![]() |
|
![]() |
1- بله را گفتم! پس از کلی کنکاش با خودم و در پاسخ به این سوال که "بودن یا نبودن؟ می فهمی؟"… و اسمم شد: "مدیر پروژه های شرکت فناوری اطلاعات تهران کانسار". باورم نمی شد که پیشنهاد این کار از طرف آنها به من باشد و این برایم پراهمیت بود که خود آنها خواستند که بیایم و مهمترین دلیل پذیرش این کار این بود که این سمت تنها اختیاراتش از مدیرعامل کمتر است. و همه چیز مهیاست، از مدیر مالی گرفته تا مشاور حقوقی. و فرصتی است که ممکن بود دیگر برایم رخ ندهد. شرکتی که سوابق زیادی در زمینه وب دارد، عضو شورای عالی انفورماتیک است و نفوذ زیادی در موسسات معدنی دارد و از افتخاراتش طراحی و پشتیبانی وبسایت وزارت صنایع و معادن است. و من قبلا دو کار برای آنها کرده بودم که آشنایی من با آنها به لطف وجود ابوالفضل و پدرش در این شرکت بود. و من که بخاطر کنکورم مردد بودم قرار شد تا اسفندماه به صورت درصدی در پروژه ها با آنها همکاری کنم و ملزم به حضور در شرکت نباشم.
از وقتی وب خواندن را شروع کردم به یک موقعیت این چنینی فکر می کردم. جایی که از ایده هایم حمایت شود وپس از تحقیقی که در باب "اقتصاد اینترنت" کردم با ضوابط کسب پایدار درآمد آشنا شدم وحتی مقاله ام هم در این باب موفق بود و آرزویم این بود که به صورت عملی این فرآیند را تجربه کنم و الان هم خدا را شکر می کنم که همه چیز مهیاست و فقط باید خودم را نشان بدهم یا بهتر بگویم محک بزنم، چرا که هیچ بهانه ای برای عدم موفقیت ندارم. و از محسنات دیگر مکان این شرکت در خیابان خواجه عبدالله است که به قول پسرخاله "عاقلان دانند" که خیرها در آن نهفته است و تو از آن بی خبری!!
2- کارم برای وبسایت "دین و اقتصاد" تمام شده ولی گیر یک گزارش هستم و من هم از نوشتن نامه و گزارش و قرارداد و امثالهم متنفرم! (حتی برای تهران کانسار هم با مهندس سوری شرط کردم که "من قراردادها را نمی نویسم" و او هم گفت: "باشد. این کار با من.") و من مانده ام با یک عالمه(!) طلب وصول نشده از این شرکت دولتی، که مثل دیگر شرکتهای دولتی صدای جیرجیر چرخ دنده های زنگار گرفته اش گوش فلک را کر کرده است. کاری که از این شرکت گرفتم کار بالنسبه جدیدی بود که خودم تعریف کردم و اسمش SEO است و شاید بعدها مفصل درباره اش نوشتم.
3- نگارش مقاله "الگوی اقتصادی بازاریابی شبکه ای" بالأخره تمام شد. کاری مشترک از من و مازیار. ما دوتا که تقریبا هیچ نقطه اشتراکی نداریم چقدر با هم خوب کار کردیم و چقدر از ریاضی بودن ذهنش لذت بردم و او در کار دیسیپلین خوبی داشت واین برایم کافی بود. از کارهم راضی ام، بسیار مقاله زیبایی شد و آرزو دارم که داوران محترم مفاهیم ارائه شده را بفهمند که اگر این اتفاق بیفتد شک ندارم که جزو بهترینها خواهد بود.
4- طبقه بالای خانه ما که خالی بود برای مدت یکسال به یکی از همسایه هایمان که می خواهد خانه اش را بکوبد و بسازد واگذار شد. و من هم که اتاقم در طبقه بالا بود این مدت اسباب کشی داشتم و مثل یک شاه مخلوع که حکومتش را به دیگران وامی گذارد کلید طبقه را به مادرم دادم. گرچه آزادیم بسیار محدود شد ولی از این اتفاق استقبال کردم و الان هم خیلی خوشحالم. زیرا که فکر می کنم من و پدرم و مادرم به هم نزدیکتر شده ایم. ولی امان از وقتی که نوه ها بیایند، خانه بیشتر شبیه مهدکودک می شود! ومن تنها از این بیمناکم.
5- امسال تابستان خوبی داشتم. هم تفریحاتم خوب بود و هم کارها را تقریبا خوب پیش بردم. فقط دلم هنوز یک مسافرت با آرامش از نوع باکلاس می خواهد که اگر خدا بخواهد در همین ماه می روم. چند برنامه مفرح(!) اخیر را به خاطر این مشغله ها از دست دادم و نمی دانم چرا انسانهای مختلف مرتب به من می گفتند: "ناراحت شدی؟"... و من هم از همه جا بی خبر می گفتم: " نه!"... و چقدر خوب شده که با من درمیان گذاشتند که پناه بر خدا از گمانهایی که حقیقت ندارد و به آنها دامن زده می شود.
اگر پیامی برایم دارید که مخالف درج عمومی هستید، بگویید تا تأیید نکنم. شاداب باشید.
شب بود. صدای جیرجیرکها از بیرون اتاق می آمد. غوغایی از آرامش در فکر نقاش نهفته بود. او روبروی بوم سفید نشسته بود. سیاهی ها پنهان بودند. جان نقاش اندوه را می فهمید.
نسیم پوچی از پنجره می آمد. هوا سرد بود. نقاش پنجره را بست. بوم به او خیره بود. سیاهی ها با صدای شومی نقاش را می خواندند. قلبش بی تاب بود. بی قراری از امیدش لبریز بود. او به خود می لرزید. سراسیمه زغال را برداشت. بر بوم سفید زمان طرح غم می ریخت. با دستان نحیفش سیاهی زغال را بر سراسر بوم می کشید. زغال در دستش بی قرار بود و اندوه تنها تکنواز این پرده.
بوم مرده باز پرشور می شد. صدای پلید ثروت می آمد، قهقهه های نیستی و دویدن های پوچ. سیاهی ها کم کم پیدا می شدند. جشن اندوه بپا می شد، مثل یک زندگی همیشگی. زغال روی بوم می دوید. نقش انسانهای سیاه که به نقاش می نگریستند، نقش غربت ها، نقش دوری ها، نقش درد، نقش پشیمانی، نقش حسرت، همگی پیدا می شدند. آدمهای تیره چشمانی سفید داشتند و در حضیض نفرت گرفتار. بغض گلوی نقاش را می فشرد و دستش زغال را. دلش برای آنان می سوخت. آدمها در بند بوم بودند و بر پایشان زنجیر زندگی. در میان هیاهوی آنان مردی بود که بوی سیب می داد، قلبش سفید بود. نقاش رنگ قرمز را برداشت. قلب مرد تیره را رنگ کرد. مرد تیره خندید. بغض نقاش شکست. جویبار غم بر گونه هایش جاری شد. مرد زغالی نمی توانست سخن بگوید. لبهایش سیاه و پاهایش در بند زمان بود. نقاش با دستش اشکهایش را پاک کرد. به مرد تیره می نگریست. خواست تا لبهایش را از سیاهی پاک کند. دستش را بر بوم گذاشت، دست مرطوب نقاش نقش زغالین آدمها را خراب می کرد. رنگهای سیاه با هم آمیخته می شدند. نقش مرد تیره با لغزش رنگها پاک می شد، در میان آواری از سیاهی. نقاش باز هم گریست. انگار باران می آمد. سیل اندوه خاطره مرد را از خیال نقاش پاک می کرد. حقیقت باز هم پنهان بود و عشق همچنان بی پایان.
" من اناری را می کنم دانه، به دل می گویم:
خوب بود این مردم، دانه های دلشان پیدا بود.
می پرد در چشمم آب انار: اشک می ریزم.
مادرم می خندد.
رعنا هم. "
و به او گفتم: سهراب هم اشک ریخت، مثل تمام آنهایی که خواستند دل مردم پیدا باشد... و نیوشا ساکت بود و بازهم تنها می شنید، همانند همیشه.
امشب با او صحبت کردم و ته دلش ناراحت بود، نمی توانست مخفی کند. از او حلالیت طلبیدم و به گمانم راضی شد. خداوند مرا ببخشاید اگر بدی کردم. ولی خود خدا هم می دانست که من بخاطر توهین نگفته بودم و هنوز هم در ضرورت درج آن گفته ها سرسوزنی شک ندارم. چون دفع افسد به فاسد است. اگر بسیاری از گفته های "..." نیکو جلوه کند و فرهنگ مردم آزاری باب شود بسیار بدتر از آنست که یکنفر آزرده شود و من باید به این سو می رفتم و چاره ای دیگر نداشتم. و می دانستم بر خلاف مصلحت است ولی سکوت به چه بهایی؟؟
و چقدر در اندیشه ام سبک آمد کردار آنهایی که فکر می کردند من با او دعوا دارم ...
1- این سوء فهم پیش نیاید که من با چادر مخالفم. من نه تنها با آن مخالف نیستم بلکه آنرا نیکو می شمارم، اما نه تمام چادرهایی که بر سر می کنند. آنهایی که مرا می شناسند می دانند من فردی مذهبی ام . فریاد من اینست که به خدا قسم آنچه را که بعضی بدان معتقدند مذهب نیست، حتی اگر پیروان زیادی داشته باشد. و این حرف را مولایم علی –که درود خدا بر او باد- نیز می گفت و همان هایی که به قول ما "خر مقدس" بودند و کاسه داغتر از آش، خلافتش را غصب کردند و او را خانه نشین. و نمازهای تراویح و عبادتهای طولانی از همان موقع آغاز شد. و چه صبری دارد مولایم، از بهر اطاعت خدا هیچ نگفت. و من برخی از این عبادتهای طولانی که اکنون مرسوم شده است را بی تأثیر از آن فرهنگ نمی بینم. و بازهم این شبهه پیش نیاید که من کلا با عبادتهای طولانی مخالفم، بلکه معتقدم هر کسی بضاعتی دارد و اگر خود بخواهد طولانی عبادت کند که چه بهتر از این. اما نباید یک سنت باشد، یعنی اهل و عیال را جمع کنیم و ساعتها بنشینیم، و چقدر دلم می سوزد برای بچه هایی که از نشستن پایشان درد گرفته است، آخر وقتی مفهوم دعا را نمی فهمد چرا باید بنشیند؟ و این همان سنتی است که می گویم. و عترت این را نمی گوید. مبنای حرف عترت بر حبّ است. و سر بسته بگویم خیرها در آن است.
2- پست قبلی یک صحبت جدی است با یک دوست. و مطمئن بودم که ظرفیت شنیدنش را دارد و برای این گفتم. ما با هم دعوا نداریم و فکر می کنم تو هم بهتر است بنویسی. هیچ فردی در این دنیا کامل نیست. من هم دوست دارم که بدانم. و خواهش می کنم فضا را مظلومانه نکن. مثل یک مرد باش. می خواهیم به یک مفاهمه برسیم اما خیلی جدی. یکبار هم که شده ببینیم حقیقت چیست. و من حقیقتا نمی پندارم که تو از این حرفها ناراحت شوی. و امروز روز عید است و هیج کدام خوش نداریم که کدورتی باشد و حرفهای قبلی توهین تعبیر گردد. من و رسول همیشه با هم بحث می کردیم و این یکی جدی تر بود.
3- من هیچ وقت نخواستم ادای مذهبی نبودن دربیاورم و هر آنچه که از من می بینید همان است که هستم. چیزی برای مخفی کردن ندارم. زندگی من همین است و باورم اینگونه است و از آن بسیار خرسندم و بر تک تک باورهایم استدلالهایی محکم دارم و حاضرم بر سر آن بحث کنم و اگر ماه را در دست چپم بگذارید و خورشید را در دست راستم که حقیقت را نبینم، محال است. ولی برخی باورهای حال حاضر اصلا مذهب نیست و من از این امر دل نگرام که به نام مذهب به خورد ملت می دهند و صد افسوس.
1- قم بودیم، مسافرتی که شخص مرا خیلی سبک کرد. قبل از اینکه برویم دلم می خواست زار زار گریه کنم و چنین مسافرتی- گرچه می پنداشتم که بیشتر فرسایشی است تا ترمیمی- برایم بسیار مفید بود، چون اثراتش را حالا درک می کنم، آرامتر شدم و کارهایم روانتر پیش می رود.
2- مسافرتی که عبادت هایش طولانی شده بود و من غصه دار از اینکه کاش مردم می دانستد که قبول عبادتشان به طولانی بودنش نیست. و انگار رسم شده است این نوع عبادت و همه عادت کرده اند ولی من دل راضی نبودم و در طول سفر نگران خیلی از بچه ها بودم، خصوصا دو نفر از آنها که باهم دوست بودند و همیشه باهم بودند و بالنسبه سن کمتری داشتند. نکند که این برنامه سنگین –که بسیار بیشتر از بضاعت فردی چون من بود- آنها را دلسرد کند. و بعدها با بازخوردی که از آنها گرفتم احساس کردم این اتفاق افتاده و من عمیقا ناراحت شدم. می دانم که مدت ها طول خواهد کشید که آنها ضربه های خادم حرم بر سرشان را فراموش کنند. دلم می گیرد و واقعا چه شیوه مسلمانی است این؟ اگر من پدر بودم هیچگاه فرزندم را اینطور سفر نمی بردم، اما کاری می کردم که خود او از من بخواهد که اینگونه سفر برود.
3- و من هنوز ارتباط معنایی این جمله را نفهمیدم که : "اینجا خانواده می آید، چادرهایتان را سر کنید" !! و این تنها یکی از تمام دلایلی است که من باور کردم "خانه از پای بست ویران است". خدا را شکر می کنم که معنای "تحجر مدرن" را فهمیدم که برای درک هر مفهوم هیچ چیز بهتر از یک مثال زنده نیست. و او نه تنها یک مثال بود بلکه در این باب غایتی بود برای خودش. و تمامی حرفهای وبلاگی اش در باب همان مسائلی که گفتگو می کند در نظرم بی ارزش آمد چون دانستم که مثل یک خانه کلنگی است که رنگ زده باشند و گچ بری کرده باشند، یا بهتر بگویم همان "جواد مخفی" خودمان. وقتی می بینی که در عمل هنوز سنت بر باورها پیشی می گیرد و تنها با شنیدن چند حرف در باب مدرنیته طبل "انا الحق" می کوبد بی خبر از اینکه تا باورش راه زیادی دارد و کاش سنتش مذهبی باشد که من درآوردی است!
و من در جمکران چشمان خواب آلود و نگران زنی را دیدم که از خواب پریده بود و به شوهرش می گفت: "حالا چکار کنیم؟" و شوهر هم بساط را جمع کرد و رفتند تا جایی بخوابند که دیگر کسی آنها را نیازارد. و وقتی به او می گفتی "مردم عاصی شده اند از این فریادهای نیمه شب تو، کمی آرامتر باش." با پرخاش پاسخ می داد: "من اینگونه ام." و چه برهان نیکویی بود!!!
و بیاندیش حالت مرد خسته ای را که از راه دور آمده و فردا صبح عازم سفر است و از خستگی تن بر زمین آفتاب خورده کویر می گذارد تا ساعتی بیاساید و کسی او را بیدار می کند و وقتی تذکر می دهد جز مسخرگی نمی بیند، و چه بزرگوار بود آن مرد که سر به زیر انداخت و رفت و با توی "متحجر مدرن" دهان به دهان نشد.... تاکی باید بخاطر مصلحت سکوت کنم؟ و این عصبانیت من نه تنها بخاطر اینهاست بلکه برای اینست که می دانم فردا وزیر و وکیل می شود و لابد اگر باز هم به او بگویند "مردم عاصی شده اند." می گوید: " من اینطوری ام."!!! و چه دلیلی پسندیده تر از این؟؟!!
4- و تولد بود، چه سوت و کور! در زیر نور قرمز اتوبوسی که از جنگ جهانی دوم به یادگار مانده بود. نه کسی دید که چه هدیه هایی داده شد، نه چهره آنها هنگامی که کادو را باز می کردند دیده شد و نه چهره آنهایی که برای شاد کردن فردی هدیه داده اند. فقط صداهایی می امد آمیخته با صدای موتور اتوبوس. و همایون که خواب بود آمد و کادویش را گرفت، شاید فکر می کرد یک کابوس است. صحنه جالبی بود.
5- چه شهر غربت گرفته ایست این قم، با آن آب شور و در یک کویر بی آب و علف، و در حاشیه آن چند تپه که آنها را کوه می نامند. و دیدم که چه نعمتی داریم در این تهران، کوه هایی سرفراز و با طبیعتی دلنشین. ولی نقطه عطف این سفر همان کوه خضر بود، حس عجیبی داشت. به قول سهراب: "صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد" آنجا هم بوی اسطوره ها را می داد، همراه با یک تقدس.
6- از کسانی که زحمت کشیده بودند برای فراهم کردن این برنامه چندبار تشکر کردم. ولی به گمانم وظیفه ام را ادا نکرده ام. باشد که با برنامه ای آتی این زحمات را جبران کنم، و بدانید که زیاد دور نیست.
قبول دارم که بازی عشق بسیار پیچیده تر از آن است که بشود با تئوری های موجود برای آن الگوسازی کرد ولی ما باید سعی کنیم حتی الامکان این کار را انجام دهیم. و یا حداقل به سمت آن گام برداریم. اگر قرار بود بشر به خاطر دشواری یک پدیده از تحلیل آن خودداری کند، بسیاری از تئوری هایی را که اکنون داریم وجود نداشتند. برای مثال همین اقتصاد، از سلایق فردی گرفته تا بازه مصرف و نوع کالای پست یا لوکس و چانشین یا مکمل تا مسائلی مثل دستمزد نیروی کار و رشد صنایع و دخالتهای دولت، همگی درمقدار تقاضای یک کالا موثرند. مسأله پیچیده به نظر می رسد. ولی اسمیت در باب اقتصاد چند نکته -ولو غلط- دید و نوشت. دیگران نیز همینطور حرف او را کامل کردند و نواقص و نقاط قوت را گفتند تا به امروز. کسی نمی تواند امروزه بگوید که علم اقتصاد کاربرد ندارد و همچنین کسی هم نمی تواند بگوید علم اقتصاد کاملا صحیح است.
لذا این حرف که نمی توان برای عشق الگو سازی کرد را نمی پذیرم. نکاتی که دوستان گفتند را بعنوان اشکال می پذیرم و معتقدم که باید مسائل پیش بینی نشده و یا تغییر شخصیت و ... را وارد الگو کرد اما در گامهای بعدی. (مثل بازار فرضی رقابت کامل که پایه همه تحلیل هاست) من ادعای کامل بودن حرفهایم را نداشته و ندارم و حتی در مطلب قبلی هم ذکر کردم که این حرفها تنها برای ورود به بحث لازم است.
حرف آخر اینکه اگر به فرض من در تحلیل این مسأله به قهقرا هم رفته باشم در آخر چیزی از دست نداده ام، در انتها همانند هم خواهیم بود با این فرق که من کمی بیشتر Game Theory یاد گرفتم و نسبت به مسائل حساس ترم ولی آنهایی که مخالف الگوسازی اند کار جدیدی نکرده اند و همچنان به شیوه سنتی و با تجارب قبلی خودشان تصمیم گیری می کنند.
* * * * * * * * * * * * *
پاورقی:
1- من فهمیده ام که برخی نظرات روی نظرات دیگر خوانندگان تاثیرگذار است. یعنی هر برداشتی که نفر اول کند و نظر خود را بنویسد دیگران نیز به پیروی و یا تأثیرپذیری از او نظر می دهند در حالی که من نظر خود آنها را بدون تأثیر پذیری می خواهم، لذا برای مطالبی که نسبت به آنها حساسیت بیشتری دارم، نظرات چمع شده را می خوانم و به یکباره درج می کنم تا از این امر جلوگیری کرده باشم. واین به سانسور و آزادی بیان و این حرفها ارتباطی ندارد بلکه راهی برای تعامل دقیقتر است. به نفع دوطرف.
2- ظاهرا کسی به موضوعات علمی علاقه ندارد چون به قول بجه ها گفتنی "حالش نیست!". و من چون اقتصاد خوانده ام و از آن بدتر کمی منش بازاری هم دارم این را خوب می دانم که نباید با این حرفها روح نازک خواننده را بشکنم که همین چند نفری که می آیند را هم از دست خواهم داد. پس بدانید که این اوضاع همیشگی نیست.
تئوری بازیها یک شیوه جدید برای پیش بینی و الگوسازی تعاملات اجتماعی است. بری مدتی به این فکر می کردم که این تئوری چه توجیهی برای روابط عاطفی بین انسانها دارد. شاید در زندگی روزمره شرایطی را بطور مستقیم یا غیرمستقیم درک کرده باشید که دو نفر احساس می کنند که همدیگر را دوست دارند ولی این دوست داشتن را به یکدیگر اطلاع نمی دهند. می توان عشق پنهان را مثالی از این حالت دانست. نکته جالب بازی اینست که هرکدام تصور می کنند اگر به یکدیگر این مسأله را اطلاع دهند (در قالب درخواست دوستی یا ازواج)، ممکن است فرد دیگر به هر دلیل این درخواست را نپذیرد و دوستی را انکار کند. بنابر این عواقب اتخاذ این تصمیم برای هر فرد بسیار گران تمام می شود و فردی که پیشنهاد دوستی داده بازنده بازی است. ولی از طرف دیگر این امکان وجود دارد که فرد روبرو این درخواست را بپذیرد. و مسلم است که رسیدن به این نقطه موقعیت برد-برد را برای طرفین به ارمغان می آورد.
پس ملاحظه می کنیم که بررسی این تعاملات در قالب یک بازی، اولا به درک روابط عاطفی کمک می کند. ثانیا ما را در جهت اتخاذ تصمیم بهتر و یا توجیه آن یاری می کند و ثالثا در پیش بینی نتایج بازی موثر است.
برای ورود به بحث نیاز داریم ببینیم که عشق به کلاس کدام بازیها تعلق دارد. به نظر می رسد این نوع بازی از طبقه بندی "بازیهای پویای با اطلاعات ناقص" باشد که از شیوه تعادل بیزی کامل (Perfect Bayesian Equilibrium ) قابل حل است. یعنی چند بازی مختلف در طی یک فرآیند چند بار بازی می شود به نحوی که منافع هر مرحله به هم مرتبط است و اطلاعات هر فرد از منافع(payoff) فرد روبرو کامل نیست. اما چون حل این بازی بسیار پیچیده است و چون من ضوابط بازی های با اطلاعات ناقص را هنوز خوب نمی دانم، بر آن شدم که با چند فرض این بازی را در طبقه بازی های با "اطلاعات کامل" تحلیل کنم. لاجرم این فرض غیرهمیشگی بزرگ را می پذیریم که افراد از منافع یکدیگر اطلاعات کامل دارند. در این قسمت بازی را بصورت ایستا و از راه تعادل نش (فرم نرمال) بیان می کنم و اگر عمری باشد فرم پویای آن را بعدا می گویم.
حالت اول: هر دو نفر همدیگر را دوست دارند.
فرض کنید فرد A و B همدیگر را دوست دارند و دو استراتژی پیش رو دارند: 1- این دوستی را به فرد دیگر بگویند و به او پیشنهاد دوستی دهند(Offer) که این تصمیم را با O نشان می دهیم 2-سکوت کنند و یا دوستی خود را انکار کنند و پیشنهاد فرد مقابل را رد کنند(Reject) که این استراتژی را با R نشان میدهیم. جدول منافع بازی به فرم زیر است. (توجه کنید که اعداد تنها برای مقایسه اند و مقدار مطلق آنها مفهومی در پی ندارد، می توانید جای آنها پارامتر بگذارید.)
| Player B | |||
| Offer | Reject | ||
| Player A | Offer | 15 , 15 | -15 , -5 |
| Reject | -5 , -15 | 0 , 0 | |
اگر بازیگرAتصمیم O را انتخاب کند و بازیگرB نیز O بازی کند هر کدام به میزان 15 منتفع می شوند (برد-برد). اگر بازیگرA، باز هم O بازی کند و بازیگرB این بار Rبازی کند(سلول (R،O) ) بازیگرA به میزان -15 ضرر می کند و بازیگرB نیز به میزان -5 ضرر می کند. (چون بازیگرA را دوست دارد ولی به دلایلی پیشنهاد او را رد کرده است.) اگر هر دو R بازی کنند یعنی به یکدیگر راجع به دوست داشتنشان چیزی نگویند هیچ کدام منتفع یا متضرر نمی شوند و منفعت (0و0 ) را برای هر فرد در نظر می گیریم.
حال باید ببینیم که آقای نش په تعادلی را برای این بازی در نظر می گیرد؟ با راه حل نش در می یابیم که این بازی دو تعادل دارد یکی خانه (15 و 15 ) و دیگری خانه (0و0) . یعنی اگرهر دو فرد در شرایط (R و R ) باشند و به یکدیگر چیزی نگویند شرایط بازی به سمتی میل دارد که این حالت را حفظ کند و همچنان به یکدیگر چیزی نمی گویند. ولی اگر به استراتژی O روی آورند مسلما به تعادل (O وO ) می رسند و هیچ گاه حالت غیر از آن روی نمی دهد. نتایج بدست آمده از این جهت بسیار جالب است که می بینیم حتی اگر دو فرد همدیگر را دوست داشته باشند ممکن است هیچگاه علاقه خود را به زبان نیاورند.
حالت دوم، یکی دیگری را دوست نداشته باشد.
در این حالت که دیگر جدول آنرا نمی نویسم، بازی تنها یک تعادل و آنهم از نوع R و R دارد. توجه کنید که فرض ما اینست که هر فرد از منافع دیگری مطلع است و بازی به صورت ایستا عمل میشود. (اگر علاقمند بودید جدول این بازی را برایتان می فرستم. )
فرض اطلاعات کافی را تا حدی می توان با استفاده از راه حل Mixed Strategy تعدیل نمود، یعنی برای اتخاذهر تصمیم، احتمالی را در نظر گرفت. با این شرایط حتی به نظر می رسد که تعادل O و O نیز کمرنگ تر خواهد شد.
دقت کنید که این حرفها الگوسازی بسیار بسیار ابتدایی است و تنها آغازی برای تکمیل الگوی بازی عشق است. اگر علاقمند بودید به من اطلاع دهید که با هم روی این بحث کار کنیم. اطلاعات بیشتر را از سایت رسمی Game Theory مطالعه کنید.