![]() |
|
![]() |
نقاش می خندید، زیبا شده بود. تابلوهای روی دیوار مسحور زیبایی اش شده بودند و آدمها نیز بی خبر از زیبایی نقاش به تابلوها می نگریستند. رنگها حال و هوای دیگری داشتند. حسرت پشت رنگها پنهان شده بود. بازی رنگها دل هر بیننده ای را به شور و تاب می انداخت. نور هم با موسیقی احساس می رقصید. روح نقاش دست در دست عشق داشت، گاهی به رنگها می نگریست، گاهی به آدمها، گاهی هم به نور. عشق صورت نقاش را می بوسید، و نقاش خرسند از این همه شوری که آفریده بود.
روح آدمها سیاه و سفید بود، به خود عطر تزویر زده بودند و لباسهای دورویی پوشیده بودند. با شور و شوق در هیاهو بودند و از تابلوها می گفتند. ولی نقاش می دانست که نقش سوای حقیقت است.
... تیرگی از پشت رقص رنگها و از کنار صورتکهای آدمیان می گذشت. تنها می توانست در حیرت بماند. ایمان به نقاش می گفت حقیقت استعاری است و زمان هم چنان بی پایان ...
آب را می مانی به لطافت، آسمان را به گستردگی، و راه را به بی پایانی.
افق، تفسیرِ غلطِ پندارِ ناپاک است اگر به انتها معنا شود،
جهان بی انتهاست، چون خالقش،
و آفرین بر او که تو را سرشت و حیرت را آفرید، آنگونه که حیرت نیز به گمان عشق، گاهگاهی می ایستد و تو را می نگرد...
* * *
ندای نامأنوس ثروت از گامهای مردمان به گوش می رسد. "وهم" بر قله پوچی ها مردمان را می نگرد و می خندد.
چه را می خواهند این مردمان برای داشتن؟ دلم برایشان می سوزد.
و تو، سوز دل مرا می بینی و چنگ می نوازی، و موسیقی باد به نواختن تو رشک می برد.
* * *
خورشید هر روز می تابد، ولی سایه ها می مانند، و تو مرا گفتی: "هیچ اندیشیده ای که اگر خورشید نمی تابید، سایه ها هم نبودند؟" صدایت را خورشید شنید.
و یادت هست؟ فردایش هم، خورشید، به امید بودن، بازهم می تابید.
سادگی غمگین نیست.
لیک انگارم باز
که صداقت رفته است
که محبت مرده است
که بشر از روش خویش دگر نالان است.
بر سرا پرده این گیتی دوّار اگر
رخ به رخ، رنگ به رنگ
هر کسی را نگری
زود در می یابی:
که بشر نومید است.
چشم آن نیست که درآید خورشید
همه جا تاریک است.
تک و تک خواهی دید، مردمان می خندند
خندشان از سوی خوشبختی نیست،
خنده سرمستی است.
سطح شهرم امروز
سخت دودآلود است.
نیست یک کس که گشاید این در
رو به سوی ادراک....
ای خدا غمگینم ...
مهربانی واژه زیبایی است. امید بخش و مسحور کننده. چقدر در مقابل این واژه می شکنم و چه خوش گفت که: "الانسان عبد الاحسان". در میان انبوهی از قانونمندی ها، ضابطه ها، نظمها، قواعد، فرمولها، دلایل، برهان ها و نظریه ها و امثالهم، نمی توانی مفهوم این واژه را بیابی. و منی که به این جمله اعتقاد نداشتم، باور کردم که: "بعضی چیزها را نمی توان یاد داد، باید آنها را زندگی کرد." ...
و من با انباشته ای پوچ و با دستی تهی، و با نگاهی که در باطن پر از اشک است، به آنها می نگرم. نگاهم لرزان است و شرمسار. و زبانم –همانی که در مقابل کرور کرور نفر آدم شیوا سخن می راند- انگار ناتوان است از پی گفتن حرفی، واژه ای، و حتی یک سلام گرم... و چقدر دلم می خواهد تک تک آنها را از ته دل شاد کنم. و نمی دانم چرا ناتوانم؟
چه شده است تو را امروز؟ گامهایت چرا سست است؟ صورتت چرا مضطرب است؟ و نفسهایت چرا مکرر؟ مگر نمی دانستی که چطور باید گام برداری؟ مگر به مردم یاد نمی دادی که چطور سربالا بگیرند و سینه شان را جلو بدهند و خوب نفس بکشند؟ چه شد این همه برجی که بر صحنه ترد ثانیه ها ساختی؟ و کجاست آن صلابت دروغینت که در مقابل یک لبخند خرد می شود؟ در کوله ات چقدر مهربانی داری؟ باور کن که دیگر نیستی آنکه قبل ها بودی.
حقیقت را بگو. بس است این همه پندار نادرستی که دیگران از تو دارند. بس است این تهمت ها. به دیگران بگو که قلبت سنگ نیست، اندیشه ات خشک نیست. به دیگران بگو که می دانی چطور باید دوست بداری، بگو که می دانی عشق چه رنگی است و بگو که بهتر از هرکس معنای محبت را می فهمی.... و با این حال بگو خود را به بی خیالی زده ای... به دیوانگی، به بی اهمیت بودن، به غرق شدن در کارو سرگرم شدن با موفقیت های آنی. و خدا را شاهد می گیرم که متنفرم از این کردار ولی چه کنم که راهی دیگر ندارم. به زمانی نیاز دارم برای بزرگ تر شدن. برای قوی شدن دستانم، برای محکم شدن گامهایم، و میدانم که ساعتها تا قله فاصله دارم ولی به خود می گویم 10 دقیقه بیشتر نمانده، سعی کن!
و بیاندیش که چه سخت است این تهمت ها... می شنوم و با همان منطق مسخره دنیای آدمها پاسخ میدهم. و پیش خود می گویم: "مرد میداند تنها/ شکست غرور خویش را/ با قطره ای از اشک."
و من میدانم زیبایی چیست. طعم همدلی را چشیده ام. میدانم که ارزش آدمها به داشته هایشان نیست. و این بی خیالی ام امروز مرا شرمنده کرده است. شاید دیگر دوام نیاوردم...
و من سپاسگزار مهربانی شما دوستانم، شمایی که جواب بدی را با خوبی دادید. به خاطر سردی دستانم مرا ببخشایید.
کاشف بعمل آمد که نفری 55 هزار تومان، که با احتساب 400 نفر میهمان میشود 22 میلیون. پول گل 5 میلیون و لباس عروس 2 میلیون و خرجهایی که ما نمی دانیم و برجهایی که لابد حتما باید بشود. سرجمع می توانی بگویی 35 میلیون آنهم فقط برای تالار و فقط برای یک شب. و بماند خرجهایی مثل آینه و شمعدان و آرایشگاه و فیلم و عکس و کوفت و...
پسر عمه ام در لباس دامادی خوشحال بود و من میدانستم بسیارند آنهایی که با همین پول خانه دار می شوند.
و میز شامی که مثل باغ وحش بود: جمعی از جانداران مثل بره و میگو و بوقلمون و انواع ماهی و بلدرچین و ... که فکر می کردم اگر اینها زنده بودند چقدر به ما آدم ها فحش می دادند. آدمی که با یک تخم مرغ در یک وعده غذایی سیر می شود! و از 4 بره درسته در سالن آقایان دوتای آنان تقریبا دست نخورده ماندند. وقتی که مهماندار با کاردهای بزرگ گوشت بره را می برید، یاد شعر آهنگ هتل کالیفرنیا افتادم:
They gathered for the feast
They stab it with their steely knives
But they just can't kill the beast
و نمی دانم چرا این روزها دلم بزن و برقص می خواهد، ولی در سالن آقایان همه جنتلمنگ بودند خیر سرشان! با آن کت و شلوارهای مسخره ای که فرصت تکان خوردن به آنها نمی داد نشسته بودند. و اگر لطف می کردند دست مبارک را بالا می آوردند تا کفی بزنند باز هم جای شکرش باقی بود. مثل یک فیلم قدیمی با ژانر انگلیسی. و ظاهرا در سالن خانمها خبرهایی بوده که خوب من آنجا نبودم!
وداشتم فکر می کردم: خوب اگر من هم بخواهم در تالار فرمانیه مراسم بگیرم باید حساب و کتابم را بکنم: که الان ...... .... دارم و می توانم ... ... .. .... .. و در سالهای بعد ... ... .... ... ولی اگر ... .... ... ....، که با فرض ... .... .... . و با کمک پدر ... ... ... .... .... که می شود .. ... ..، اما چون .... .. ... ..... .. ، ولی .. ... ... ..، که نتیجه می گیریم نمی توانم آنجا مراسم بگیرم!!! چقدر محاسبات سختی بود! ولی جدای شوخی اگر پولش را هم به من بدهند آنطرف ها آفتابی هم نمی شوم. چه رسد به اینکه مراسم بگیرم، که از خشم خدا بیمناکم.
چند نکته:
1- دايي س. ف. هم در جشن دیشب بود. با او سلام علیک کردم و دست دادم.
2- گوشی موبایل من این روزها خراب است. اگر کاری دارید با منزل تماس بگیرید یا email بزنید یا کامنت خصوصی بگذارید.
3- دوست و یار غار قدیمم، "مهدی اختیاری(لطفی)" وبلاگ زده است. ولی نمی دانم چرا تازگیها به فرهنگ رانندگان کامیون علاقمند شده. او تنها کسی است که از اول دبستان تا آخر دبیرستان با هم بودیم و قلمش اگر جدی بنویسد انصافا زیباست. پدرش نویسنده است و چند کتاب داستان کوتاه دارد و معلم انشای ما بود. مهدی همان است که در کامنت ها "م مهدی" تخلص می کند. نام وبلاگ او "بومی" است.