تبليغاتX
نوش | نوشته های محمدرضا نیک خواه
نوش، وبلاگ محمدرضا نیکخواه
 

داستان از اینجا شروع شد که پیغامی را به طور همزمان از دو دوست دریافت کردم مبنی بر اینکه اگر عبارت “iran win via atoms” را در برنامه notepad بنویسید و آنرا ذخیره کنید و پنجره را ببندید و دوباره فایل را باز کنید این عبارت از بین رفته است. برای دوستانی که خبر این پدیده را برای بار اول می شنوند هم باید باور نکردنی باشد همانطور که برای من بود. ولی اگر این آزمایش را انجام دهید کم کم باور می کنید. و همینطور تعجب!
قضیه برایم مشکوک بود. چون عبارت فوق از لحاظ دستوری مشکل داشت. اگر Iran سوم شخص باشد باید فعل  wins صحیح باشد که دیگر آن اتفاق در Notepad برایش رخ نمی داد. ولی این اتفاق با جمله iran won via atoms هم صادق بود! این جمله دیگر صحیح بود و می شد به آن فکر کرد.
اما پس از مشاهده این پدیده فکر هر فردی به جستجوی علت این موضوع می رود. اینکه دلیل وقوع این امر چیست؟ گمانه های اولیه بدون شک نوک تیز پیکان را بسوی شرکت مایکروسافت و همکاری آن با سرویس امنیت ملی آمریکا قرار داد. و ما هم که قوم جوگیر شده و جو دهنده به گزاره های غیر مستدل هستیم صدایمان درآمد. از وبلاگها و خبرگزاریهای رسمی و غیر رسمی و تخصصی و غیره بوق و کرنا دست گرفتند و گفتند و فریاد زدند و به استکبار جهانی فحش دادند. من قبول داشتم که همچنین همکاری می تواند وجود داشته باشد ولی باور نمی کردم که سرویس امنیت ملی آمریکا آنقدر پر اشتباه باشد که چنین گافی را علنا در مشاهده مردم قرار دهد. روز بعد با مشاهده یک سایت و یک نامه از یک دوست "مسأله ای بنام شوخی" مطرح شد. عین عبارت خبرگزاری ها این بود که "مایکروسافت می خواهد با طرفداران برنامه هسته ای ایران شوخی کند". نکته مهمتر این بود که عبارت های درج شده پس از باز کردن فایل، عبارتی به زبان چینی است که بازهم بقول خبرگزاری ها "یک ضرب المثل چینی" است. شما هم اگر مثل من روی دستگاه خود فونت های East Asian را نصب نکرده باشید در ابتدا قادر به مشاهده آنها نخواهید بود. ولی حس کنجکاوی من مرا مجبور کرد که این کار را بکنم. عبارت چینی مشابه زیر بود:

با استفاده از چند مترجم قصد ترجمه آنرا داشتم ولی انگار این عبارت ترجمه پذیر نبود. حتی من به چت روم چینی ها هم رفتم ولی آن بندگان خدا هم بلد نبودند که این عبارت را ترجمه کنند! و من اندیشه کنان غرق این پندار بودم که چرا؟ اولا چرا مایکروسافت باید شوخی کند؟ ثانیا خود آن شوخی  چه بوده است؟؟!

صدا ها باز هم در آمد: "مایکروسافت بهتر است بجای این شوخی ها فکر ارتقای محصولات خود باشد". و ...
تا اینکه فهمیدم سرویس امنیت ملی آمریکا با وبلاگ من هم مشکل دارد. باور نمی کنید؟ عبارت “Read noush all day ” را در فایل Notepad جدید ذخیره کنید و دوباره باز کنید. بله. این آمریکایی های پدرسگ حتی آمار وبلاگ فکسنی من رو هم دارند. عجب آدمای پلیدی هستند. این استکبار جهانی انگار نمی خواهد دست از سر ملتهای مظلوم بردارد....
حدسم درست بود یک باگ مشهور که استادم 3 سال پیش آنرا به من در مورد عبارتهای با 18 کاراکتر در notepad گوشزد کرده بود. ما آن موقع گاهی در Notepad اسکریپت نویسی می کردیم و به مشکلاتی برمی خوردیم که با هیچ منطقی سازگار نبود. آن موقع استاد ایزدی به ما گفت که دست به گیرنده هایتان نزنید. مشکل از Notepad است.

این آزمایش را با عبارات Mike has big house , Show him all blogs ,  نیز انجام دهید. و حتی یک جمله تصادفی مثل kjkj jhj khg jilil هم یک ترجمه چینی دارد! بروید و ترجمه بکنید شاید دست این جواسیس از خدا بی خبر را رو کنیم!
جالبتر آنکه بعد ها با جستجو در این مورد پی بردم که بعضی افراد در وبلاگهایشان ترجمه چینی جمله iran won via atoms و جملات جالب دیگر را هم قرار داده اند! ببینید:

iran win via atoms
Breast barren pond 慩 surged from 湡 Mian Rex

Bush hid the facts
Hew 汬 video games by showing polymorphic 慯 mongoose 摥

Bill fed the goats
畂 桳 Hour Morocco by showing video games seized mongoose

 

من که از ترجمه ها چیزی نمی فهمم. قضاوت با خودتان.
----------------------
پ.ن :
1- http://www.iritn.com/?action=show&type=news&id=12110
2- http://ask-sina.com/fa/

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 19:56  توسط محمدرضا نیک خواه  | 
 

نشاط روی پالت و بین رنگها خوابیده بود. قلموی نقاش نشاط را قلقلک میداد و آنرا به روی بوم می نشاند. رنگها خوشحال بودند و می خندیدند و روی بوم بازی می کردند. قلموی نقاش بی تاب بود و پر از هیجان، و خود را همبازی رنگها می کرد. نقاش، نقش یک آسمان را می کشید، با فرشتگان روی ابر. نقاش پر امید و صبور به رنگها می نگریست و با حوصله و آرام آنها را بازی میداد.

دنیای پرشور نقش ها کم کم پیدا می شد. و عطر دلاویز محبت به مشام می رسید. نقاش رنگ آبی را برداشت. آبی آسمان را رنگ می کرد. و با رنگ سفید بال فرشتگان را زیبا می کرد. نسیم حیات می وزید. نشاط همه گیر شده بود. آوای زیبای عشق نواخته می شد. ذهن نقاش در تابلو اش محو بود. و وجودش را میان بوم گم کرده بود. فرشته ای دست نقاش را گرفت. او را از پای بوم بلند کرد. پنجه در پنجه او انداخت و او را بر روی ابرها کشید. رنگها سرمست و پایکوبان نقاش را احاطه کردند و او را در آغوش کشیدند. رنگ آبی که میزبان این پرده بود صورت نقاش را می بوسید و رنگ سفید گیسوان نقاش را نوازش می کرد. فرشته همچنان نقاش را با دستانش روی ابرها و آسمان می کشاند. صورتش روبروی صورت نقاش و در فاصله ای نزدیک از او بود. چشم در چشم او داشت. قلب نقاش با سرعت می تپید. صورت فرشته آنقدر زیبا بود که نمی توانست چشم از آن بردارد. او حتی نمی فهمید که روی ابرها گام گذارده است. فرشته بازوان نقاش را گرفت. موسیقی آرام احساس نواخته می شد. و رنگها و فرشتگان با آن می رقصیدند. فرشته هم نقاش را روی پرده بوم می رقصاند. شور و شوق آسمان جانشان را مسرور می کرد… نقاش هنوز باورش نمی شد. او آرام می خندید. چشمان مسحور کننده فرشته صورت نقاش را می پایید. فرشته لبخندی روح افزا بر لبان آتشگینش داشت. لبخندی که عاطفه را به خروش انداخته بود. دست راست نقاش در پنجه های فرشته بود و دست راست فرشته بازوی نقاش را می فشرد. دامان پرچین فرشته با نسیم این سو و آن سو می شد. موج شادی قلبها را با خود می برد. صدای تپش عشق می آمد. آسمان با آن رنگهای بی همتایش در بزم بود و شادی در هیاهو بود…
عرق بر پیشانی نقاش نشسته بود. پاهای بی رمقش روی ابرها می کشید. بدنش سست و لرزان شده بود اما هنوز نگاهش به صورت فرشته بود. احساس می کرد دیگر نمی تواند برقصد. دستان فرشته را محکم تر فشرد. چشمانش ملتمسانه به فرشته بود ولی هیچ به او نمی گفت. احساس کرد نیرویی او را به پایین می کشد. چشمانش کم سو شد…

… نقاش با صدای باز شدن پنجره به خود آمد. باد سردی که از بیرون می وزید پنجره را باز کرده بود. نقاش نفس نفس می زد و قلبش با سرعت می تپید. او صورتش را برگرداند. تابلوی ناتمام روبروی او بود. با همان فرشته و آسمان و ابر. اما این تنها یک نقش بود. فرشته با همان صورت زیبایش و با همان نگاه پرشورش به نقاش می نگریست. نقاش قلمو را برداشت. با قلمویش صورت فرشته را نوازش کرد. او آرام آرام می گریست، ولی ایمان به او می گفت که حقیقت استعاری است و زمان همچنان بی پایان…

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 12:35  توسط محمدرضا نیک خواه  | 
 

من ديشب يار و همدم شما بودم و امروز مايه عبرت شما گشته‏ام و فردا از شما جدا خواهم شد. خداوند من و شما را بيامرزد. اگر زنده ماندم خودم صاحب اختيار خون خود هستم و اگر فانى شدم فنا ميعادگاه من است، و اگر بخشيدم بخشش مايه تقرب من به خدا و نيكويى براى شماست; پس شما هم ببخشيد «آيا نمى‏خواهيد كه خدا هم شما را ببخشايد؟» (۱) به خدا سوگند هيچ حادثه‏اى ناگهانى از مرگ به من نرسيد كه آن را ناخوش دارم، و نه هيچ وارد شونده‏اى كه ناپسندش دانم; و من تنها مانند جوينده آبى بودم كه به آب رسيده، و طالب چيزى كه بدان دست‏يافته است; «و آنچه نزد خداست‏براى نيكان بهتر است‏» (۲) و (۳)

------------------------------------------------------------
(۱)اقتباس از آيه 22 سوره نور.
(۲)اقتباس از آيه 198 سوره آل عمران.
(۳)نهج البلاغه، نامه 23.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 2:28  توسط محمدرضا نیک خواه  | 
 

حتما تفاوت دو انسان ناامید و پر انرژی را در زندگی درک کرده اید. تفاوت آنها در یک باور است. تفاوت آنها در داشتن چیزی نیست. موفقیت و احساس رضایت از زندگی هیچ گاه رسیدن به چیزی یا نقطه ای مثل کسب ثروت و یا داشتن یک شغل یا مقام نیست. موفقیت در فرآیند تعریف میشود. یک مفهوم سیال است. موفقیت همان لذت های کوچکی است که باید پایدار باشند. موفقیت یک درک روانی است. احساس رضایت ازکاری که می کنیم و یک روشن بینی نسبت به وقایع دور. یک انسانی که روان سالمی دارد می تواند احساس موفقیت کند.

یک انسانِ از لحاظ روانی سالم، بُعد زمان را در کارهای خود دخیل می کند. سنجیده تصمیم می گیرد و آرامش و روشن بینی را به اطرافیان نیز سوق می دهد. یک انسان از لحاظ روانی سالم بانشاط و سرشار از نیروست. او در کارهایش مصمم است، ولی به محض اینکه بفهمد کارش اشتباه است تصمیم خود را عوض می کند، مصمم بودن برایش یک مفهوم خشک نیست. هدف یک انسان از لحاظ روانی سالم، هیچگاه موجّه جلوه دادن خود نیست، زیرا او نیازی به این کار ندارد. او پیش خود موجه است و به اندیشه دیگران فکر نمی کند.

او همانگونه که منطقش بر احساسش چیره می شود، در درک احساس و پروراندن آن در جای خود نیز موفق است، مثلا از این ترسی ندارد که زیبایی کسی را برایش بازگو کند و می داند چگونه باید در ارتباط هایش جذاب باشد. ولی با این حال اجازه نمی دهد که احساسش او را در جلو بردن کارهایش ناکام بگذارد. او بدنی سالم دارد و به سلامت فیزیکی خود بها میدهد، اگر او بدنی سالم نداشت از لحاظ روانی نمی توانست سالم باشد چون می داند که عقل سالم در بدن سالم است.

او تلاشی خستگی ناپذیر دارد چون کارش برای او لذت بخش است. او آرامشی دائمی دارد، اطمینانی خلل ناپذیر و قدرت درکی بالا. وقتی با او هستی احساس آرامش می کنی چون او به اندازه کافی قابل اعتماد است. وقتی با او هستی احساس رضایت می کنی چون کاری که با او می کنی رضایت بخش است. وقتی به او نگاه می کنی نیرو می گیری چون نگاه او سرشار از امید و انرژی است. او ممکن است بلد نباشد که خوب بخنداند، ولی خرسندی از همراه بودن با او تبسمی همیشگی را بر لبانت می نشاند.

او در مواقعی که همه دستپاچه و نگران اند منطقی تصمیم می گیرد. او در زمانی که همه چیز بد جلوه می کند به دیگران امید می دهد. او خیلی دیر عصبی می شود. به این سادگیها جوگیر نمی شود. معمولا دروغ نمی گوید چون نیازی به این کار ندارد... او یک انسان دوست داشتنی است. او از لحاظ روانی سالم است. ما چقدر با او فاصله داریم؟

برای من هدف نزدیک شدن به چنین انسانی است. چه سودی دارد اگر همه چیز داشته باشم ولی از آن لذت نبرم؟ چه سودی دارد اگر ثروتمندترین و معتبرترین انسان باشم و زندگیم پر از دردسر و ناراحتی باشد؟ باید این حرفهایم را همیشه یادم باشد. مثلا برای الان: هرگز قبولی در کنکور موفقیت نیست، موفقیت در حال حاضر برای من اینست که از خواندن تئوری های زیبای اقتصاد لذت ببرم ...

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 19:6  توسط محمدرضا نیک خواه  | 
 

1-بی خود نیست می گویند "ستاره کویر". که الحق و الانصاف شهری با این تمدن کهن در چنین کویری می درخشد. شهری که بی شک رشد خود را وامدار قنات هایی است که آب گوارا و خنکی را در جهنم آفتاب بیابان بی منت به مردم می بخشد. و آنچیزی که مرا بیش از حد مشعوف می کرد بافت سنتی شهر بود با دیوارهای کاهگلی و کوتاه و کوچه های باریک و باصفایی که هنوز مردم در آنها زندگی می کردند. و شبها که در این کوجه ها راه می رفتی می فهمیدی که آسمان با آن ستاره های درشتش تو را در بغل می گیرد و نه مثل شهر دیوارها.
و نمی دانم چرا اینقدر ساکت و خلوت بود. کسی پیدایش نمی شد و گاه گاه پیرمردهایی را می دیدی که در کوچه ها قدم می زنند. وقتی بر روی بام مسجد امیرچقماق به سرتاسر شهر نگاه می کردم، پر بود از بادگیرها و گنبدها و مناره ها. و اسلام که شهر را از نیاکان زردشتی اش تحویل گرفته بود چهره آن را تغییر داده بود. ولی هنوز هم آثار آتشکده ها محکم و استوار در این دیار پیدا بود.
و مردمانی خوب و مهربان که لهجه شان مثل همان قطاب شیرین بود. جالب آنست که توانایی خارق العاده ای در تغییر لهجه دارند، و مایی که این همه راه را کوبیده بودیم تا برویم یزد و آن لهجه شیرین را بشنویم وقتی می فهمیدند که تهرانی هستی مثل خودت صحبت می کردند و درک نمی کردند که ما چقدر شیفته شنیدن همان لهجه ایم. ( نمونه زنده اش همان مغز بادام ). و می گویند که ثروتمندترین مردم ایرانند ولی از ثروتشان بهره ای نمی برند. درباره درست یا غلطش قضاوت نمی کنم

2- سرما خورده ام. سخت و بی دلیل، در آستانه ماه مبارک. رکورد سرما نخوردنم شکست. حدود 8 ماهی بود که سرما نخورده بودم و انگار خودم را چشم زدم، چون چند روز پیش از این رکورد با مادرم صحبت کردم. هر چقدر هم که حواست جمع باشد "من حیث لایحتسب" در کار است و من کم کم به آن ایمان آوردم.

3- مرخصی تحصیلی گرفته ام، آنهم برای کنکور فوق. و قیافه ام را به اندازه کافی زشت کرده ام که کمتر هوس تفرج و جوانی کردن به ذهنم برسد. و مادرم مدام به من می گوید: "اَه چقدر زشت شده ای؟!!!" و من هنوز نمی دانم برای تغییر چهره ام باید از چند نفر اجازه بگیرم؟!! این مدت مرتب به خودم می گفتم: "ای برادر سیرت زیبا بیار" !!

4- هنگامی که من برای یک مسافرت فشرده یزد له له می زدم، برادر جهانگرد من دومین سفرش به چین را نیز به سلامتی به پایان رساند. و همه دلتنگ او بودند از مادرم گرفته که ذکر خیر برادرم نقل محفلش بود تا همسرش که اثرات دوری او تا به دنیای مجاز نیز کشیده شد. و برادرم از فرودگاه امام تا محدوده شهر بدون وقفه از نفوذ اینترنت و اهمیت وقت در آن دنیا می گفت، و من که نیمی از نگاهم به جاده و نیمی دیگر به سرعت سنج ماشین بود و نگران این بودم که پراید لکنتی ام در این سرعت موتر نسوزاند(!) می گفتم: "اِه؟ ، چه جالب! ، خوب دیگه چه خبر؟ " .... و به این فکر می کردم که کاش به جای جوگیر شدن حواسمان باشد که خودمان وقتی با کسی قرار می گذاریم سر وقت بیاییم! اهمیت دادن به زمان را از خودمان شروع کنیم و آنرا زاییده یک دنیای مدرن دست نیافتنی ندانیم. و او در سفرش در دوحه و بانکوک نیز توقف داشت و جالب اینجاست که کودتای تایلند هیج اثری بر زمان پروازهای خارجی آن کشور نداشته است. و باز هم اهمیت زمان و نظم خودش را نشان می داد.

5- به حبل المتین سری بزنید در این ایام. و در این ماه فراموشمان نکنید. افطاری دادن هم چیز خوبی است. گفتم که یادتان نرود ...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 13:48  توسط محمدرضا نیک خواه  |