![]() |
|
![]() |
دل کندن از دیار اینترنت برای من به این سادگی ها نیست. ولی بخاطر موقعیت حساس کنونی ام ناگزیر باید این تصمیم را بگیرم. کمی اعتیاد خونم نسبت به وبلاگ خوانی و وب گردی بالا رفته و این اتفاق نامیمون ضمیر هوشیارم را مدام براین می دارد که بر من نهیب زند! و من نمی توانم صدای رسا و بر حق او را نادیده بگیرم.
به ناچار از تمام خوانندگان این وبلاگ خواستارم که تا مدتی به این حقیر اجازه مرخصی بدهند. این مرخصی از امروز تا حدود 15 اسفندماه جاری دوام دارد. تقاضا دارم پیوندها را همچنان حفظ کنید و بدانید در این مدت بیکار نمی نشینم و نوشته هایم را می نویسم، مطمئن باشید که بازگشت خوبی خواهم داشت...
با تشکر از همراهی شما دوستان
---------------------------------------
پ.ن: کامنت دونی پست قبل برای تکمیل بحث جاری در وبلاگ بسیار مفید است.
1- من قبول دارم که نهادها متغیرهای درونزا در بازی هستند و می خواستم در بخش دوم به آن بپردازم. در واقع تلاش نهادگرایان جدید برای شناخت، تعریف و واردکردن این متغیرها در قالب چهارچوب تئوریهای قبلی است (مثل معرفی هزینه مبادله یا Transaction cost). صحبت نهادگرایان قدیم برای این مورد اقبال قرار نگرفت که چهارچوب نظری معینی نداشت.
2- همانطور که می دانیم بازی اجزایی دارد، کتابهای مختلف تعاریف مختلفی دارند ولی عموما 4 عنصر: بازیگران (Players)، انتخابها (Strategies) ، توابع منفعت (Payoff functions)و قاعده بازی (Rules of Game )همیشه مطرح هستند. بحث من بر سر ثبات قاعده بازی است. می شود حیطه انتخابها را در یک بازی معلوم کرد یعنی مثلا دولت بعنوان یک بازیگر انتخابهای مختلفی داشته باشد و بعنوان یک بازیگر در مدل وارد شود اما بحث من اینست که با توجه به تعریف اجزای بازی، ضابطه ی بازی همیشه در طول فرآیند بحث مدل ثابت است و این عین تعریف است. کامل ترین تعریفی که از اجزای یک بازی خوانده ام 6 عنصر را مد نظر قرار می داد:
(1) a set of players, (2) an order to play, (3) a description of the information available to any player at any point during the game, (4) a set of actions available to each player whenever called upon to make a decision, (5) the outcome that results from every possible sequence of actions by the players, and (6) a von Neumann-Morgenstern utility ranking (VNMU) for every players over the set of outcomes.
من نکته را بر سر بند 2 یا همان دستورالعمل بازی (order to play) یا قاعده بازی می دانم. بر اساس تعریف این دستورالعمل در حین فرآیند بازی همیشه ثابت است. باید حواسمان باشد که دستورالعمل یا قواعد بازی توابع منفعت را می سازند.
3- مثال من در مطلب قبلی تنها برای طرح این بود که باید بپذیریم نهادها بر عملکرد اقتصادی تأثیر گذارند. حالا این که این تأثیر چگونه است را باید مفصل به بحث گذاشت. اما نکته ای که بر آن تأکید می کنم اینست که بر اساس تعریف نورث، نهادها خود قاعده بازی هستند. ( و نه توابع منفعت) این قاعده (مثل ساختار سیاسی یک کشور) از طرق مختلفی (مثل هزینه مبادله) روی توابع منفعت تأثیرگذارند، بنابراین تعادل این بازی ممکن است متفاوت از تعادلی باشد که از یک بازی دیگر (مثل کشوری با ساختار سیاسی مطلوب) بدست می آید.
نورث می گوید نهادها را می توان تغییر داد که بواسطه تغییر آنها تعادل در بازی به نفع رشد (برد بازیگران) باشد و تحقیقات او در باب شناخت و تغییرات نهادی است.
برای پاسخ با این سوال از یک مثال ابتدایی آغاز می کنیم، فرض کنید از شما بخواهند در یک بازی پرتاب سکه شرکت کنید. فرد مقابل از شما می پرسد شیر یا خط؟ و شما مثلاً خط را انتخاب می کنید. اگر فرد مقابل خط آورد یک امتیاز به نفع شماست و اگر شیر آورد یک امتیاز به نفع او. حالا فرض کنید که می خواهیم این قاعده بازی را عوض کنیم، هر فرد دوبار سکه را پرتاب می کند و اگر جفت آورد یک امتیاز به نفع اوست و غیر از آن یک امتیاز به نفع شما. این یک بازی دیگر است که ضابطه آن با ضابطه بازی قبلی فرق می کند. پس هر بازی یک ضابطه دارد که در آن چهارچوب افراد براساس آن تصمیم گیری می کنند.
یک مثال دیگر: فرض کنید 8 تیم فوتبال در دوگروه A و B یک تورنمنت را برگزار می کنند و قرار است تیم اول گروه A با تیم دوم گروه B بازی کند. اگر تیم شما در گروه B باشد وشما از دوم شدن یک تیم قدرتمند در گروه A مطمئن باشید، استراتژی شما بگونه ایست که سعی کنید در گروه خودتان دوم شوید تا در مرحله بعد به آن تیم قدرتمند برخورد نکنید. شما بر اساس این قانون تصمیم گیری می کنید. حال فرض کنید که در حین انجام بازیها Fifa ضابطه این بازیها را عوض کند یعنی بگوید دو تیم اول گروه ها با هم بازی می کنند و دو تیم دوم با هم!! اگر این اتفاق بیفتد تمام استراتژی و زحمات شما برای دوم شدن به هدر رفته است. پس می بینیم که ثابت بودن قاعده بازی در طول بازی، یک اصل است که بنای آن تصمیم گیریها بر آن اساس شکل می گیرد.
تئوری بازیها شیوه ایست که ضابطه بازی را برونزا و داده شده (Given) فرض می کند و براساس آن انتخاب استراتژی بهینه توسط هرکدام از بازیگرها را به بحث می گذارد. اما هیچ گاه امکان تغییر قاعده بازی در مدل را به بحث نمی گذارد یعنی هیچ کدام از بازیگرها قادر به تغییر قاعده بازی نیستند.
اما یک مثال واقعی تر (که در مطلب قبلی به تفصیل به آن پرداخته ام): فرض کنید که دولت (مثل FIFA در مثال فوتبال) وضع کننده قاعده ای برای فعالان اقتصادی است مثلا طی قانونی (مثل برنامه توسعه جهارم) می گوید که در اقتصاد کشور تعرفه به صادرات زیاد نمی شود، شرکتهای تولیدی که یکی از بازیگران اقتصادی هستند (مثل تیمها) استراتژی خود را بر اساس این ضابطه تشکیل می دهند که صادرات را زیاد کنند (مثل دوم شدن در گروه خودشان) ، آنها در حین بازی متوجه میشوند که دولت به صادرات تعرفه وضع کرده است! (مثل تغییر قانون بازیها از طرف Fifa) ... طبیعی است که تصمیم گیری در این شرایط بسیار پیچیده تر خواهد بود زیرا مدیر باید متغیرهای دیگری مثل امکان تغییر قوانین را هم در مدل تصمیم گیری اش وارد کند.
حالا این حرفها چه ربطی به نهادگرایی دارد؟ نورث در کتابش می گوید: "نهادها قوانین بازی در جامعه اند." در واقع اسم این قواعد بازی در جامعه را به طور کلی تر نهاد می گذاریم. اقتصادهای مختلف شرایط و قواعد بازی متفاوتی دارند. مثلا در ایران اقتصاد دولتی است. قرهنگ سرمایه داری حاکم نیست و افراد ثروتمند مذموم شناخته می شوند و ... قانون ضمانت اجرایی چندانی ندارد و مثلا شکایت کردن هزینه بالایی دارد و ... دانستن این شرایط مسلما باعث می شود که بازیگران اقتصادی استراتژی های متفاوتی اتخاذ کنند که با استراتژی های جامعه ای دیگر متفاوت باشد.
مدیرعامل یکی از این شرکتهایی که با آنها جلسه داشتیم صحبت بسیار زیبایی کرد، اوبه ما گفت: "ما پذیرفته ایم که شرایط کشور ما برای کسب و کار اینگونه است، چون کار دیگری نمی توانیم بکنیم، سوال ما از شما اینست که با توجه به این شرایط چگونه باید عمل کنیم؟ چه برنامه ای برای آینده باید داشته باشیم؟" بنابراین من عملا فهمیدم که این بازیگر اقتصادی بر اساس این شرایط هزینه و فایده می کند و مسلم است که استراتژی انتخاب شده از طرف او با یک استراتژی یا عملکرد بنگاهی در شرایط اقتصاد بازار متفاوت است. او عقلانی عمل می کند پس اشکال در انتخاب او نیست، اشکال در شرایط بازی است که باعث می شود او چنین انتخابی کند.
این مطلب یادتان باشد تا در مطلب بعدی بیشتر مفهوم نهاد را به بحث بگذاریم.
برای تدوین یک برنامه استراتژیک برای یک هولدینگ کشاورزی، جلسه هایی با مدیران شرکتهای وابسته داشتیم. مدیرعامل یکی از این شرکتها که در صنعت تخم مرغ فعال بود، توانسته بود با زحمات زیاد قسمت عمده ای از بازار عراق را به خود اختصاص دهد، و خوشبختانه کیفیت خوب کالای تولیدی شرکتش توانسته بود رقیبان خارجی (مثل ترکها) را کنار بزند. با بالا رفتن قیمت تخم مرغ در داخل کشور دولت یک تعرفه 60 درصدی بر صادرات این محصول وضع می کند. و خوب طبیعی بود که تمام قراردادهای این شرکت لغو می شد و به همراه کلی ضرر، عملا بازار عراق را از دست میداد. اما نکته ای که مدیرعامل را به شدت ناراحت کرده بود اعمال فوری این تعرفه بود. او دستش را در هوا می چرخاند و چند بار با تعجب گفت: "یک شبه این کار را کردند، یک شبه!" ...
تا جایی که ما می دانیم برای اعمال تعرفه یک گروه کارشناسی منافع و مضرات بخشهای مختلف این سیاست را بررسی می کنند و حدود شش ماه قبل از اعمال آن را ابلاغ می کنند تا شرکتها بتوانند تعهدات خود را انجام دهند و برنامه خود را تنظیم کنند ولی ظاهرا دولت جدید بیشتر سیاستهایش را به شکل هیئتی (!) تدوین می کند.
مدیر عامل یک شرکت دیگرهم از محموله ای که برای صادرات به آذربایجان داشته است سخن می گفت. این محموله شامل تخم مرغ نطفه دار بوده است. پس از اعلام این تعرفه 60 درصدی بر صادرات، گمرک از صادرات این محصول جلوگیری می کند. مدیرعامل این شرکت با تعجب می گفت که تخم مرغ نطفه دار یک نهاده تولید است و مصرفی نیست و نباید به آن تعرفه وضع شود. ولی متأسفانه بدلیل عدم شناخت از طرف دولت به گمرک تنها کالای تخم مرغ اعلام شده بود. مدیرعامل می گفت کسی که در دولت باید این تعرفه را اعلام کند نمی دانسته که فرق این دو کالا چیست!! چون این کالا فاسد شدنی بود، این شرکت ضرری قابل توجه را بخاطر عدم کفایت دولت متحمل شده بود.
تعطیلات یکباره پس از ماه رمضان هم کم به این شرکتها ضرر و زیان نرسانده بود، چند قرار داد آنها لغو شده بود و کالاهای آنها در گمرک فاسد شده بود. وضعیت سود و زیان این شرکتها طوری بود که مسلما در امسال ضررده خواهند بود و هیج بعید نیست که در آینده این شرکتها ورشکست شوند و دولت خدمتگزار باید بداند که با ورشکست شدن این شرکتها در آینده با کمبود این کالا مواجه خواهد شد و قیمتها سرسام آور بالا می روند. دولت باید بداند که وضع سیاستهای یکباره و کارشناسی نشده بیشتر به دوستی خاله خرسه شبیه است! هدف این بوده که به مصرف کننده کمک شود و قیمتها کنترل شود اما در بلند مدت دولت با ویران کردن صنعت داخلی علاوه بر افزایش قیمتها تنها وابستگی به واردات و بیکاری را برای مردم به ارمغان می آورد.
"مکانیزم بازار" بخوبی توجیه گر این نقض غرض است. دخالت در این بازار باعث می شود که در هر صورت رفاه تولید کننده و عرضه کننده کاهش یابد. دولت توجه بیش از حدی به تقاضا دارد و برنامه مشخصی برای کنترل قیمت بازار از طرف عرضه ندارد و دیدگاه دولت بیش از حد کوتاه مدت است.
اما نکته ای که می خواهم از آن استفاده کنم صحبت یکی دیگر از مدیرعاملها بود که اشاره می کرد که بر اساس قانون چهارم توسعه دولت حق اعمال چنین تعرفه ای را ندارد و این شرکتها می توانند بر علیه دولت شکایت کنند! اما او با ناامیدی می گفت: "به چه کسی شکایت کنیم؟؟ کلی باید هزینه وکیل و ... بکنیم در آخر هم مسلماً نتیجه ای ندارد."
این صحبت نکات بسیار ظریفی دارد، عدم ضمانت اجرایی قانون در چهارچوب اقتصاد یک کشور، و هزینه های مبادله بالا که موجب می شود یک بنگاه از حق خودش برای شکایت صرف نظر کند. این دقیقا همان چیزی است که نهادگرایان آن را مطرح می کنند. این دو پاراگراف آخر را در ذهن داشته باشید تا در مطلب بعدی با نظریات نهادگرایی این پدیده را توجیه کنیم.
حامد خان قدوسي در مطلبي با عنوان "معرفي اقتصادي نويسان"، لطف کردند وبلاگ من رو معرفي کردند و از من با عنوان "نفوذي نئوليبرال ها در بين نهادگراها" يادکرده اند. البته شايد تنها يک مطلب اقتصادي در وبلاگ من بوده باشد ولي فکر مي کنم از لحن نوشته ها و کامنت ها، گرايش اقتصادي من تابلو شده باشد.
1- اين حقيقت دارد که من به اقتصاد آزاد علاقمندم.
2- اين هم صحيح است که تفکر غالب در دانشکده ما (علامه طباطبايي) "نهادگرايي" است. و دکتر بهکيش و چند نفر ديگر تک افتاده اند! موسسه دين و اقتصاد هم در اين مورد بي شباهت به لانه زنبور نيست.
3- با اين حال من کمي نسبت به اين القاب مثل نئوليبرال و نئوکلاسيک و چپ و نهادگرا و ... آلرژي دارم و فکر مي کنم بايد کمي با احتياط اين القاب را بکار ببريم. خود من هم دوست ندارم با يک اسم مورد قضاوت قرار بگيرم و معتقدم قضاوت بايد روي حرفها باشد نه اسامي.
4- با تمام گرايشم به اقتصاد آزاد فکر مي کنم مکتب نهادگرايي بسيار نوين تر و پربار تر از نظريه هاي کهنه قبلي است و حرفهاي بسياري براي گفتن دارد و تکاملي بر نطريات نئوکلاسيکي است.
5- اما شديداً معتقدم که اکثر آنهايي که در ايران سنگ اين مکتب را به سينه مي زنند، به مسير اصلي اقتصاد اعتقاد ندارند، دنبال يک تحول هستند و بيشتر تفکرهاي انقلابي چپي دارند. چون از آنها در زمانهايي که هنوز نهادگرايي بدين شکل معرفي نشده بود (مثلا زمان رياست جمهوري هاشمي) دقيقا همين حرفها را شنيده ايم. در واقع وجود اين مکتب به دستاويزي براي منطقي جلوه دادن آن حرفها تبديل شده است.
6- از آخوندهاي اقتصادي متنفرم. کساني که ضعف خود را در مدل سازي کردن با سخنراني پوشش مي دهند. اگر از آنها مثلا شيوه هاي حل يک بازي پويا را بپرسيد بلد نيستند پاسخ بدهند ولي در عوض کلي چيز حفظند که ساعتها سخنراني و جلدها کتاب از آن بيرون مي آيد.
بند 5 و بند 6 آنقدر مهم هستند که فکر مي کنم بايد براي آنها جنگيد. چون اين تفکر ويرانگر در حال رشد است. و از اينکه در اردوگاه نهادگرايي از آن سخن به ميان مي آيد نيز اندوهناک مي شوم. بنابراين اين اقدام حامد را به فال نيک مي گيرم و در آينده بيشتر اقتصادي مي نويسم. (البته در سطح پايين خودم که ممکن است بار چنداني نداشته باشد.)
اما رويکردم اينست که بايد با رقيب با قاعده خودش بازي کرد، يعني براي طرفداري از اقتصاد آزاد در مقابل نهادگرايان ايراني، بايد ابتدا به مکتب نهادگرايي مسلط شد و با آن زبان گفتگو کرد. وگر نه بحث ها هميشه به دعوا و فحش کاري ختم مي شود. سعي مي کنم ديدگاه بي طرفانه ام را حفظ کنم و به دنبال حقيقت باشم، ولي من هم يک انسان هستم و مثل همه علايقي دارم و اين با بي طرف بودن منافاتي ندارد.
در آخر اينکه به "بهره هاي همکارانه روي اينترنت" بسيار معتقدم. فضاي اينترنت امکاناتي را فراهم مي کند که مي توان از آن استفاده هاي زيادي کرد. به نظرم وبلاگ نويسان نبايد مثل جزاير جداگانه کار کنند و به دنبال ماکزيمم کردن کارايي وبلاگ خود باشند. با ساز و کار مشخصي مي توان مثل يک بنگاه چند واحدي عمل کرد. اگر اهداف مشترک وجود داشته باشد (تابع هدف يکسان) برآيند نيروها بيشتر و هزينه ها کمتر خواهد بود. مي شود آن ساز و کار را تعريف کرد. مثلا يک وبلاگ تخصصي روي نظريات نهادگرايي کار کند و وبلاگ ديگري مدلهاي آنرا بررسي کند و ... مثل اينست که کنار هم مي خواهيم کار مشترکي را تحويل بدهيم. اين يک پيشنهاد کاملا ابتدايي است و براي سنجيدن آن به نظر شما دوستان نيازمندم.
"پُل ژاگو" برای من از نوجوانی مثل یک معلم بوده است، گرچه کتابهایش را چندین بار خوانده ام ولی با هربار خواندن مجدد چیزهای بیشتری را از آن درک می کنم. مطلبی از او در کتاب "چگونه بر خود مسلط شویم" خواندم که اعمال خاله زنکی را به زیبایی تبیین و توصیف کرده است، دو انگیزه برای این اعمال ذکر کرده است و بعنوان نتیجه به پیامدهای آن در زندگی افراد اشاره کرده است :
"... فرد بالغ و بزرگسالی که می خواهد پدیده ای را برای خود تبیین کند که تجلیات آن توجهش را جلب کرده است، در واقع حرص شناخت دارد که شکل عالی کنجکاوی به شمار می آید. این روحیه ی پژوهش و تحقیق با روحیه برخی کسان که دائماً در کمین اعمال و حرکات دیگرانند، همه فکر و ذهن خود را بکار می اندازند تا از منابع درآمد آنها مطلع شوند، زندگی خصوصی آنها را بکاوند و مترصد تعبیر و تفسیر حرکات عادی یا استثنائی ایشان اند، از زمین تا آسمان فرق دارد. این جنون عجیبی است که بی شک خود انگیخته و غیرارادی است، زیرا در تمام محافل دیده می شود.
انگیزه های این کنجکاوی ها، و در واقع فضولیها، چیستند؟
نخست اینکه: از نوعی خلأ روحی، باقی ماندن قوای عالی دِماغی (ذهنی) در مراحل کودکی، و فقدان هدف شخصی جدی، و خلاصه از نوعی ملال روحی سرچشمه می گیرد.
ثانیاً نوعی خودنمایی است، جاذبه کشف جنبه هایی از زندگی دیگران که از نظر عموم پنهان مانده است و پرده برداشتن از راز آن مایه علاقه و تصدیق کسانی است که از کشف ضعفها یا خطاهای دیگران لذت می برند. سپس احساس رضایت از کشف ضعفها یا خطاهای دیگران یا بعلت احساس غرور است، اگر انسان خود از آنها مصون باشد، یا به علت احساس اغماض نسبت به خویشتن اگر خود نیز دارای آن معایب باشد.
سر انجام، کنجکاوی و فضولی در هر لحظه مانند رادع و انحرافگری عمل می کند که افراد مبتلا به آن می توانند با خاطری آسوده و به طیب خاطر از انجام تکالیف جاری خود غفلت ورزند، تکالیفی که فراموش کردنشان، ایشان را از آنها رها می کند. ..."
آقای ژاگو بیشتر به تفسیر کنجکاوی ها پرداخته است، اما پیامد غالب دیگر در این افراد "گزاره سازی" است، یعنی مفهومی غیر معتبر از زندگی دیگری در ذهن فرد "خاله زنک" شکل می گیرد و بخاطر مرور بیش از حد آن در ذهن و فکر کردن به دلایل و رفتارهای آن، به صورت یک باور در ذهن آن فرد درمی آید. قسمت دردآور ماجرا جایی است که این باور ساختگی: 1)به اشتراک گذاشته می شود 2)در مورد آن صحبت می شود 3)براساس آن قضاوت صورت می گیرد. اینجاست که فرد "خاله زنک" برای دیگران دردسر ساز می شود.
فکر می کنم در مقابل افراد خاله زنک (چه مردش و چه زنش) باید سر به بیابان گذاشت! چون هر نوع رفتار، عکس العمل و به طور کلی اطلاعات ممکن است به این گزاره سازی های غیر واقعی بیانجامد و برعلیه شما استفاده شود. بنابراین راه حل گفتن حقیقت، روشنگری، بحث و ... محکوم به شکست است. بهترین راه حل در مقابل این افراد قطع جریان اطلاعات از شما به ایشان است.
به قول آقای ژاگو این منش بخاطر نوعی ملال روحی و فقدان هدف شخصی جدی (در واقع همان بیکاری خودمان) شکل می گیرد. پس باید با نوعی رفتار خیرخواهانه و بدور از تحکم با این افراد برخورد کرد زیرا این اعمال بصورت ناخواسته از آنان سرمی زند.
این بازی از اینجا شروع شد و من قرار بود از سهمیه سایه استفاده کنم که البته از طرف سارابا هم دعوت شدم. شاید بازی کردنش توجیهی نداشته باشد اما برای خندیدن و سپری کردن اوقات بسیار مفید است.
1- برخلاف تصور عموم، من در درس ریاضی بسیار ضعیفم. جدول ضرب را تا سال سوم دبیرستان کامل بلد نبودم و برای گذراندن اموراتم از مضربهای پایینتر یا بالاتر استفاده می کردم.
(مثلا برای 8 ضربدر 4، اول 8 ضربدر 5 را حساب می کردم و 8 تا ازش کم می کردم!
) و اصلا نمی توانستم حفظش کنم. ولی در هندسه و جبر هندسی و دیفرانسیل و انتگرال چون حفظی کمتر داشت موفق تر بودم. چون سرعت عملم به شدت در محاسبات پایین بود در کنکور کارشناسی درس ریاضی را 23 درصد زدم!! (این یک راز بود ها!
) و سرکلاس های دانشگاه هم چون خوب مطلب را نمی گیرم مجبور می شوم از استاد زیاد سوال کنم و دیگران فکر می کنند من چقدر فعال هستم و نمی دانند بخاطر اینست که براحتی نمی فهمم.
2- از دبستان عاشق بسکتبال بودم و هستم. تلویزیون ما هم که مسابقات NBA را نشان نمی داد و تنها یک برنامه بسکتبال نوین بود که آنرا هم انداخته بودند صبح جمعه ساعت 7
... و من احمق صبح های جمعه با چشم های خواب آلود برای اینکه خانواده بیدار نشوند به طبقه بالا می رفتم تا برنامه را ببینم و یادم می آید چون در زمستان بالا سرد بود دور خودم پتو می پیچیدم!
همیشه آرزو داشتم که روی حلقه Slam dunk (همان اسپک) بزنم ولی بخاطر کوتاهی قدم هیچ وقت موفق نشدم. چند بار خارج از بازی روی چند حلقه کوتاه توانسم اینکار را بکنم ولی رضایت بخش نبود.
بازیکنان مورد علاقه من کوبی برایانت و وینس کارتر بودند.
3- آخر سال اول دبیرستان بودم که می خواستند از مدرسه اخراجم کنند.
نه به بخاطر بازیگوشی یا درس نخواندن. بلکه بخاطر اینکه به مسئولین زیاد انتقاد می کردم. یک بار سر کلاس انشا یک مطلب درباره عدم کفایت و برنامه ریزی غلط معلم راهنمای دوره خودمان خواندم که بعد از مسافرت شمال بود. از ظاهر امر برآمده بود که خیلی از حرفهایم خشمگین شده بودند و به هیج وجه حاضر نبودند سال بعد اسمم را بنویسند. جالب این بود که این حرفهایم به بحث و جدل های سلیقه ای خودشان هم کشیده شده بود و برخی از معلم ها حرفهایم را می پسندیدند. یادم می آید آقای ف که بخاطر اختلاف سلیقه از کادر مدرسه جدا شده بود به من زنگ زد و گفت که اینها می خواهند تو را بازی بدهند، برو و حقت را بگیر و از این حرفها ... و همین اتفاق هم افتاد.
4- موهایم دارد مثل برگ خزان می ریزد و احتمال زیاد در آینده کچل خواهم شد...
لطفا قیافه ام را تصور نکنید اصلا خوشایند نیست! ولی می گویند کچل ها خوش شانس اند!!!
5- یکبار حدود سه و نیم ساعت با دکتر ناظمان بی وقفه بحث علمی کردم. دکتر روی صندلی دانشجوها نشسته بود و من چون می خواستم بنویسم پای Whiteboard بودم. کلاس بعدی دکتر شروع شد و دانشجویانش از بیرون سرک می کشیدند تا داخل شوند و وقتی می دیدند که بحث گرم است از خدا خواسته می خندیدند و می رفتند. مدام از دکتر می پرسیدم که وقت شما را نمی گیرم؟ و او می گفت نه نه اصلا. دارم لذت می برم! چند نفر هم آمدند و در کلاس نشستند و به حرفهایمان گوش دادند. فکر می کردم دکتر می خواست بقیه در جریان بحث قرار بگیرند. مرتب از من سوال می پرسید و منطق حرفم را زیر سوال می برد و من هم حرفهایم را درست می کردم. خلاصه آدمهایی که در کلاس بودند هم رفتند. کار به جایی رسید که من داشتم از حال می رفتم ولی دکتر بازهم شور و شوق داشت. (موضوع بحث چگونگی وارد کردن R&D در تابع تولید و هزینه کل بود. ) به واقع کم آورده بودم از بزرگواری این مرد و آمدم روی صندلی ها نشستم. بعد از اینکه حرفهایمان تمام شد دکتر با لحن صمیمی گفت: تو باید فوق لیسانس قبول بشوی! و من کلی غصه دار شدم... ![]()
من منصوره موسوی، سنا شایان، حوریه توسلی ، علی آلیس و فاطمه همایونی رو به این بازی دعوت می کنم. هر کسی هم خواست دعوتش کنم بگوید.
------------------------
پ. ن. : بچه ها میترا امامی رو هم دعوت می کنم.
در حین نصب دایره المعارف بریتانیکا به این تصویر برخوردم که من رو خیلی به فکر فرو برد. کودکان می آموزند، به سادگی می آموزند. آنها وقتی از بزرگترها یاد می گیرند تماما به حرف آنها اعتماد می کنند. و همین واژه اعتماد است (Trust) که باعث می شود به حالشان غبطه بخورم. پیش فرضی در ذهنشان نیست که آنها را از آموختن باز بدارد و یا باعث بشود به گفته بزرگترشان شک کنند. آموخته هایشان سوای زندگی نیست. و چه شوقی دارند برای فهمیدن ...
دوست دارم مثل آنها یک پدربزرگ داشته باشم، در آغوشش بنشینم، سرروی بازوانش بگذارم، و به لبهایش نگاه کنم. و دوست دارم قلبی داشته باشم که آنچه را که می گوید باور کنم، و شوقی که نگذارد پدر بزرگ لحظه ای کلامش را قطع کند.
در این برهوتی که نمی شود بسادگی حقیقت علم را فهمید، دلم یک پدربزرگ می خواهد.