![]() |
|
![]() |
داشتم در تنهایی خودم قدم می زدم، تو را دیدم که به آن بالاها خیره بودی. کنارت ایستادم و به آنجا خیره شدم. تو به من گفتی : "می توانی به آنجا برسی؟ آن بالا را خیلی دوست دارم." و من تنها به یاد لحن مسحورکننده ات، با دستانم نردبان آرزوها را ساختم و با تمام امیدم از آن بالا رفتم، بالا و بالاتر. به هر چیزی که می خواستی و می خواستم رسیدم. حال که از این بالا نگاه می کنم تو را می بینم که نگاهت دیگر به این بالا نیست. تو مرا فراموش کرده ای...
و حالا که نردبان آرزوهایم ویران شده تنها در اینجا مانده ام. اینجا هیچ کسی نیست. اینجا سرد است. اینجا را دوست ندارم. نمی دانم چکار کنم؟ شاید خودم را پرت کردم پایین...
شنیده بودم که عقل برخی ها به چشمشان است ولی تا این حد باور نکرده بودم. کافیست کمی به سر و صورتت برسی، کت و شلوار بپوشی، متین گام برداری و لفظ قلم صحبت کنی، تا از آبدارچی گرفته تا مدیرعامل، همگی جلویت خم و راست شوند و آقای مهندس آفای مهندس بگویند، بی خبر از اینکه تو هنوز لیسانس اقتصادش را هم نداری!
و 4 تا کار پیزوری با تکنولوژی عصر حجری از سایتهایی که کارکردی نشانشان بدهی، که البته باید زیبا باشند. همان زیبا بودن کافیست. کسی به این نمی اندیشد که با چه تکنولوژی کارکردی؟ کسی از کارفرمایان نمی داند حقیقتا سایت را برای چه می خواهد؟ کسی نمی داند اولویت نیازهایش چگونه است؟ صرفا یک سایت می خواهد برای بستن دهان آنهایی که فکر می کنند شرکتش دبدبه و کبکبه ندارد. یا برای چاپ آدرسی روی بروشور و کاتالوگش که به زعم خودش با کلاس است! کسی چشم انداز 10 سال بعد سایتش را نمی داند یا بهتر بگویم نمی خواهد به آن فکر کند. اینکه ممکن است چه نیازهایی بعدا شکل بگیرد؟ چه گره ای باید با این سایت باز شود والخ. به ما یاد داده بودند که برای مجاب کردن کارفرما از صرفه های اقتصادی داشتن وبسایت (مثلا برای بازاریابی یا کاهش هزینه های اداری) بیشتر بگوییم، اما آن درس برای آنور آب است. اینجا برای مجاب کردن کارفرما باید یک سایت گل منگلی با کلی گرافیک و فلش و زیمبل زیمبو رو کنی.
اما عجیب است. عجیب تر از این رفتار در برخی شرکتهای دیگر است که عموما دولتی اند. در آنجا نباید از تجربه ات بگویی. نباید لفظ قلم صحبت کنی و نباید کت شلوار بپوشی و صورتت را اصلاح کنی. اگر اینطوری نباشی همه با چشم بغض و کینه به تو نگاه می کنند. انگار حقشان یا شاید ارث پدرشان را خورده ای! در اینگونه شرکتها زیرآب زنی مرسوم است و حسادت غوغا می کند. اگر بفهمند تو ممکن است بهتر باشی سریعا حالت را می گیرند. اجازه نمی دهند حرفت را بزنی و یا می گویند: "این از همان سرمایه داران بی درد است، کار را باید به افرادی داد که مبارز و موافق مصالح جامعه اند." ...
این یک منش عمومی دیگری است. در این شرکتها باید لباس ساده بپوشی با کفشهای خاکی. گردن کج کنی و تاکید کنی که من یک دانشجوی بی همه چیز بیشتر نیستم! و آنها هم که لابد این شرایط را تجربه کرده اند دلشان برایت بسوزد و به تو کار دهند.
این منش هرگز جاه طلبی و توسعه یافتگی را نمی پسندد و معمولا هم از در و دیوار شرکتهایشان پیداست که سالهاست با سرعت لاک پشت حرکت می کنند. ذهن مدیرانشان پر از تصورات گداپروری و کوپن مداری و ادای حقوق مستضعف و از این حرفهاست. و اکثر کارمندانشان هم بعد از انقلاب از سر جالیز آمده اند و لابد چون درآمد کشاورزان کم بوده باید در یک شرکت تخصصی بکار گماشته می شدند.
هرچه باشد این انقلاب، انقلاب پابرهنگان است. لازم نیست درستان را خوب بخوانید و نمی خواهد بدنبال پیشرفت باشید. گردن کج کنید و به دنبال یک رابطه باشید، همه چیز حل می شود...
حالا می فهمم که چرا نخبه های علمی کشور و باتجربه های صنعت، دل زده و افسرده در گوشه ای انزوا گزیده اند.....
خیلی وقت پیش می خواستم راجع به این موضوع بنویسم، ولی از ترس اینکه ممکن است بعضی ها اصل موضوع را ندانند ترجیح دادم چیزی ننویسم تا به جریان ها دامن نزنم. حال خبر آنقدر فراگیر شده که نگفتن من دردی دوا نمیکند. برعکس باید بگویم و خوشحالم که Hootav در وبلاگ شاسوسا این کار را انجام داد و من برای حمایت از دستنوشته او این مطلب را می نویسم.
از همان ابتدای این جنجال یاد آن داستان افتادم، داستان دختری که بخاطر عذاب وجدانش پیش حضرت علی می رود و به ایشان می گوید که من مرتکب زنا شده ام و حضرت که حاکم بودند به او می گویند که "برو، شاید اشتباه می کنی." و دختر می رود و دیگر بار می آید و دوباره همان پاسخ را از حضرت می شنود. چه بزرگوار بود مولایم. و بیندیشید که اگر ما بجای حضرت بودیم چه می کردیم... حضرت به او نشان دادند که تصور اینکه گناهان با تازیانه پاک می شوند تصور غلطی است و اینکه عمل هر کس به خود او مرتبط است و خدای خودش...
کاری به حرف و حدیث ها و کارشناسی های احمقانه ای که از این فیلم صورت می گیرد ندارم، ولی به فرض اینکه در بدترین حالت این موضوع حقیقت هم داشته باشد به هیچ کس ارتباط ندارد. هر انسانی مختار است راجع به اعمالش تصمیم بگیرد و بار اعمال کسی را دیگری به دوش نمی کشد. (1)
آنهایی که در نشر این خبر به هر صورت دست داشته اند بدانند که گناهشان بسیار بیشتر است و زشتی عملشان وقیح تر از آنچه راجع بدان صحبت می کنند. وقتی در ادبیات دینی داریم که "غیبت از زنا بدتر است"(2)، شوخی بردار نیست. تازه این در حالی است که قضیه حقیقت داشته باشد و اگر نداشته باشد گناه تهمت زدن هم به آن افزوده می شود، گناه تجسس کردن و گناه بردن آبرو هم همینطور. Hootav گفت که : "اصلا وظیفه ی دینی ما اینه که اگر هم از گناه فاحش یک نفر یقین داریم اونو کتمان کنیم ویا به صورت دیگه ای تعبیر کنیم . حق نداریم در کار دیگران تجسس کنیم." و این حرف بسیار دقیق و در عین حال زیباست.
نمی دانم که چرا مردم اینگونه شده اند؟ برخی فکر می کنند برای دینداریشان باید از دیگران باج بگیرند. پیام دین این نیست. منش یک فرد معتقد اینست که حتی از شنیدن آن خبر هم امتناع کند چون می داند که "شنونده غیبت همانند غیبت کننده است." (3) چه برسد به اینکه خبر را نشر دهد و بی شرم تر از آن به نقد حقیقت بپردازد. وای زین شیوه مسلمانی... و من بنیاد این رفتارهای بی اساس را در ظاهربینی دینی می دانم که از همان ابتدای اسلام مثل بختک بر جان مسلمانان افتاد. و خدا لعنت کند آن کسانی را که تخم نحس این ظاهربینی و اسلام حکومتی را پاشیدند که از آن زمان تا به امروز موجب بسیاری از انحرافات و کج فهمی ها شده است.
جدای مسایل دینی اگر از لحاظ انسانی هم نگاه کنیم، این قضیه به فاجعه بیشتر شبیه است. یک خبر پیش پا افتاده از زندگی شخصی یک فرد چرا باید اینهمه سر و صدا کند؟ بخاطر یک تابوی مسخره فرهنگی. به خاطر باج گیری های بی شرمانه .بخاطر عقده های روانی باز نشده یک ملت، بخاطر یک جامعه رذل با فرهنگی سست و متزلزل. عکس العمل جامعه به این خبر آنقدر زشت بود که درون مایه تهی فرهنگی جامعه را باور کردم. چه میتوان کرد؟ ازکوزه همان برون تراود که دروست...
-------------------------------------------
1- ولاتزرُ وازرة وزر اُخری
2- الغیبة اشدّ من الزنا
3- السّامعُ لِلغیبةِ کالمُغتاب
با اینکه هنوز چند قسمتش مانده، نظر بدهید تا ببینم هنوز کوزه گری بلدم یا نه؟
دیروز با یک آدم فوق العاده صحبت کردم. تنها یکساعت. آدمی که مثل کوه محکم بود. برای دیدنش با او قرار داشتم. توی راه پله های محل قرار بودم که مادرم به موبایل زنگ زد: "محمدرضا... فلانی امروز نمی یاد! پدرش به رحمت خدا رفته... امروز روز خاک سپاری پدرش بوده!! " و من که شوکه شده بودم سرجایم میخکوب شدم. از پله ها پایین آمدم. نمی دانم چه حسی بود که به من گفت به آنجا سر بزنم. شاید برای جویا شدن از احوالش. از پله ها بالا رفتم. در را که باز کردم صدای پرطنینش را از اتاق مجاور شنیدم....
او آمده بود! سر وقت. و من کمی دیر کرده بودم. به او تسلیت گفتم و اینکه اگر حالش خوب نیست بروم. و او گفت "بخاطر قرارم آمده ام! کجا می خواهی بروی؟"... چه قدر محکم و استوار صحبت می کرد. و چقدر پرانرژی و پرحرارت. انگار نه انگار... سفیدی چشمهایش به سرخی می زد. معلوم بود که گریسته بود. لباسش مشکی بود ولی نگاهش رنگین. یاد خودم افتادم آنوقتی که برای ناخوشی پدرم تا یک هفته حالم سرجایش نبود. چقدر دوست داشتم مثل او یک مرد باشم. یک مرد واقعی.
... چیزهای خیلی خوبی به من گفت. آنقدر آسوده و آرام شدم که خودم باور نمی کردم. باید بیشتر به حرفهایش فکر می کردم. وقتی بیرون آمدم و سوار ماشین شدم، برای دقایقی بدنم بی اختیار روی صندلی رها شد. نفس عمیقی می کشیدم و دستهایم پشت سرم بود. به آدمهایی نگاه می کردم که از سرکار به منزل می رفتند. چقدر دنیا پرشور و زیبا بود....
ماشین را روشن کردم و به راه افتادم، من تصمیمم را گرفته بودم.
این تن رنجور کز آزار این دنیا تو راست بی گمان هرگز نباشد بعد از این بی تا و راست
هر دم از بار گران هستی و از محنتش هر شبم با ناله و با آه تا صبحم نواست
قامتم را چون الف می باید این دوران ولی همچو دال افتاده از رنجی که جانم را رواست
زیر این محنت نشاید جان من تاب آورد سنگ خارا بیش از این تن در صلابت آشناست
ارمغان چرخ گردون را نگر کز بهر من قد کمان آورده جای دُر، که این از بخت ماست
من نه آن شیر ژیانم یا که آن مرد نبرد دعوی ام نیست در این شیوه، خدایم داناست
من که بی خُود و زره، بی باره و بی برگِ راه قصد جنگی کرده ام با آسمان، کارم خطاست
پتگ سنگین قضا را بر سرم کوبیده اند می بدان تغییر در قدر و قضا کار خداست
شکر ایزد روز و شب برگو و کمتر آه کن زان رحیمی دست گیری کن که جانت را شفاست
قد کمانم را فلک بر نقد عمر من بداد این نباشد عیب چون حافظ بدین حالم گواست:
"این نه عیب است کز آن عیب خلل خواهد بود ور بود عیب چه شد؟ مردم بی عیب کجاست؟"

از زیارت بر می گردم. از زیارتی که به نیابت از تمامی شما دوستان رفتم.
و خاطراتی که بدجور برایم زنده شد. تک تک شما را نام بردم. و همیشه به یادتان بودم.
.. و شک نکنید که امام رئوف، با همان مهربانی و عطوفتش و با همان شأن و منزلتش، دوستدارانش را دوست دارد...