تبليغاتX
نوش | نوشته های محمدرضا نیک خواه
نوش، وبلاگ محمدرضا نیکخواه
 

1- خیلی ناراحت کننده است. زبانم قفل شده انگار. هیچ چیزی نمی توانم بگویم یا بنویسم. البته این به این معنی نیست که حرفی برای گفتن ندارم، اتفاقا حرفهای گفتنی ام زیادتر شده. مثل سابق قلمم نمی چرخد و همینطور زبانم. حس عجیبی است که اصلا خوشایند نیست و آرزو می کنم هرگز تجربه اش نکنید. امشب حالم بهتر بود، دیدم انگار می توانم چیزکی بنویسم.

2- همسایه ما دو درخت پرتقال در حیاط خانه شان دارد و اگر جهت نسیم موافق باشد، بوی بهار نارنج چنان مستم می کند که شبها تمام کار و زندگی را رها می کنم و روبروی پنجره باز اتاقم می نشینم. چقدر ساده می شود احساس خرسندی داشت و از زیبایی ها لذت برد، و چقدر ما انسانها بر روی چشم بستن از زیبایی های زندگی متبحریم!

3- دوستی یک هدیه منحصر به فرد به من داد: یک تکه کاشی! باور نمی کردم که میشود یک تکه از بهشت را هدیه داد، نقش و طرح هایی که عالم مینوی را به اتاق سرد و بی روحم آوردند. آنرا در جلوی چشمم گذاشتم، تا در کنار مبلمان و دکوراسیون امروزه خانه ها، یادم باشد که دنیای فکری نیاکانم همانند آن آبی فیروزه ای دلارام بود  و مثل آن پیچش ساقه ها، لطیف، ومثل آن باغهای متراکم بی انتها، مرزناپذیر.

4- زمستان که مشهد رفتیم برای خودم یک بوستان سعدی خریدم. این شبها بدجوری مونس و همدمم شده. و چقدر زیباست! و اگر سعدی را خداوندگار بلاغت شعری ننامیم جفا کرده ایم. همه جور شعری دارد این سعدی، از آن قصاید پیچیده اش گرفته که چگالی آرایه هایش در واحد متن (!) را نمی شود احصا کرد، تا همین شعرهای بسیار ساده بوستان ولی با مفاهیمی بزرگ و عمیق. خودش هم در کمال شکسته نفسی می گوید: "همانا که در فارس انشای من/ چو مُشکست بی قیمت اندر خُتن." ... ناقلا!

5- در این روز و شبهای سوت و کور و بی کسی، پس از روزهای بلند کاری و پرمشغله، وقتی به خانه می رسم، تنها محبتهای پدر و مادر است که آرامم می کند و انرژی از دست رفته را برایم باز می گرداند. مهربان اند، مهربان اند، به غایت مهربانند، که از خودگذشتگی شان این دنیایی نیست انگار... و چه چیز برایم بهتر از این؟

6- کارهایم روز به روز جدی تر می شود، دیروز شروع یک کار جدید با فردی بود که مدتها دوست داشتم با او مشترکاً کار کنم، و به حقیقت پیوست. نگران امتحانات پایان ترمم هستم!

7- یک شعر قدیمی از Celine بنام Let's talk about love دایم سر زبانم افتاده و ول کن هم نیست. جدای زیبایی های موسیقایی اش، شعر قشنگی دارد که این تکه اش را خیلی دوست دارم:

From the laughter of a child to the tears of a grown man, There's a thread that runs right through us, and helps us understand. As subtle as a breeze - that fans a flicker to a flame ... Let's talk about love ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:11  توسط محمدرضا نیک خواه  |