا در طول باغ جریان داشت، نگاه کردن به این آب خیلی برایم لذتبخش بود، برای خودم هم تعجب انگیز بود که سلایقم در این سفر متفاوت شده بود، هیجان زیاد دیگر برایم جذابیت نداشت، و انگار تمام وجودم به دنبال یک آرامش روحی بود، دنبال یک کنجی برای رها شدن از هیاهوها. محوطه بزرگی را با توری محصور کرده بودند و چند علمک بلند توری را از آسمان نگه داشته بودند تا روی زمین. مثل باغی که پرنده ها در قفس نباشند و آزاد بگردند دریغ از اینکه فقط سایز قفسشان بزرگ تر شده بود. و پرندگان گوشتخوار و کمیاب هنوز در قفسها بودند. جذاب ترین قسمتش برای من دیدن جغد بود. بزرگتر از آنچیزی بود که تصور می کردم، با چشمهایی گیرا و بر خلاف دیگر پرندگان صورتش مسطح است و چشمانش کنار هم است مثل صورت انسان. و البته هیکلی زیبا!

بعد از آن راهی آتشگاه شدیم، بالای یک تپه سنگی، دلم برای تیپ برخی از بچه ها که بدرد سالن مد می خورد می سوخت! و تپه ای در حکم یک سوسول سنج. و لباسهای پلوخوری و کفشهای میهمانی که خاک و خل رویشان را می گرفت. و زمانبندی دقیق، درست سر ظهر که سایه ات مینیمم مساحت ممکن را دارد! بالا مثل یک پرستشگاه بود، با یک عمارت کوتاه آجری و چند ضلعی، و همه بچه ها در همان یک گله جا جمع شده بودند و باد خنکی می آمد. شهر از این بالا بزرگتر و سبزتر به نظر می آمد، فرصتی بود برای برانداز کردن یک شهر که بدانی غیر از آن زیبایی های درونی اش، در نزدیکی زمین کشاورزی و حلبی آباد هم دارد. مسیر بالا رفته را برمی گردیم و همه عرق ریزان و صورتها سرخ و البته تشنه، آب خنک کم پیدا می شود و مسئولین سریعا تهیه می کنند.

ناهار را باید در رستورانی نزدیکی هتل بخوریم، چلوکباب با دوغ و یک ماست موسیر برای چند نفر که از این نوع جیره بندی اصلا خوشم نمی آید. تفکیک جنسیتی تا سر میز نهار هم کشیده شده بود، شاید مسخره به نظر می رسید ولی دلیلش تبعیض جنسیتی مسخره تری بود که بر سر نوع غذا بود، خانمها یک کباب و آقایان دو کباب! اول خنده ام می گیرد و بعد متأثر می شوم، اگر دختر بودم بهم بر می خورد، حتی اگر این اشتهای مردانه ام را نداشتم.

پس از نهار باز هم رفتیم به اتاق "علمای اقتصاد"، چند تا عکس دیدیم و چای و نماز و منتظر دوست اصفهانی برای اینکه ما را ببرد دیدن پدرو ومادر تازه از مکه آمده اش. آمد و راه افتادیم، سر کوچه شان بودیم که دکتر درآمد که: "نیک، هیچی نخریدیم که ..." و من هم که به هوای چتر بازی های رفاقتی راهی شده بودم تازه دوزاریم افتاد که این جا دیگر مسأله خانواده است و آبرو و آداب... و قانونمندی هایش فرق می کند، مثل همان دنیای کلاسیک آدمهاست که البته من بیشتر دوستش دارم. حواسم که آمد سرجایش و تازه فهمیدم در چه موقعیتی هستم گفتم: "آره، باید یه چیزی بخریم ..." تصور کنید که نزدیک ظهر در یک شهرستان، بر خیابانی که مغازه ها همه تعطیل اند و میزبان همراهمان و در دوقدمی مقصد ... و چیزی که چشمم را گرفت یک میوه فروشی بود، مثل تشنه ای که در کویر سرابی را می یابد گفتم : "خربزه!" و دکتر تأیید کرد که سلیقه ات خوبست و الخ. و سه عدد خربزه خریدیم به عبارت ده هزار و دویست تومان! (با کم و زیادش) که هنوز که فکر می کنم به خودم می گویم: "عجب!"... و کل افتاد بین من و دکتر که فلان خربزه شیرین است و دیگری نیست و راه افتادیم و بین راه خز و خیل بازی هایی در سطوح تیم ملی و مشابه آن. راستی یادم رفت بگویم که جمعی بودیم در حدود 9 نفر. و بین راه آن خربزه ای که من می گفتم شیرین است و دکتر می گفت نیست، افتاد و ترکید!! خلاصه رسیدیم و سلام و احوالپرسی و چه خانواده صمیمی و خاکی و دوست داشتنی. و خز بازی هایی که تمام نمی شد و سینا چند بار استارت زد و من جداً نگران اینکه خاموش نشود و خدایمان رحم کرد که آن وسطه ولو نشد! (دوستمان آنقدر خوش خنده است که اگر شروع کند تمام شدنش با خداست.) و گپ های رسمی و تعاریف از سفر و قسمت عمده ی خربزه هایی که خریدیم را خودمان خوردیم! و شکست آشکار من از دکتر، تا یاد بگیرم دیگر به گزاره های غیرمستدل کوچه بازاری اعتماد نکنم.

بازدیدمان تمام می شود و راهی مسجد جامع اصفهان می شویم، کلکسیونی از لایه های متنوع معماری ایران، بیشتر به درد دانشجویان معماری می خورد. نمی توانیم سر فرصت بازدید کنیم، قرار است رئیس جمهور بیاید ظاهراً. و منی که چند روزی آمده بودم تا از رگبار اخبار ناامید کننده اش در امان باشم، خودش به اینجا آمد، معلوم است خیلی دوستمان دارد! و تمام شهر و حتی میدان امام پر بود از بنرها و عکس ها و پوسترها و پارچه نوشته ها و تبلیغات برای آمدنش، خرج خیلی وسیع بود که مشابه اش را جایی ندیده بودم. و حجم تبلیغات عجیب، از میدان و خیابان و تیر برقی نبود که رویش عکس این آقا نباشد، و با جمله هایی شعار گونه که صل علی محمد روح فلانی آمد و از این حرفها و رئیس جمهور در ژستهای مختلف. یادم می آید بعد از انتخابات پیام داد که عکسم را چاپ نکنید و تبریک نفرستید برای صرفه جویی و چنان خبرش را مخابره کردند که کودکان دهاتی هم از گپ های عصرانه پدران بیکار آبادیشان بشنوند و یادشان بماند! و حال اینگونه. و غصه ام می شد از شور و امید مردمی که می دانم فردا روز ناامید می شود و ... رها کنم.

و مسجد جامع هزار تویی دارد که روزها برای دیدنش وقت می خواهد و با بازدیدی سرسری می خواستند بیرونمان کنند. جمعی بودیم انگشت نما، بخاطر تفاوت فرهنگ ها. و از مسجد که بیرون آمدیم در محله ای بود مشابه "مولوی" خودمان، شلوغ و پلوغ و چهره های خطرناک و حتی کوچه ای بود مثل "کوچه مرغی ها"ی مولوی، مرغ و خروس و کفتر و مرغابی می فروختند و بیرون آمدیم و این پیاده روی خیابانی کار دستمان داد، یک مسئله ناراحت کننده که نمی گویم و خوش ندارم به آن فکر کنم، ... خلاصه حسابی حالم را گرفت و من که کمی عصبی بودم عصبانیتم اوج گرفت و از اینکه در مملکت خودمان احساس امنیت نمی کنیم ناراحت و قُرزنان، داشتم با حرارت برای بچه ها صحبت می کردم که صدایم بالا گرفت و میان حرفهایم می گفتم که "... تُف به این مملکتی که ..." و آقایی که جلوی مغازه اش بود صدایم را شنید و بلند گفت: "واقعاً تف آقا، واقعاً تُف"!... یک لحظه دیدم شده ام مثل جاهل های قدیم میان یک محل قدیمی که کمی سبیل و یک دستمال یزدی کم دارم... خودم را  جمع و جور کردم.

جواد هم آمده بود. میان همان خیابان شلوغ دیدیمش. بعد از خرید گز راهی سی وسه پل می شویم، با همان شکوه همیشگی اش، و زاینده رود مثل یک میهمان عزیز کرده، آرام و با وقار از وسط شهر رد می شود. بهتر است بگویم مثل یک دخترک زیبایی است والبته لوس. از آنهایی که لوس بازی درآوردنش هم خواستنی است. آنقدر عرض رود را زیاد کرده اند که دخترک آرام آرام و خرامان گام بردارد و کف رود را سنگفرش کرده اند مثل یک فرش قرمز، و هزار جور آرا بیرا کرده اند اطرافش، مثل باغکاری ها و نور افشانی ها و فواره ها که همانند سرخاب و سفیداب اند و پلها که مثل نگینهای سنجاق بر گیسوی این دخترک. خلاصه نازی دارد این زایند رود. پیاده راه می افتیم تا پل خواجو. و این آرامش برایم غنیمت است، بعد پل چوبی من و امید از بچه ها جدا می افتیم و گپی دوستانه و خوشحالم از آسوده بودن. می دانم که انرژی کافی ندارم. به پل خواجو می رسیم و منتظر شام، و من هم از بیکاری متنفرم! بچه ها نیستند و من و امید تنهاییم واستاد هم که ما را می بیند، با کت و شلوار می آید، پاچه ها را بالا می زند و روی چمن های اطراف زاینده رود کنارما می نشیند! و من کماکان متعجب از شخصیتش.
یکی از همسفری هایمان قلب درد داشت، از دور که می دیدمش به خودش می پیچید، شدیداً ناراحت شده بودم چون درد کشیدنش زجرم می داد. نتوانستم بشینم و پیشش رفتم و چاره جویی کردم. استاد هم دنبالم آمد و سر صحبت را با او باز کرد. خلاصه بچه هایمان رسیدند به همان حالت خز و خیلشان! و من هم که از بیکاری ملول شده بودم به آنها پیوستم و لُنپنیسمی بود که بالا گرفت و به کمال رسید ... و پیتزای خوشمزه ای که در دالان های پل خواجو خوردیم و خنده و خوشحالی.
دیگر آنکه قبل از اینکه به هتل برسیم انگشت نما بودن جمعمان باز کار دستمان داد، آنور پل خواجو وقتی منتظر رسیدن اتوبوس بودیم انگار مردم از جمع شدنمان ناخوش بودند! یک اصفهانی آمد و به من گفت سریع تر بروید، گفتم منتظر اتوبوسیم، گفت پس پخش بشوید !!... دیگر آنکه من یکی از بدشانس ترین بازی های عمرم را در هتل بین پسرها انجام دادم، و عین هفت دست را باختم. و آنشب هم گذشت.

صبح بعد با نوای آهنگی از موبایل مسعود بیدار شدیم، ول کن نبود ، یک آهنگ را گذاشته بود روی تکرار و عوضش هم نمی کرد، صبحانه خامه و مربا بود، در حالیکه تمام شعر آهنگ را حفظ شده بودیم راه افتادیم و حتی آنرا توی اتوبوس هم می خواندیمش. کلیسای وانک که قبل ترها دیده بودم و چقدر حسم ازنقاشی های دیواره داخلی اش مطلوب بود. مثل پرده نقاشی های قهوه خانه ها همه وقایع مذهبی شان را به تصویر کشیده بودند، دلم می خواست که بیشتر بمانم. آقایی که ارمنی بود داخل کلیسا کنار در ورودی نشسته بود، با چشم های آبی و کچل و کمی فربه و تی شرت سفید و ته لهجه ای ارمنی داشت و اصلاً نمی خواست توضیح بدهد ولی ما از او پرسیدیم و تنها وقایع تاریخی شان را، و او کمی با اکراه توضیح گفت و وقتی دید علاقمندیم بیشتر توضیح می داد. برایم جالب بود که اسلام تقریباً تمام وقایع تاریخی-مذهبی یهود و مسیح را در قرآن آورده وحتی داستان هایی که آنها نقل می کنند و اشتباه است را برشمرده و گفته به فلان دلیل اشتباه است، و این نزدیکی داستان ها و این نقل یکجای آنها و این تأیید پیامبران پیشین، خودش می تواند بیّنه ای باشد برای حقانیت اسلام و ... رها کنم.
جواد باز هم آمد در اتوبوس. در فاصله رسیدن نهار با او هم صحبت می شوم و پایین اتوبوس کمی قدم می زنیم. و نهار با دوست اصفهانی مان می رسد و پس از خداحافظی با جواد به راه می افتیم.

نقطه عطف سفر برای من در همین اواخر و در اتوبوس شکل می گیرد، طی انجام یک بازی بنام "مافیا" که اگر کسی بلد نیست حتماً برود یاد بگیرد که مسئله فنا بودن نیم عمر و این حرفها در میان است بد مدل!! مافیا را به خاطر دوز و حقه بازی اش دوست نداشتم ولی این بار این بازی برایم تبدیل به یکی از مسائل ذهنی شد و کلی آموختنی به همراه داشت. یک نمودی از دنیای پلید اطراف و آدمهای متفاوتی که با تو زندگی می کنند ولی انگار با تو در یک بازی اند. و چه تراژدی غمناکی است که مرز بین حقیقت و دروغ گنگ و ناپیداست و اگر تمام جماعت اطرافت بگویند حقیقت یک چیزی است دلیل نمی شود که باشد و همه خوب می دانیم که نظرات دوستانمان چقدر بر تصمیم گیریهایمان مؤثرند. و دنیای اطراف پر است از این تلخی ها و ابهام ها و شک ها و چقدر خودم را خوب شناختم که نمی توانم حقیقتی را پنهان کنم و چقدر در اعتماد به اطرافیان ساده لوحم! هر چه پدرسوخته تر و هفت خط تر باشی راحتتر می توانی بازی کنی و هرچه ساده لوح باشی کلاهت پس معرکه است!! باید یاد بگیرم که هر حقیقتی برای افشا کردن نیست و چیز دیگری که یاد گرفتم این بود که همیشه کشف حقایق مطلوب نیست. کسب اطلاعات بیشتر ممکن است به ضررت تمام شود و این عین مفهومی بود که از تئوری بازیها شنیده بودم.
خلاصه چند روزی پس از سفر هم در فکر مافیا بودم، می خواستم الگو سازی اش کنم طی یک بازی تکرار شونده با اطلاعات ناقص. نمی شود این کار را کرد و اگر بشود هم کار بسیار سختی است و بازی باید خیلی ساده سازی شود که من بلد نیستم. ولی پس از آن سبک زندگی ام کمی متفاوت شد و مراقبتی در رفتارهایم پدید آمد که لازم بود، ولی صداقت و فکر نکردن به نیرنگ آدمها دنیای زیباتری است.

... سفرمان با همه خوشی هایش تمام شد، بسادگی و آرامی تمام شدن یک بهار، عصر جمعه تهران دم کرده و ابری بود، خاکستری. و زندگی اما صورتی بود به گمانم ...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 11:9  توسط محمدرضا نیک خواه  | 
 

هنوز در خانه بودم، درگير حل يك مشكل پيچيده شخصي، مي دانم ديرم شده ولي چاره اي ندارم، اطو كردن لباسها را به خواهرم واگذار مي كنم و پاي صحبتش مي نشينم، دائم مي پرسد "ديرت نشده؟" و من با اينكه مي‌دانم دلهره‌ام از چهره‌ام پيداست مي‌گويم: "نه، ادامه بده"...

هر چه هست مي گذرد و با عجله و درحاليكه دلم در خانه است راه مي‌افتم، گفته‌اند بايد شام خورده باشيد، و من هنوز درست ناهار هم نخورده‌ام، رحيم آقاي سوپري محل هم دلهره‌ام را مي بيند، سلام و حال و احوال مي‌كند، بهتر است همين جا شامم را بخورم: كيك و سانديس! به شوخي مي‌گويد: "نگاش كن، مثل بچه ها كوله پشتي انداخته! "...

سروقت رسيده ام، بعضي ها هنوز نرسيده‌اند، چهره برخي همسفران را مي بينم و خوشحال مي شوم، و يكنفري اما مرا به فكر فرو مي برد، از جسارتش خوشحال مي شوم و از نسنجيدگي‌اش غمگين، با تمام خيرخواهي‌ام نسبت به او تصميم گرفته‌ام وارد گفتگو نشوم، به گذشت زمان احترام مي گذارم.
اتوبوس راه مي‌افتد، در جوّ "پسران شلوغ كن" قرار مي‌گيرم، حس خوبي است، حس استاديوم رفتن دارد! آدمهايي كه تا به حال فقط آنها را در حياط دانشگاه ديده بودم، حس دوستي مشتركي با آنها پيدا مي كنم. استاد دانشگاه ميان راه به ما مي‌پيوندد، چند صلوات براي سلامتي‌اش چاق مي كنند و "استاد دوستت داريم!"... انصافاً مرد بزرگواري است، يكبار با هم هم‌صحبت شديم و به من گفت: "دليل اينكه پذيرفتم بيايم اين بود كه مي خواستم بچه ها با اين مشكلات اقتصادي و معيشتي و نگراني هاي اجتماعي، ياد بگيرند جور ديگر هم مي توانند شاد باشند."... كلي لذت بردم از اين حرفش، نمي‌دانستم چگونه بايد براي اين مناعت طبعش از او تشكر كنم.

ميان راه در قم توقف مي‌كنيم، اين بار براي زيارت حوصله بيشتري دارم، كوتاه و مختصر زيارتي مي‌خوانم و با بچه ها سر مزار عمه‌ام مي روم. دلم براي خنده‌هايش تنگ شده، با پدرم دوقلو بودند و گمان مي كنم خواهرم مهرباني‌اش را از او به ارث دارد. به اتوبوس بر مي‌گرديم، نمي‌دانم چرا اما دلم غمناك است...
هرطور بود مي‌رسيم، به تعارف دوست اصفهاني‌ام جواب بله مي گويم، به خانه‌شان مي رويم تا بخوابيم، برايم هيجان انگيز است، مي رسيم و يك خواب لذتبخش، اما دير بلند مي‌شويم، درست به اندازه خوردن يك صبحانه! و مني كه شام هم نخورده بودم سر درد مي‌گيرم، اين بار دوست اصفهاني‌ام تعارف هم نمي‌زند، گمانم از تجربه صبحش عبرت گرفته كه به من نبايد تعارف بزند!
كارخانه سوسيس و كالباس با بوي وحشتناك سير. احساس بدي است كه با دهان ناشتا كالباس خشك بخوري، ولي شكم گرسنه اين چيزها را نمي‌فهمد! از توضيحات مسئول مربوط مي فهميم كه جزو بخش خصوصي است، درك مي‌كنم كه چه مشكلاتي براي سرپا نگه داشتن خودشان دارند، مسئول مربوطه جواب سوالهايمان را نمي‌داند! عادت داريم، بازديدهاي اقتصادي هميشه همين طور بوده است.
هواپيما سازي هسا را قبلا ديده بودم، تفاوتي نكرده بود، چند هواپيما در خط توليدشان بيشتر شده بود. همان تكنولوژي دست سوم اروپاي شرقي. كه البته با اين اوضاع تحريم غنيمت است. اگر تنشهاي سياسي را كمتر مي كرديم و سرمايه خارجي جذب مي‌كرديم، مي توانستيم بهتر و بيشتر توليد كنيم يا آماده بخريم و با آن پولسازي كنيم. مي توانستيم تكنولوژي بخريم. و بعد از اينكه در توليد ماهر شديم توان فني اش را صادر كنيم و...  كشورهاي بغل گوشمان كه هرّ را از برّ تشخيص نمي دادند بهترين ايرلاينهاي دنيا را دارند! و قبل از انقلاب بهترين نيروي هوايي منطقه را داشتيم. تمام عقب افتادگي‌هايمان را پشت سر شعارهاي خودكفايي اوايل انقلاب مي بينم. دلمان خوش است به چهارتا قارقارك، كه ايرلاين‌ها براي جلوگيري از ضرردهي‌شان در مسيرهاي كم تقاضا به آن چشم دوخته اند. و فرودگاهمان هم كه قربانش بروم بلندترين پرو‍ژه فرودگاهي جهان است...  قسمت عمده اينجا براي توليدات نظامي است. ظاهراً سري است ولي مطمئنا براي غربي‌ها خطر ندارد كه صداي آژانس‌هاي اطلاعاتي شان در نمي‌آيد.

بعد از استراحت ظهر، به ميدان نقش جهان مي رويم، همان ميداني كه من به آن "مينياتورآثار باستاني ايران" مي‌گويم، با جمعي 5 نفره، دو دوست جديد پيدا مي كنم. خوشحال تر از بودن در جمع قبلي هستم. لذت ها ديگر سطحي و براي ارضاي خواسته هاي افراد نيست و احترام متقابل رنگ بيشتري دارد. در جمع قبلي لذتهاي آدم‌هاي اطرافم در سطح و بدون عمق بود، بيشتر از باهم بودن لذت مي‌بردند تا از آثارهنري و تاريخي. و تمام شكوه هنري آثار در ديده‌هاي سرسري نگر و بي‌هويت آدمها خرد مي‌شد. لذتي كه از نگريستن عميق به گنبد مسجد شيخ لطف الله  يا به آبهاي خرامان زاينده رود به انسان دست مي‌دهد بسيار ژرف تر از لوده بازي‌هاي گذرايي است كه مثل عفيون عقل را مختل مي‌كند و ذوق و قريحه ادراك را مي ستاند و در ازايش نشئگي و خنده‌هاي مستانه‌اي را باز ميدهد. اين اتفاقات يا ماحصل باقي ماندن قوه ذهني كودكي است، يا ناشي از همان عقده هاي فروخفته، كه هيچ جايي بهتر از يك اردوي دانشگاهي نمي تواند به گشادن آنها كمك كند. وگرنه هيچ دليلي براي سرزدن اين اعمال از يك فرد عاقل بزرگسال وجود ندارد. و چيزي كه در اينجا قرباني مي‌شود لذتهاي بالقوه ايست كه از هنر ريشه مي‌گيرد و بسيار دائم تر و بهتر از لذتهاي كودكانه است.

نماز را در مسجد امام خوانديم، جالب است كه نماز را در يك اثر باستاني بخواني و پررضايت ترين اوقاتم وقتي بود كه از مسجد بيرون آمديم، غروب شده بود و آسمان با رنگ آبي تيره‌اش ميدان امام را بغل كرده بود... دوست داشتم هرگز اين لحظه‌ها تمام نشود. با جمع 5 نفره‌مان در كنار حوض فالوده و بستني خورديم. گلدسته ها و گنبد مسجد امام با نورپردازي زيبا در شب روبرويمان بود. به يك مغازه گز فروشي با جعبه هاي گز عجيب و غريب و زيبا سرزديم، يك جعبه براي خواهرم خريدم، مثل كارت پستال بود. چاي هلو هم خريديم و قدم زنان از ميدان بيرون رفتيم. خيابانهاي اصفهان در شب به حدي زيباست كه دلت مي‌خواهد تمام آنها را پياده گز كني! تا چهلستون رفتيم، هوا دلپذير و شهر زيبا بود، از پشت چهلستون پياده تا شهرداري آمديم، رقص آب در ميدان جلوي شهرداري جلوه زيبايي داشت. ابتداي خيابان 4باغ استراحت كرديم و يك گپ كوتاه دوستانه. تمام خيابان 4 باغ را تا آخر پياده روي كرديم، از سي و سه پل هم عبور كرديم، قرار بود در لابي هتل كوثر مهمان دوستي باشيم و از شانس خوب دوستمان كافي شاپ بسته شده بود!! حدود 12 بود كه به هتل برگشتيم. لذت آنشب به آنطور تفريح كردني كه دوست دارم نزديك بود، و حسي از مسافرت گذشته اصفهان با خانوده برايم تداعي شد.

هم اتاقي هايم خيلي دوست داشتني بودند، احساس نزديكي و صداقت خوبي با آنها داشتم، آرامش خوبي بود؛ هماني كه دنبالش بودم. با اينكه خوابم مي آمد دوست نداشتم بخوابم، با كلي جوك و سر و صدا و خاموشي بالأخره مرا خواباندند...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 23:41  توسط محمدرضا نیک خواه  |