![]() |
|
![]() |
بدون شک وبلاگ "یک لیوان چای داغ" بهترین وبلاگی است که خوانده ام و همیشه می خوانم. (لینکش در دوستان اقتصادی بنام نوشته های حامد قدوسی آمده است.) به نظر من این وبلاگ بهترین وبلاگ فارسی است و اکیدا توصیه می کنم خواندن آنرا در برنامه روزانه خود قرار دهید.
حامد در کنار نوشته های پربار اقتصادی اش گاهی اوقات مسایل دیگر را هم خیلی دلنشین مطرح می کند. قبلتر ها یک مطلب در بلاگ او به نام کامنت گذاران دیدم (پست August 01, 2006 ) که تتمام حرفهایی را که الان می خواهم بزنم را در برداشت. برای همین آنرا عینا نقل می کنم:
کسانی که کامنت می گذارند چند جور هستند:
1) کسانی که نقش معلم را بازی می کنند. این ها کسانی هستند که به طرز بی رحمانه ای منطق نوشته ها را نقد می کنند یا کم بودهای آن را نشان می دهند و نویسنده از بابت نکاتی که از آن ها می آموزد بسیار ممنون می شود.
2) رفقای شفیق که نقش روحیه دهنده را ایفا می کنند و کامنت های محبت آمیزشان انگیزه نوشتن را فراهم می کند.
3) بیرونی ها کسانی هستند که از مکاتب فکری دیگر می آیند و هر چند ممکن است مبانی فکری مان متفاوت باشد ولی چارچوب بسته ذهن آدم را تحریک می کنند تا به پارادایم های رقیب هم نگاه بیندازد. نویسنده و کامنت گذار این نوع هر چند ممکن است با هم مهربان و هم سنگر نباشند ولی من همیشه از این دوستان ایده های مهمی می گیرم و به اشتباهات مهمی پی می برم.
4) برچسب زن ها کسانی هستند که من را بدجوری عصبانی می کنند. این ها کسانی هستند که به جای این که منطق یک نوشته را نقد کنند روی آدم اسم می گذارند. مثلا می گویند مهندسان اقتصادخوانده یا لیبرال ها یا خارج درس خوانده ها یا مسلمان ها فلان و بهمان. از آن مهم تر کسانی که وقتی حرف جدی برای گفتن ندارند تهمت هایی از قبیل غرق تئوری بودن و آشنا نبودن با ایران و صلاحیت نداشتن برای اظهار نظر می زنند و آدم را مجبور می کنند جواب درخوری بهشان بدهد و گاه گاهی صلاحیتش را به رخشان بکشد. متاسفانه من در مقابل چنین تحریکاتی خیلی حساس و غیرخویشتن دار هستم.
5) بروزها و متقاضیان تبادل لینک و همیشه سبزها
6) عصبانی ها یعنی کسانی که منتظرند تو چیزی بنویسی و بیایند و فحشی بدهند و بروند. واقعا نمی فهمم اگر از این وبلاگ خوششان نمی آید چرا می خوانندش.
من مخلص سه گروه اول هستم. از گروه چهارم خواهش می کنم این طوری رفتار نکنند تا گفت و گوهایمان منطقی و دوستانه جلو برود و به مباحث حاشیه ای کشیده نشود. ششمی ها هم که همیشه کار خودشان را می کنند.
به طرز عجیبی با حامد همعقیده هستم و معتقدم به ششمی ها اصلا نباید محل گذاشت، ولی چهارمی ها کمی مراعات کنند لطفا.
مطلبی در "وبلاگ گروهی دانشجویان قمی" با عنوان "جامعه دهقانی" نوشته شده که کپی شده مطلب "فرهنگ دهقانی" من است با این تفاوت که زیرش درج شده: "نوشته شده توسط رئیس جعفری" !!! و هیچ اشاره ای هم به منبع آن نشده است. (این هم لینکش) ایشان لطف کرده اند عنوان، چند خط اول و قسمتی از سطر آخر را تغییر داده اند. یک شیر پاک خورده ای هم در ذیل آن مطلب با ذکر لینک وبلاگ من کامنت گذاشته است که: "كاش به منبع اين پست هم اشاره مي شد!"... هر که بوده خدا خیرش بدهد!
از این اتفاق به دو جهت خوشحالم: 1- گسترش این نوشته به درک فرهنگ دهقانی کمک می کند و چون این بحث خیلی ریشه ایست از هر نوع نقل آن خوشحال می شوم. 2- مخالفت ظاهری رئیس جعفری با اندیشه های من (که حتی در این باب با هم گفتگو داشتیم) خیلی اساس و پایه ای ندارد چون نقل یک نوشته به معنای تأیید آنست. ولی از این جهت اندیشناکم که چرا ایشان مدام مرا متهم به "بی عملی" می کند در حالیکه حاصل یک عمل مرا به نام خودش ثبت می کند.
برای پاسخ به آن "اتهام بی عملی" لازم میدانم چند نکته را مطرح کنم:
1- شخصیت یک دانشجو تنها در انجام دادن کار اجرایی نیست. یک دانشجو باید در درجه اول آن چیزی را که بر عهده اوست خوب انجام دهد، باید "دانش جو" باشد. و آن وظیفه خوب درس خواندن، خوب فکر کردن و در نهایت تحلیل علمی مسائل است. پس عمل برای یک دانشجو در این حیطه ها تعریف میشود. (بطوری که دیدگاهش با مردم کوچه و بازار فرق کند.) و اگر فعالیتی در کنارش انجام می دهد (که ضروری هم هست.) نباید از هدف اصلی خودش منحرف شود. جه فایده دارد که کوله باری از کارهای اجرایی را داشته باشیم و معدلمان به زور از 13 تجاوز کند. از این جهت خرسندم که در این حیطه ها حدوداً از فعالیتهایی که انجام داده ام روسفید بیرون آمده ام. تنها خرخونی نکرده ام و درس را در دیدگاه هایم و در تحلیل هایم وارد کرده ام. کسب 2 رتبه اول در کنفرانس دانشجویی، یک معدل قابل قبول، پروژه های تحقیقاتی ام (اعم از کلاسی و غیر آن)، نوشته های تحلیلی ام و تأیید اساتیدم گواه این مطلب اند. نمی دانم چرا به این ها عمل نمی گویند!
2- برای گذر از یک دیوار لازم نیست با یک موتور گازی با سرعت 80 کیلومتر خود را به دیوار بکوبید. عمل موفق قاعده می خواهد. می شود هرکاری را انجام داد. ولی به چه بهایی و برای بدست آوردن چه چیزی؟ من فکر می کنم برای دست به عمل (اقتصادی) زدن باید اول قدرتمند شد. و این مسیری که من در پیش گرفتم برای محکم شدن گامهاست. برای عمل در آینده.
3- با این حال من تجربه کارهای اجرایی هم داشتم. من (درست پس از ورودم در سال 82) و دوستان نهاد نوپای انجمن علمی را پر رونق کردیم. گروه رابطین صنعتی کارهای خوبی انجام داد. از انتهای سال 83 به عمد از اینگونه فعالیتها خارج شدم. خلاصه اینکه تجربه اش را داشته ام و تجربه موفقی هم بود.
4- تجربه پروژه های بزرگ اقتصادی را هم داشته ام. در حال حاضر درگیر برنامه ریزی اقتصادی برای یک Holding بزرگ کشاورزی هستیم. همین امروز ساعت 1 هم با مدیرعامل یکی از شرکتهای وابسته جلسه داریم. در این مجموعه کسی کمتر از فوق لیسانس نیست و من افتخار می کنم که اطرافیانم بواسطه اعتماد به عمل من از مدرک تحصیلی ام چشم پوشی می کنند. آیا به این "بکارگیری دانش در کار" عمل نمی گویند؟
5- من تمام تخم مرغهایم را در سبد اقتصاد نگذاشته ام که از شکستن آن هراسناک باشم. آنهایی که زندگی شان به دانشگاه محدود نمی شود حرفم را خوب می فهمند. تخصص من در حال حاضر طراحی و برنامه نویسی وب است و این را در دوسال اول ورودم به دانشگاه همزمان با اقتصاد خواندم، درست همان موقعی که هم سن و سالان من به همراه جنس مخالفشان در پارک ها و خیابان ها پیاده روی می کردند! درآمدم هم از این طریق است. گرچه هنوز خود را یک مبتدی می دانم ولی باز هم اعتماد به عملم بوده که مدیرعامل تهران کانسار منتظر تمام شدن کنکور و بازگشت من است.
6- قبل از آن شغل آموزگاری کامپیوتر را در یک مؤسسه داشتم و با مقوله آموزش از همان موقع آشنا شدم، حرفه ای که دوستش دارم و چند کارگاه و کلاس آموزشی هم در این ارتباط برگزار کرده ام. (از جمله NLP و ... ). این ها عمل نیست؟؟
7- در باب مسائل عقیدتی هم خوش ندارم فعالیتهایم را بازگو کنم. ولی خود آقای رئیس جعفری خوب می داند، چون او را به همراه چند نفر از دوستان قبلا دعوت کرده بودم.
خیلی خیلی متأسفم که برای دفاع از خودم مجبور شدم اینگونه صحبت کنم. در آخر اینکه من دوست دارم اطرافیانم موفق باشند، زیرا به رشد و پیشرفت خود من هم کمک می کنند. من خیلی از آقای رئیس جعفری و از موفقیتهایش تمجید کرده ام و حتی به خودش گفته ام. ولی با قاعده همان فرهنگ دهقانی کسانی هستند که پیشرفت تو را نمی پسندند. چون دوست ندارند کسی از آنها بهتر باشد و همرنگی را می پسندند. و پیشرفتهای خودشان را هم مخفی می کنند چون می ترسند تو جای آنها را بگیری یا می ترسند که دیگران به خودپسندی تعبیرش کنند. ولی من معتقدم هرچه محیطم پر از انسانهای ترقی خواه باشد برای پیشرفت خودم بهتر است و اگر حرفی می زنم برای ایجاد آن محیط است.
هواللطيف
دو صد گفته چون نيم كردار نيست!
سلام
اين هم قسمت دوم. اصل مطلب بلند بود. خيلي بلند تر از اين چيزي كه هست و حتي از آنچه خودم فكرش را مي كردم. و تازه هنوز خيلي حرفها مانده بود تا تمام شود. براي همين عليرغم ميلم جهت جمع شدن سفره ي اين قضيه و كش پيدا نكردن الكي و بيشتر جهت رفع شبهه از ذهن مخاطب به نوشتن اين ياد داشت مبادرت ورزيدم. باقي را به صحبتهاي رو در رو موكول مي كنم و چرا كه رسانه اي شدن اين جور بحثها (حتي اگر در يك رسانه شخصي مثل وبلاگ باشد) قواعد خودش را مي طلبد كه اينجا به نفع هيچكس نيست.
قضاوت در اينباره را نيز به صاحب اصلي اش وا مي گذارم چرا كه او از هر دانايي دانا تر و از هر قاضي عادل تر است.
مي دانم رنجيده اي! سعي نكن پنهانش كني. از لحن نوشته ات پيداست. هرچه هم دم از استدلال و منطق بزني و من را به فوق عصبي بودن متهم كني (كه حقيقت ندارد) باز رگه هاي احساسي در نوشته ات موج مي زند. شايد بزرگترين گناهت در اين مورد يك اشتباه محاسباتي بود. اينكه خواستي مرا به طور غير مستقيم تحريك كني كه وارد بحثي بشوم كه از اول پايانش را ميدانستم ولي اشتباه كردي. خواستي مين كار بگذاري ولي در اثر يك اشتباه مين در دستان خودت منفجر شد!
و نظر من در مورد پست 47 (مدرسه علوي…) هماني بود كه دفعه ي اول نوشتم. نه كمتر نه بيشتر. آخر من را چه به مدرسه علوي و امثالهم؟! اين كل كل هاي مدرسه فلان و بهمان به مني كه در شهيد اژه اي اصفهان درس خوانده ام چه؟! اگر از من در مورد مجموعه هاي فرهنگي اصفهان بپرسي (ميان آنها هم چنين جو رقابتي و كركري وجود دارد) مي توانم چندين ساعت يك بند برايت حرف بزنم. ولي من اصلن چه ميدانم علوي چيست و كجاست؟ وقتي شناختي ندارم (آنچه تو در آن پست گفتي هم براي قضاوت كافي نيست) چه بگويم در مورد استدلالت و مسيري كه طي كرده اي؟ و حتي آن پاراگراف آخرت كه ظاهرن نتيجه است.
به اشتباه فكر كردي من پاسخ آن پست را داده ام. ولي تو حتي اين را به "سمپادي" بودن من هم نسبت ندادي و مستقيم رفتي سراغ آنجا كه خودت دوست داشتي: نحله ي فكري بسيج!! و به تمسخر مي گيري تعبير امام (لشكر مخلص خدا) را.
و آن كامنت دوم كه تو را اينگونه بر آشفته كرد (آنقدر كه منجر به پست سوم شد و هيچ ربطي به آن پست و مطالبش نداشت). تنها پاسخي بود بر توهين بزرگي كه دانسته يا نادانسته به من و شخصيتم كرده بودي. نه در وبلاگ خودت كه در وبلاگ چاي نبات. (رك بند 2 قسمت اول جوابيه). "مثل هميشه جرئت گفتنش را نداري". يك جمله ي شش كلمه اي خطاب به من كه شايد گنده تر از دهان تو بود. و مهمتر از همه به ناحق!
آري! منشا همه ي اينها همان كامنت خودت بود. نه چيز ديگر.
چيزي كه سعي كردي در تمام لحظات آن را ناديده بگيري و از چشم ديگران پنهانش كني.
چه انتظاري داشتي؟ اينكه بيايم با منطق و استدلال جواب توهينت را بدهم؟ به قول خودت: " فحش که جواب منطقی نمی پسندد."
نوشته اي " هرچه سعي كردم منظور نگارنده را نفهميدم" واقعن نفهميدي؟ واقعن نتوانستي بين دو تا كامنت متوالي (خودت و من) رابطه ي منطقي برقرار كني؟ پس بهتر نبود اول منظورم را از خودم مي پرسيدي؟ بعد پيراهن عثمان علم مي كردي؟!
اگر بحثي را كه شروع كردي برايت مهم بود، بهتر نبود به جاي اين شبه زرنگ بازيها همان اول شفاف و مستقيم طرح مسئله مي كردي و درست نظرم را مي خواستي؟ نكند آن كامنت و توهينت به من هم جزيي از آن مسير استدلالي بود؟!
مگر تجربه گفتگوي آن شب قبل از افطاري بد بود كه اين راه را در پيش گرفتي؟!
سر خط يعني عمل! عمل به آنچه مي داني. عمل به آنچه تكليف است. عمل برادر! عمل!
حالا مي فهمم بنده خدا رسول رئيس جعفري چه كشيد و حرفش چه بود آن موقع كه با من صحبت كرد. مفهومش اين بود كه ماها حداقل عملي داريم كه بشود آنچه مي گوييم را با آن سنجيد. ولي در مورد كسي كه فقط حرف مي زند و منبر مي رود چه؟!
شايد تا به حال فهميده باشي كه در مورد خيلي از آنچه تو فكر مي كردي نقطه ي افتراقمان است هم نظريم. براي همين بود كه گفتم من را نشناخته اي. نشناخته اي چون نمي داني من تا به حال براي گفتن آنچه درست مي دانستم از خيلي چيزها من جمله آبرو مايه گذاشته ام. به همين علت خيلي برايم سنگين است در اين باره كسي مرا "بي جرئت" بخواند. و مدتهاست كه ديگر سعي مي كنم بين حرف و عملم فاصله اي نباشد. و مي گذارم هرچه هست در عمل باشد نه روي منبر!
و اما نقطه ي اوج كامنت: مي شود بگوييد خرج تحصيل شما در آن مدرسه سالي چقدر بود؟ و اينكه توي كلاستان چند نفر بودند كه به معني واقعي مشكل معيشت داشتند؟ (اين را نمي تواني كتمان كني كه فقط قشر خاصي هستند كه مي توانند از چنين مدارسي استفاده كنند)
روي چه حسابي مي گويي: " آزمون ورودی این مدرسه ها بسیار دشوار است حتی سخت تر از تیزهوشان" لابد چون حضرت عالي در ان قبول شده اي!؟! من تجربه ي شركت در آزمون اين مدرسه ها را نداشته ام. تنها آزمونهاي عمرم به غير از كنكور دوتا آزمون تيزهوشان بوده. ولي يك نفر كه طعم هردو را چشيده بود مي گفت آزمونهاي اين مدارس بيشتر مبتني بر يك سري مهارتهاست كه اكتسابي است و نه آي كيو و استعداد كه جنبه ي ذاتي دارد. (العهده علي الراوي)
نه برادر! روي سخن آن قسمت با شما نبود. شما هنوز خيلي فاصله داري با آقازاده شدن! و الان شده اي شبيه آن بنده خدا كه خودش را انداخت و سط دو تا بازداشتي و گفت: ما سه تا را كجا مي بريد؟!!
من هم تو را از نزديك مي شناسم. همه ي اينهايي كه مي گويي را هم مي دانم. ولي اين قسمت تنها جايي است كه با ماهيت چنين مدارس و آدمهايي كه در انها تحصيل مي كنند ربط دارد نه شخص شما. و شايد ايراد از من بوده كه بدون قرينه گريز زده ام به صحراي كربلا(!) و بي عدالتي اي كه در جامعه ما موج مي زند. و اگر از اين بابت رنجشي به وجود آمده معذرت خواهي مي كنم.
واقعن تكليف بقيه ملت چست؟ همه انهايي كه حق دارند درست و سالم تحصيل كنند ولي از آن محرومند. تكليف بچه هايي كه در مدارسشان خريد و فروش مواد مخدر يك اتفاق معمول است يا بچه هايي كه در مسير مدرسه از روستايي به روستاي ديگر عادي ترين خطر برايشان مواجهه با گله ي گرگ است. شما ، همه ي آن معلمها، بزرگترهايتان و همكلاسيهايتان چقدر به فكر ان بچه ها و ديني كه بهشان داريد بوده ايد و هستيد. چقدر اين منش پيش برنده شما را به اين سمت برده كه ذره اي براي بهره مند شدن آنها از بديهي ترين حقوقشان حركت كنيد.
تا به حال هم كلاسي ات سر كلاس به علت سوئ تغذيه غش كرده؟ كدام هم مدرسه اي ات به خاطر تامين خرج خانواده مجبور به رها كردن مدرسه شده؟ كدام معلم مدرسه تان را در حال مسافر كشي در خيابان ديده اي؟ (من شاهد همه ي اينها بوده ام)
گفته اي "این رفتار و تمسک به زور را در همان شیوه تفکر بسیج بخوبی سراغ داریم... که این نحله فکری همیشه فکر می کند حق با خودش است و نمی تواند آن حق را با منطق توجیه کند." حتمن اين را هم تفكر علمي تان مي گويد؟!!
ناحق است. همين!
در آن مورد آخر من هم قضاوت را واگذار مي كنم.
مگر من قرار بوده آن مسلك را براي تو توجيه كنم كه مدام به دنبالش مي گردي؟! آنقدر كه مخاطب و حتي خود من را هم به شك مي اندازي. گويي چنين قراري بوده من دارم از ان سر باز ميزنم. مگر بنا بوده براي تو تبيين ايدئولوژي كنم؟ يا اينكه از شعر و متون ادبي ام چنين انتظاري داشته اي؟!
عزيز دوست داشتني! شايد اگر نبود آن تماسهاي تلفني دوستان مشتركمان بعد از درج آن پست، قضيه روند ديگري به خود مي گرفت. به زعم من كل اين فرايند يك سو تفاهم (به معناي واقعي) بيشتر نبوده و نيست. من كه به دل نگرفتم. از تو هم حلاليت مي طلبم. و از همه ي آنهايي كه وقتشان براي خواندن اين نوشته ها حرام شد!
راستي! "شقشقه هدرت..." آخر كامنتم را هم سانسور كرده بودي! فكر نكن حواسم نيست!
يا علي مددي.
هواللطيف
دوست و برادر عزيز محمد رضا نيك خواه قمي (هرچند وضع طوري شده كه روي برادري اش كمي شك كنم ولي هنوز اينقدر نيست كه به كار نبرمش!)
سلام عليكم!
نظر به جريانات اخير وبلاگ حضرت عالي كه ظاهرن يك طرف اصلي اش بنده هستم جوابيه اي در دو قسمت خدمتتان تقديم مي شود.
قسمت اول مروري است جامع و دقيق بر آنچه در اين چند روز اتفاق افتاده؛ (صرفا جهت شفاف شدن فضا براي بنده، شما و خواننده هايتان). و قسمت دوم هم كه شامل عرايض بنده در اين خصوص است انشا الله در اسرع وقت جهت درج در وبلاگ شخصي تان (نوش) تقديم خواهد شد. اميدوارم شما و مخاطب هاي ارجمندتان ببخشيد تاخير بنده را كه به خاطر پركاري بنده و مشغله ي زياد در اين روزهاست.
در ضمن مراجعه به پست آخر وبلاگ چاي نبات را توصيه مي كنم.
يا علي مددي
0)
وبلاگ نوش/ پست 47 (علوي مدرسه اي كه خيلي چيزها را روشن كرد)
نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 21:29 توسط محمدرضا نیک خواه
پاراگراف آخر:
معمولا مدرسه علوی را بخاطر اقامت چند روزه امام در آنجا در ابتدای انقلاب می شناسند. گمان می کنم علوی امروز باید برای شیوه تفکرش شناخته شود. جای این تفکر بدجوری در جامعه خالی است. امروزه موفقیت فارغ التحصیلان علوی و مدارس مشابه، روشن کرد که دینداری به چفیه انداختن و ریش گذاشتن و پاس دادن های شبانه و شعار دادن نیست. دینداری یک منش است، یک منش پیش برنده
1)
شنبه 11 آذر1385 ساعت: 20:27
وبلاگ نوش/ پست 47 (علوي مدرسه اي كه...) / قسمت نظرها
سلام
هي هي! سيد مهدي شجاعي سمپادي بوده!
چه عجب ايندفعه منبرت موضوعش عوض شده. ولي چه فايده كه باز هم بدون شام...
در مجموع پستت حرف به درد بخوري نداشت. حتي شك كردم كه خودت نوشته باشيش!
يا علي مددي
2)
شنبه 11 آذر1385 ساعت: 22:12
وبلاگ چاي نبات/ پست 246 (شوخي با)/ قسمت حاشيه نبشته ها
در مورد سید مهدی شجاعی اشتباه به عرضم رسوندن احیانا. ولی میدونم که به اونجا به نحوی مرتبط بود و برای ما در دبستان داستان میخوند.
در مورد مطلب هم (اگر خونده باشیش) نکتش تو همون پاراگراف آخره که میدونم بدجوری روش حرف داری ولی مثل همیشه جرات گفتنش را نداری.
3)
سه شنبه 14 آذر1385 ساعت: 23:27
وبلاگ نوش/ پست 47 (علوي مدرسه اي كه...) / قسمت نظرها
سلام
یامفت می بافی!
بعد هم بزن در رو! مثل بچه ها که زنگ می زنند و فرار می کنند! یا حداکثر سنگی پرتاب می کنند به سمت شیشه ای و در می روند... بدون آنکه حتی جرئت کنند ببینند به هدف می خورد یا نه. تمام جرئتت در همین است؟!
حتی همین پاراگراف آخرت را که فکر می کنی من رویش حرف دارم را هم اگر الان فهیمده باشی باز هم هنوز خیلی مانده تا برسی به سر خط.
معلوم است هنوز هم نشناخته ای من را. و خوب (تقصير) خودت نیست. تقصیر مدرسه تان هم نیست اینکه تو تازه داری خیلی بدیهیات را به زور حالی خودت می کنی. بلاخره جایی که ملاک جیب پر پول و اعتبار و مقام منسب پدرها مقدم است بر آی کیو و استعداد همین است. آقازاده عاقبت آقازاده شود گرچه در فرهنگ بزرگ شود...
دینداری آقازاده ها مسلمن از منش هم فراتر است اخوی! اتفاقا خیلی هم پیش برنده است! ولی به کدام سمتش را حتی شیطان هم نمی فهد بعضی وقتها!
...
شقشقه هدرت...
یا علی مددی
4)
چهارشنبه 15 آذر1385 ساعت: 7:18
همانجا
نيك
برای مهدی شیخ:
فحش بچه صلواته! ![]()
5)
وبلاگ نوش/ پست 48 (منطق جنگ طلبي، يك پارادوكس آشكار!!!)
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 9:12 توسط محمدرضا نیک خواه
یک دوستی که ظاهراً مرتبط با نحله فکری بسیج است (همان لشگر مخلص خدا! ) در حالت فوق عصبی برای من در ذیل مطلب اخیر و در اشاره به پاراگراف آخر کامنت گذاشته است و این اثر به یاد ماندنی آنقدر نکته نهفته دارد که حیفم آمد آنرا به بحث نگذارم. این کامنت به نظر من بیانگر خیلی از حقایق در نحوه تفکر نگارنده است.
کامنت با یک عبارت شروع می شود: "یا مفت می بافی."
این نوع عبارات معمولا حرفی برای مخاطب باقی نمیگذارد. فحش که جواب منطقی نمی پسندد.
اما ادامه اش: " بعد هم بزن در رو! مثل بچه ها که زنگ می زنند و فرار می کنند! یا حداکثر سنگی پرتاب می کنند به سمت شیشه ای و در می روند... بدون آنکه حتی جرئت کنند ببینند به هدف می خورد یا نه. تمام جرئتت در همین است؟! "
من هر چه سعی کردم منظور نگارنده را نفهمیدم. من اتفاقا بحثی را شروع کردم که به هدف خوردنش خیلی برایم مهم بوده و نوشته پیشین یک مسیر استدلالی داشت که نتیجه اش را در پاراگراف آخر گفتم. گرچه شاید این حرف او هم به فحش نزدیکتر است و من الکی دارم سعی می کنم از آن مفهوم بیرون بکشم.
" حتی همین پاراگراف آخرت را که فکر می کنی من رویش حرف دارم را هم اگر الان فهیمده باشی باز هم هنوز خیلی مانده تا برسی به سر خط."
رسیدن به سر خط یعنی چه؟ هنوز از استدلال کردن خبری نیست.
" معلوم است هنوز هم نشناخته ای من را. و خوب (تقصیر) خودت نیست. تقصیر مدرسه تان هم نیست اینکه تو تازه داری خیلی بدیهیات را به زور حالی خودت می کنی. "
افتخار من اینست که خیلی از مفاهیم را که برخی ها بدیهی فرض می کنند طور دیگر ببینم. اصلاً تفکر علمی همین را می گوید و آنهایی که فکر می کنند همه چیز را می دانند دیگر مجالی برای شنیدن پیدا نمی کنند. و این را راست می گویی که من تو را نشناخته ام، واقعا نشناخته ام.
اما اوج کامنت: " بلاخره جایی که ملاک جیب پر پول و اعتبار و مقام منسب پدرها مقدم است بر آی کیو و استعداد همین است. آقازاده عاقبت آقازاده شود گرچه در فرهنگ بزرگ شود... "
وقتی کفگیر استدلال به ته دیگ می خورد، فحش دادن و بد و بیراه گفتن جای آنرا می گیرد و این رفتار و تمسک به زور را در همان شیوه تفکر بسیج بخوبی سراغ داریم. چیز جدیدی نیست. از آنجایی که این نحله فکری همیشه فکر می کند حق با خودش است و نمی تواند آن حق را با منطق توجیه کند بنابراین از هر دستاویزی برای به پایین کشیدن مخاطب (و دیگران) استفاده می کند. یکی از این دستاویزها "برچسب زدن" است. مثل همین آقازاده گفتن ها. آنهایی که از نزدیک مرا می شناسند می دانند که پدر من مقام و منسبی نداشته، یک انسان معمولی بوده. و جیب پر پولی هم در کار نبوده است و زندگی مان هم معمولی است. در مورد آی کیو و استعداد هم اگر او نداند بقیه می دانند که آزمون ورودی این مدرسه ها بسیار دشوار است حتی سخت تر از تیزهوشان و قبول شدن در آن کار هر کسی نیست.
ولی بازهم نمی دانم که این حرف چه ربطی به چفیه انداختن و دینداری بسیجی دارد؟ هنوز توجیهی برای آن مسلک از او نشنیده ام.
" دینداری آقازاده ها مسلمن از منش هم فراتر است اخوی! اتفاقا خیلی هم پیش برنده است! ولی به کدام سمتش را حتی شیطان هم نمی فهد بعضی وقتها! "
این عبارت هم دوباره یک برچسب زدن دارد به همراه یک قضاوت خداگونه! من در این مورد حرفی نمی زنم و قضاوت را به خوانندگان واگذار می کنم.
در آخر خیلی خوب است که می بینم این دوستمان می خواهد بحث کند و راهی دیگر برای طرح ایدئولوژی هایش بغیر از شعر و متون ادبی پیدا کرده است. من این حرکت را با تمام عصبانیتش به فال نیک می گیرم و حاضرم بعد از آنکه اعصابش آرام شد در فضایی که استدلال بر آن حاکم است با او صحبت کنم.
6)
وبلاگ چاي نبات / پست 250 (اعترافات يك...)
نوشته شده در جمعه 1385/09/17 ساعت 23:20 توسط محمد مهدي شيخ صراف
پيوست 1)
شنبه 11 آذر1385 ساعت: 8:20
وبلاگ نوش/ پست 46 / قسمت نظرات
مهدي ايجي
اینکه شما یک گوشه بنشینی و متد های مختلف را یاد بگیری چه دردی از مملکت دوا میکند؟ ...چه دردی از خودت دوا میکند؟
اگر فکر میکنی که کسانی درک عمیق از اقتصاد یا تئوری های آنها ندارند خوب قبول- خودت چقدر درک عمیق داری؟ زمانی میتوانی چنین ادعایی بکنی که واقعا خودت بیایی در میدان و با مخالفین خودت بحث کنی ...
من زیاد شما را در عرصه بحث جدی ندیدم..به نظر من بجای این حرفها بهتر است که اگر به هر نحله فکری تعلق خاطر علمی داری زودتر موضع خودت را روشن کنی تا بتوانیم با هم گفتگو کنیم و گرنه هزار تا از این پست ها گرهی از کار ما باز نمیکند و اندکی به معلومات ما نمی افزاید که هیچ -ما را به جهل مرکب هم میاندازد که چقدر کار ما درست است...
...اگر کسانی ادعایی دارند حتما استدلال هایی هم دارند ..اگر فکر میکنید غلط است خوب بحث کنید ..این بهترین کاری است که میتوان کرد..دوست عزیز من ..پیشنهاد من این است که یک کمی غنای علمی وبلاگ ات را زیاد کن تا مجال بحث جدی فراهم شود..هر چند که شما صاحب خانه اید ولی من فکر میکنم که این پست ها فقط بدرد روزنامه ها میخورد و از منزلت دوستان تحصیلکرده ای مثل شما بدور است...
در جامعه شناسی در ذیل سرفصل "جریانات صنعتی شدن جوامع" مبحثی بنام "فرهنگ دهقانی" مطرح می شود. شناخت این مبحث به نظر من پایه فهم بسیاری از کنش ها اجتماعی دیگر (مثلا در زمینه اقتصاد) است. چون از دستاوردهای این نوشته در مطالب بعدی وبلاگ استفاده خواهم کرد تقاضا دارم این مطلب را کامل مطالعه کنید.
براساس یک مطالعه گسترده روشن شده است که بسیاری از خصوصیات شخصیتی روستائیان جنبه جهانی دارد. این فرهنگ چون در بین روستائیان رواج دارد بنام فرهنگ دهقانی شناخته می شود ولی ممکن است جوامعی حتی در شهرهای بزرگ نیز دارای این فرهنگ باشند و حتی ممکن است روستائیانی باشند که چنین فرهنگی را نداشته باشند. اما آن خصوصیات شخصیتی از قرار زیرند:
1- روابط بین افراد پر از سوء ظن، عدم همکاری و خصومت هاست.
2- چون در روستا وجود ما یحتاج انسان در طبیعت محدود و ثابت و کمتر از میزان مورد نیاز است، بنابراین بهبود شرایط هر فرد مشروط به محدود شدن امکانات دیگری به نظر می رسد.
3- عموما به نوآوری ها با دید منفی نگاه می شود.
4- سطح خواسته ها بسیار محدود و ثابت است.
5- عموماً ارضای آنی نیازهای خود را خواستارند.
6- در امور زندگی خود معمولا دوراندیشی بسیار کمی دارند.
اگر به تک تک این خصوصیات رفتاری دقت کنیم می بینیم که این فرهنگ حتی در جامعه شهری ما غوغا می کند. دیدگاه افراد (مثلا کارمندان) نسبت به یکدیگر پر از خصومت و حسادت است. چون تورم بالاست و سطح رفاه زندگی ها معمولاً پایین است هر کسی که زندگی بهتری دارد و ثروتمندتر است با چشم بغض و کینه نگریسته می شود. معمولا جامعه به این کاری ندارد که یک ثروتمند خودش تلاش کرده است تا به این ثروت برسد یا خیر. جرم او اینست که ثروتمند است (چه از پول پدرش باشد چه با زحمت خودش) جون باور اینست که بغیر از خوردن حقوق دیگران راه دیگری برای ثروتمند شدن او وجود نداشته است. (از مفهوم بند 2 ) بنابراین به آنها "دزد" اطلاق می شود. بنابراین حتی کسی که با تلاش خودش ثروتی را بدست آورده باید برای همرنگ شدن با جماعت ثروت خود را مخفی کند. بنابراین کسی در جامعه ثروت را نمی پسندد. بنابراین رشد و تلاش برای بدست آوردن ثروت مذموم شناخته می شود. در فعالیت هایی غیر از بدست آوردن ثروت هم این رفتار حاکم است. مثلا عموماً در شرکتهایی که دولتی هستند کارمندانی که بازدهی بالاتر دارند و لایق تر هستند به جرم اینکه با دیگران همرنگ نیستند به زیر کشیده می شوند.
مثالهای دیگر از جامعه "محدود بودن سطح خواسته ها" را تأیید می کند، افراد جاه طلب معمولاً مسخره می شوند. در تعریف هر پروژه، بلندپروازی ها سرکوب می شود. مثالهای "نگاه کوتاه مدت جامعه" هم فراوانند، مثلا مردم بجای اینکه با تحمل قیمت بالای بنزین در آینده رفاه بیشتری داشته باشند ترجیح می دهند قیمتها در حال حاضر ثابت بماند. کسی به این فکر نمی کند که باید 30 یا 40 سال دیگرهم با این شرایط زندگی کند! برنامه های دولت معمولا کوتاه مدت و برای سامان دادن موقتی و عادی بودن زمان حال تدوین می شوند.
اما در جوامع کشورهای توسعه یافته ثروت یک ارزش اجتماعی است.هرکسی بدنبال اینست که ثروتمند بشود و ثروتمندان و سرمایه داران بجای اینکه طرد شوند در جامعه محترم شمرده می شوند. یک کارگر می داند که یک سرمایه دار هنر رشد اشتغال بهتر و وسیعتر را دارد و موفقیت آینده خود را نزد سرمایه دار می بیند. و این اندیشه درست در جهت قاعده رشد قرار دارد. یعنی پاداش به آن کسی تعلق می گیرد که تلاش کند. چون سرمایه دار کارگر و مدیری را دوست دارد که در جهت بازدهی سرمایه اش کار می کنند بنابراین به آنها پاداش بیشتر می دهد. نمونه های زیادی از سرمایه داران حال حاضر سراغ داریم که قبلا مدیر و یا کارگر بودند مثل ثروتمندترین فرد حال حاضر جهان بیل گیتس که از موقعیت یک مدیر میانی به اینجایش رسید.
به طور خلاصه مشاهده ها از سطح سیاستگذاری کلان کشوری تا صحبتهای کم اهمیت دوستانه، همگی مؤید این مطلب است که جامعه ما هنوز روستایی است.
----------------------------------------------
پ.ن:
1- آن کامنت بیادماندنی برای من دستاوردهای زیادی داشت و این پست هم از سلسله مباحثی است که برای تحلیل آن واقعه آغاز کرده ام. در مورد ارتباط فرهنگ دهقانی و آن کامنت، اندیشیدن را به خوانندگان واگذار می کنم چون علاقه ای به دامن زدن آن جریان ندارم و تنها سعی می کنم با دیدی آموزشی به این طرز فکر نگاه کنم. فردی با نام "؟" هم در ذیل مطلب مدرسه علوی کامنت گذاشته است که بسیار برای درک فرهنگ دهقانی مفید است.
2- هدف من از طرح مطلب مرتبط مدرسه علوی تنها این بود که بگویم دینداری عامل توقف پیشرفت نیست و اشاره ای داشتم به باورهای منحرف شده امروزی. من هرگز قصد این را نداشته ام که بگویم فلان مدرسه خوب است و فلانی بد است و از این کری های بی معنی.
یک دوستی که ظاهراً مرتبط با نحله فکری بسیج است (همان لشگر مخلص خدا! ) در حالت فوق عصبی برای من در ذیل مطلب اخیر و در اشاره به پاراگراف آخر کامنت گذاشته است و این اثر به یاد ماندنی آنقدر نکته نهفته دارد که حیفم آمد آنرا به بحث نگذارم. این کامنت به نظر من بیانگر خیلی از حقایق در نحوه تفکر نگارنده است.
کامنت با یک عبارت شروع می شود: "یا مفت می بافی."
این نوع عبارات معمولا حرفی برای مخاطب باقی نمیگذارد. فحش که جواب منطقی نمی پسندد.
اما ادامه اش: " بعد هم بزن در رو! مثل بچه ها که زنگ می زنند و فرار می کنند! یا حداکثر سنگی پرتاب می کنند به سمت شیشه ای و در می روند... بدون آنکه حتی جرئت کنند ببینند به هدف می خورد یا نه. تمام جرئتت در همین است؟! "
من هر چه سعی کردم منظور نگارنده را نفهمیدم. من اتفاقا بحثی را شروع کردم که به هدف خوردنش خیلی برایم مهم بوده و نوشته پیشین یک مسیر استدلالی داشت که نتیجه اش را در پاراگراف آخر گفتم. گرچه شاید این حرف او هم به فحش نزدیکتر است و من الکی دارم سعی می کنم از آن مفهوم بیرون بکشم.
" حتی همین پاراگراف آخرت را که فکر می کنی من رویش حرف دارم را هم اگر الان فهیمده باشی باز هم هنوز خیلی مانده تا برسی به سر خط."
رسیدن به سر خط یعنی چه؟ هنوز از استدلال کردن خبری نیست.
" معلوم است هنوز هم نشناخته ای من را. و خوب (تقصیر) خودت نیست. تقصیر مدرسه تان هم نیست اینکه تو تازه داری خیلی بدیهیات را به زور حالی خودت می کنی. "
افتخار من اینست که خیلی از مفاهیم را که برخی ها بدیهی فرض می کنند طور دیگر ببینم. اصلاً تفکر علمی همین را می گوید و آنهایی که فکر می کنند همه چیز را می دانند دیگر مجالی برای شنیدن پیدا نمی کنند. و این را راست می گویی که من تو را نشناخته ام، واقعا نشناخته ام.
اما اوج کامنت: " بلاخره جایی که ملاک جیب پر پول و اعتبار و مقام منسب پدرها مقدم است بر آی کیو و استعداد همین است. آقازاده عاقبت آقازاده شود گرچه در فرهنگ بزرگ شود... "
وقتی کفگیر استدلال به ته دیگ می خورد، فحش دادن و بد و بیراه گفتن جای آنرا می گیرد و این رفتار و تمسک به زور را در همان شیوه تفکر بسیج بخوبی سراغ داریم. چیز جدیدی نیست. از آنجایی که این نحله فکری همیشه فکر می کند حق با خودش است و نمی تواند آن حق را با منطق توجیه کند بنابراین از هر دستاویزی برای به پایین کشیدن مخاطب (و دیگران) استفاده می کند. یکی از این دستاویزها "برچسب زدن" است. مثل همین آقازاده گفتن ها. آنهایی که از نزدیک مرا می شناسند می دانند که پدر من مقام و منسبی نداشته، یک انسان معمولی بوده. و جیب پر پولی هم در کار نبوده است و زندگی مان هم معمولی است. در مورد آی کیو و استعداد هم اگر او نداند بقیه می دانند که آزمون ورودی این مدرسه ها بسیار دشوار است حتی سخت تر از تیزهوشان و قبول شدن در آن کار هر کسی نیست. ولی بازهم نمی دانم که این حرف چه ربطی به چفیه انداختن و دینداری بسیجی دارد؟ هنوز توجیهی برای آن مسلک از او نشنیده ام.
" دینداری آقازاده ها مسلمن از منش هم فراتر است اخوی! اتفاقا خیلی هم پیش برنده است! ولی به کدام سمتش را حتی شیطان هم نمی فهد بعضی وقتها! "
این عبارت هم دوباره یک برچسب زدن دارد به همراه یک قضاوت خداگونه! من در این مورد حرفی نمی زنم و قضاوت را به خوانندگان واگذار می کنم.
در آخر خیلی خوب است که می بینم این دوستمان می خواهد بحث کند و راهی دیگر برای طرح ایدئولوژی هایش بغیر از شعر و متون ادبی پیدا کرده است. من این حرکت را با تمام عصبانیتش به فال نیک می گیرم و حاضرم بعد از آنکه اعصابش آرام شد در فضایی که استدلال بر آن حاکم است با او صحبت کنم.
-------
پ. ن.
من در مورد آفت ها و اشکالات مدرسه هایی مثل علوی خیلی حرف دارم و در پست های آینده به آن می پردازم ولی عجالتا مطلبی را از بی بی سی فارسی راجع به این مدرسه دیدم که با نگاه بی طرفانه نقد کرده است و آنرا در فایل word اینجا می گذارم تا بخوانید. (از save target as.. استفاده کنید.)
بزرگداشت پنجاهمین سالگرد تأسیس مدرسه علوی روز پنجشنبه دوم آذر در سالن حجاب برگزار شد. از
چهره های آشنای فارغ التحصیل این مدرسه که در این جلسه سخنرانی کردند، دکتر کمال خرازی، دکتر صادقی تهرانی (استاد دانشگاه ما)، غلامعلی حداد عادل و دکتر نهاوندیان (اقتصاددان و دبیر شورای عالی امنیت ملی) بودند. دکتر سروش و محمد اصفهانی از فارغ التحصیلان مشهور این مدرسه بودند که غیبت معنا داری داشتند. فارغ التحصیلان این مدرسه اکثراً افراد موفق ولی در بازه بسیار وسیعی بودند. از سیاستمدار گرفته تا بازیگر و از خواننده گرفته تا روشنفکر. جالب است بدانید بهرام شفیع (گزارشگر ورزشی) و محمدرضا شریفی نیا و محمد حیاتی نیز فارغ التحصیلان علوی اند! افراد آشنای دیگر سید مهدی خاموشی رئیس سازمان تبلیغات اسلامی ، حسین صفار هرندی وزیر ارشاد، شهید قندی وزیر اسبق پست و تلگراف، محمدرضا نعمت زاده معاون وزیر نفت، نژاد حسینیان نماینده سابق ایران درسازمان ملل، دکتر محمدتقی بانکی، صادق اشرف اسلامی معاون وزیر کشور و از معاونان شهید رجایی، محمدرضا پورزرگری (قاری بین المللی قرآن کریم) ،عبدالله اسفندیاری از تهیه کنندگان ، سعید ابوطالب (کارگردان) ، غفوری فرد، سید محمود دعائی ، حسام الدین آشنا، كلاهدوز، سید مهدی شجاعی، جواد وهاجی، مهدی ابریشمچی و ... هستند.
تفاوت مدرسه علوی در سبک آموزشش بود. حداد عادل در جلسه گفت: " در مدرسه علاوه بر دروس عادی و رسمی ، روزنامه نگاری، ماشین نویسی، خوش نویسی، گلکاری، فن بیان، مباحثه و فن سخنوری و زبان انگلیسی در سطح عالی آموزش می دادند " آقای علامه کرباسچیان و استاد روزبه از مؤسسین مدرسه بودند. کمال خرازی در سخنرانی اش گفت: " من کلاس چهارم دبستان بودم و یک روز پدرم گفت که امشب در خانه جلسه ای داریم، آن شب مرحوم روزبه و علامه به خانه ما آمدند و در مورد تاسیس یک مدرسه مذهبی در تهران باهم مشورت کردند، در این جلسه مرحوم مهندس بازرگان و بعضی از تجار متدین بازار حضور داشتند."
بهترین آموزش همراه با درک دقیق مسائل دینی از آن اهدافی بود که مدرسه بخاطر آن شکل گرفت. شیوه ای که مدرسه علوی در آموزشش مطرح می کرد یک دینداری مدرن بود به دور از جنجال رسانه ای. و معمولا یک همدلی و آرمان مشترک در بین محصلان وجود داشت و این آرمان انقدر محکم و استوار بود که آنها را در سطح زندگی روزمره یک سر و گردن بالاتر از همقطارانشان قرار می داد و همین آرمان بود که باعث بازگشت فارغ التحصیلان به مدرسه می شد. و مجموعه و طرز فکر علوی روز به روز گسترده تر می شد. مدرسه نیکان و احسان از سرریز فارغ التحصیلان علوی شکل گرفت. (من دبستان را در علوی و بقیه را در احسان بودم.) همچنین مدارسی مثل روزبه، صالح، صلحا، مفید، امیر و ... آنها تدریس را بعنوان یک ادای وظیفه می دانستند و نه برای امرار معاش. حتی اگر هیچ جایی برای آنان نبود آنها برحسب وظیفه این بازگشت را داشتند. مثلا معلم انشا اول دبیرستان ما (در دبیرستان احسان) مهندس صنایع پسند یکی از مهندسین سازه بتونی برج میلاد بود. او معلم انشا شده بود! یا برای مثال معلم قرآن ما دکتر مستفید بود که دکترای ادبیات عرب داشت. یا دکتر قندهاری استاد عقاید ما که از هند دکترای ادیان و فلسفه داشت. معلم حسابان ما دکتر توکلی بود که از آمریکا دکترای آموزش ریاضی داشت. اوه داشت دکتر شمس را یادم می رفت که در راهنمایی به ما زیست می گفت و دندانپزشک مجربی بود. پسر آیة الله خویی که دکترای داروسازی داشت معلم نهج البلاغه ما بود... و همه اینها (بغیر از آقای خویی که تنها مدرس بود) فارغ التحصیلان علوی بودند. و از ظواهر امر بر می آمد که آنها از مدرسه پولی نمی گیرند و تنها برای همان آرمانشان تدریس می کنند. دکتر نادری معلم فیزیک ما بود که در دانشگاه آزاد هم تدریس می کند. دکتر نیکنام، استاد ریاضی دانشگاه شریف هم به ما گسسته و جبر هندسی می گفت، دکتر تاجری هم در بازه ای به ما دینی می گفت. آنکه همیشه دوستش داشتم، دکتر دولتی، دکترای علوم حدیث داشت و مهندس مکانیک بود. معلم ورزش راهنمایی ما ابراهیم نعمتی از پیشکسوتان آموزش و داوری والیبال بود که در حال حاضر در فدراسیون والیبال است. دکتر روحی که اگر اشتباه نکنم دکترای زبانشناسی داشت، مسئول دپارتمان زبان ما(در راهنمایی) بود. همه اینها شغل هایی غیر از دبیری داشتند و مسلما به حقوق مالی آن بی نیاز بودند و کار در مدرسه و تدریس به یک مشت بچه زبان نفهم برای آنان یک رنگ و بوی دیگری داشت.
مکتبی که آقای علامه پایه گذار آن بود، یک بینش دینی پیش برنده بود. می توانم آنرا دین بعنوان یک پرستیژ اجتماعی بنامم. یا یک منش و رفتار زندگی. خیلی از تناقضات دینی رایج در محیط زندگی (خصوصا دانشگاه و سیاست) ناشی از فقدان همان اموزشهایی است که در مدرسه علوی می گفتند. فارغ التحصیلان علوی که پایه تئوریکشان در حوزه های اخلاق، عقاید، عربی و ... در سطح یک طلبه بود معمولا از رفتن به حوزه علمیه نفی می شدند. یکی از بچه های قدیم علوی در روز جشن به خبرنگار مهر گفته بود: " کسانی که به عنوان سخنران مذهبی برای ما دانش آموزان علوی سخنرانی می کردند، شهید مطهری و بهشتی و علامه جعفری بودند، آقای علامه و روزبه اصرار داشتند که بهترین و باسوادترین آدم ها را برای سخنرانی و تربیت بچه ها دعوت کنند، آقای علامه، یک ماه مداوم تلاش کرد که علامه طباطبایی بپذیرد که برای دانش آموزان علوی سخنرانی کند و در این راه از هیچ خواهش و التماسی هم ابایی نداشت، "
معمولا مدرسه علوی را بخاطر اقامت چند روزه امام در آنجا در ابتدای انقلاب می شناسند. گمان می کنم علوی امروز باید برای شیوه تفکرش شناخته شود. جای این تفکر بدجوری در جامعه خالی است. امروزه موفقیت فارغ التحصیلان علوی و مدارس مشابه، روشن کرد که دینداری به چفیه انداختن و ریش گذاشتن و پاس دادن های شبانه و شعار دادن نیست. دینداری یک منش است، یک منش پیش برنده.
----------
پ. ن.
۱- گزارش مهر:مدرسه دپلمات پرور گزارش تصویری 3 گزارش تصویری 2 گزارش تصویری 1
متاسفانه عدم دقت کافی به اصول تنوریک و فلسفه علم اقتصاد، این روزها باعث کج فهمی ها و به دنبال آن قضاوتهای نادرستی از این علم شده است. علم اقتصاد گاهی بدنبال نمونه سازی از کنشهای افراد و جامعه است. که ناگزیر برای توضیح پدیده و یا پیش بینی آن در سطح انتزاع از ابزارهای ریاضی کمک می گیرد و مسأله را ساده سازی می کند. بالطبع این ساده سازی در چهارجوب فضای مطرح شده، ممکن است از مسائلی چشم پوشی کند که با تغییر فضا و شرایط ممکن است نتایج را بسیار متفاوت سازد. اقتصاددانان ما بجای دقت در روش علم اقتصاد برای الگوسازی، بعضا از بکارگیری نتایج آن صحبت می کنند. یک مثال بسیار ابتدایی: الگوی کهنه IS-LM در شرایط رکود بزرگ غرب مطرح شد و در آن دوران بود که عرضه هیچ مشکلی نداشت. این الگو برای آن شرایط کمابیش صادق است. و طبق این الگو می توان گفت که مثلا افزایش مخارج دولت با ثبات سایر شرایط موجب افزایش تولید و سطح قیمت ها می شود. این یک مثال پیش پا افتاده است. ولی کم سراغ نداریم که در پروژه های بزرگ دولتی کشور برای تبیین اثرات اقتصادی یک سیاست از این الگو استفاده شده بود! همگی خوب می دانیم که شرایط حال حاضر ما هرگز شبیه رکود نیست. و اتفاقا عرضه ما مشکلاتش ازتقاضا بیشتر است.
اما خطرناک تر از این تفکر، تفکری است که این روزها باب شده است. برخی ها با مشاهده ضعف مکرر الگوها، به طور کلی منکر کاربرد این علم می شوند ویا حداقل وقوع یک تحول در این علم را راهی برای خروج از بن بست می دانند. مثال این افراد مثال همان کسی است که از آنور پشت بام می افتد. برای مثال چپ ها (که تمایز آنها با دیگران معتقد نبودن به مکانیزم بازار است.) همیشه به دنبال مدینه فاضله ای بودند که فقر و بیکاری در آن وجود نداشته باشد. تفکر آنها در ایران برای من قابل درک است. پس از شکست سیاستهای تعدیل در ایران و برخی کشورهای جهان (با آن نرخ وحشتناک تورم و توزیع نامتعادل ثروت) و پس از اقرار بانک جهانی و صندوق بین المللی پول به اشتباهشان، پس از درک نظریات کوز، پس از اجماع پساواشنگتنی، بعد از انتشار کتاب نورث و نظریات استیگلیتز و ... همه دست به دست هم داد که خیل عظیمی در داخل کشور متمسک به مکتبی به نام نهادگرایی شوند. اما مسأله اصلی اینجاست که این مکتب بخوبی درک نشده است و فقط دستاویزی برای ناله های جمعی همانهایی است که به اقتصاد اعتقاد نداشته اند. به خوبی می دانیم که تمام نظریه پردازان نهادگرا خود نئوکلاسیک بودند. این مکتب یک درک بیشتر از مسائل پیشین است، در واقع یک تکامل است تا یک تحول، واین باید درک شود. چپ ها همیشه بدنبال یک انقلاب بودند تا رفع تدریجی یک مشکل و در اقتصاد هم های هوی آنهاست که شرایط را اینگونه جلوه می دهد.
کسانی که در ایران به نظریات نهادگرایی تسلط دارند زیاد نیستند و صدای آنها در میان صدای بقیه گم می شود. در حال حاضر ما دچار همان اشتباهی شدیم که قبل تر ها در مورد استفاده از الگوهایی شبیه IS-LM شده بودیم. بجای بحث های بی مورد در مورد نتایج این الگوها، بهتر است به درک تئوریک فرآیندها بپردازیم. بی رودربایستی بگویم که بسیاری از اقصاد دانان ما مسیر اصلی اقتصاد (Main Stream ) را نفهمیده اند و یا در باطن به آن اعتقاد ندارند. خیلی از بحثهای اخیر به وضوح روشن می کند که ضعف اصلی در فهم تئوریها است و نه چیز دیگر. اصطلاح سرمایه داری را مارکسیستها عنوان کردند و آنهایی که در فرآیند رشد علم اقتصاد بدنبال یافتن حقیقت بودند هیج گاه چنین اسمی را برای خود انتخاب نکردند. سرمایه داری از مسیر حرکت عادی اقتصاد در طول زمان شکل گرفت و آنهایی که داشته های پیشین را قبول ندارند هر از چندگاهی فریاد می زنند.
به طور خلاصه می توانم بگویم که من بجای بحث در مورد نتایج بهتر است شیوه ها را یاد بگیرم و اقتصاد بخوانم. تفکری علمی است که زیر عَلم خاصی سینه نزند! حزبی نباشد و بجای قضاوت روی اسم ها روی حرف ها فکر کند.