![]() |
|
![]() |
اصلا یادم نمی آید که دوستی ما از کجا آغاز شد ولی این را میدانم
که در بحثهایمان بود که فهمیدم کسی پیدا می شود که حرفهایم را درک کند و من کج و
معوج دانستم که در این جهان بزرگ تنها نیستم، و این امر آغازگر دوستی مان بود.
همیشه از او یاد می گرفتم و حرفهایش تأثیر عجیبی در تصمیم گیریهایم داشت. با او
بودن به ذهن من جهت میداد. به جرأت میتوانم بگویم که حتی دغدغه هایی هم که امروز در
دانشگاه دارم (در باب توسعه نیافتگی) بی تأثیر از حرفهای او نیست.
دیدگاه مشترک
ما بیشتر راجع به عقب ماندگیمان بود و چرایی آن. و در آن جوی که اساتیدمان، به جهت
باد دماغشان، حتی یک وجب جلوتر را هم نمی دیدند، و به جهت فنی بودنشان، از روابط
انسانی هم مشتق می گرفتند، و به جهت شوری مذهبشان، بر منطق "درست یا غلط" استوار
بودند، او برایم غنیمتی بود. مثل گریس برای ذهن زنگ زده ام.
نام او "علی" است و شهرتش "آل یاسین"، و بواسطه سرهم نگاشتن شهرتش به "آلیس" مشهور شده و خودش "عالیس" تخلص می کند که نشان از منش تازی شده اش دارد! این عکس را با هم در جشن فارغ التحصیلیمان گرفتیم. و این را در ارتفاعات شهر دماوند.
اما او هر روز چیزی تازه داشت. یک روز کتاب های سرنوشت کمونیسم را
می خواند، یک روز طرح جدیدی برای موتور خودرو میداد، یک روز میدیدی که دارد آلمانی
تمرین می کند، یک روز دیگر کتب عربی حوزه علمیه را در بغل داشت. گاهی اوقات
کاریکاتورهای معلم ها را می کشید (وچقدر می خندیدیم!) اکثر اوقات در بین جمله های
پیچیده ریاضی در پی اثبات چیزی بود، و برخی اوقات کتب فیزیک دانشگاهی را ورق میزد و
....
عاشق سعدی بود و شعرهایش هم بوی سعدی می داد. ( یادم می آید یکبار هجوی
برای "خسرو داوودی" سرود : x و y هم از برایش پای کوبان می شوند!!) ریاضی وفیزیک را
خوب می دانست و مکانیک را دوست داشت و ذهنش هم مکانیکی بود آنهم از مدل آلمان شرقی
اش!
الفبای روسی را از او آموختم و گاهی اوقات با حروف روسی برای هم رمزی می
نوشتیم و دیگران نیز با بلاهت به سطور می نگریستند. یکبار "چکامه حیدریه"
را حفظ کردیم و به پاداش آن "پنجاه بیت عربی" سفر مشهد جایزه بردیم. یکبار هم سال
اول دبیرستان با هم در جنگل گم شدیم، و شانس آوردیم که یک محلی راه را به ما نشان
داد!
از لهجه انگلیسی لذت می برد و هرچیز را بصورت کلاسیکش می
پسندید. یکبار خواستم از او آلمانی بیاموزم و هنوز هم دست نوشته هایش را که نحوه
صحیح تلفظ ich را بریم نوشته بود دارم، و من هنوز هم نفهمیدم که
زبانم را باید کجای حلقم بگذارم تا آوایی بین ش و چ خارج شود!!
یادم نمی رود که
یک روز در کتابخانه مدرسه، کتب دست نوشته "نجم الثاقب" را که در قطعی بزرگ بود و
وزنی سنگین داشت با هم می خواندیم و از ثقیل بودن عبارت هایش می خندیدیم. مسئول
کتابخانه فکر می کرد ما کتاب را مسخره می کنیم و نمی دانست خنده ما از بلاهت ماست و
نه از مفهوم کتاب. در کلاس "مبادی العربی" همیشه نگاهم به لب او بود که از استاد چه
می پرسد. هنگامی که او در کلاس بود خیالت تا حدودی جمع بود که استاد از ترس او هم
که شده چرت و پرت نگوید!
یکبار سعی کردم برنامه نویسی C را از او بیاموزم و او
آنقدر دشوار می گفت که منصرف شدم. هنوز هم مفاهیم را خوب توضیح نمی دهد، هنوز
هم.
کمی باید دکتر
ناظمان را ترد کنید و نمک و فلفل بیافزایید تا شبیه آلیس شود. درویش مسلکی او
همانند دکتر ناظمان است.
اما او در یک حرکت فریبنده (!) از سال سوم دبیرستان، "احسان" را به مقصد "نیکان" ترک گفت. هر چه باشد آب و هوای "الهیه" بهتر از "هروی" است. این آب وهوا به او ساخت و او موفق به کسب رتبه 80 کنکور شد و به مدینه فاضله مکانیکی ها که همان "شریف" است پیوست. (و بماند که تغییر گرایش به الکترونیک داد و دیگر بار منصرف شد و الخ.) ولی هنوز هم همدیگر را می بینیم و من هنوز هم او را دوست خودم تلقی می کنم.
همه اینها را گفتم که بگویم او وبلاگ زده است و خواندن مطلب از چنین انسانی اگر دلچسب نباشد لااقل جالب است! با خواندن مطلبی که با عنوان "مثلا افتتاحیه" درج کرده است پی می برید که حرفهایم در باب او غلط نبوده است. نمی خواهم بگویم که مطالبش عالی است که به قول خودش " مثل غباری، یا کفی می ماند که اگر احصا کنی، یک مثقال هم نسنگد و تو خیال می کردی چگال است... "، فقط می گویم که نگرشش به مسأله زیباست. عاشق بحث است و من چون این را میدانم در مطالب بعدی بسیار به او "گیر" خواهم داد. الغرض به وبلاگش سر بزنید:
مادرم را تا به حال از دریچه قلبم ندیده بودم. او در دیده من همیشه مثل بانویی پرشکوه بود، مثل شاهزاده ای بی بدیل. اما این روزها او را همانند دخترکی مهربان و ساده دل می بینم. دختری که لبخندش امیدبخش جانم و نگاهش استوارکننده گامهایم است، کسی که صبرش به اندازه آسمان است و صداقتش بسان دریا. دخترکی که احساس می کنم مرا بیش از هر کس دوست دارد، حتی اگر به او بدی کنم. تا به حال او را اینگونه ندیده بودم.
و من، نه تنها شرمسار از او، بلکه شرمسار از سرشک نیمه شبهایم، در حضیض غرورم به او می نگرم. کاش می دانست که برای او سروده بودم:
مامک زیبایم، مهربان تر از برگ هردمی مهرش را، می پرستم تا مرگ
مامم آن یکتا دُر، آن تهی از نیرنگ آنکه ناخرسندیش، باشدم هردم ننگ
داشتم با این کامنت دونی بلاگفا ور میرفتم دیدم میشه یه چیز جالبی اختراع کرد که ما حصلش رو در زیر میبینید. اول میخواستم حال ملیکیفر رو بگیرم و به میهن بلگ گیر بدم بعد دیدم وبلاگ خودمون هم اینطوریه. با این فرم شما میتونید برای حتی وبلاگهای دیگه کامنت بذارید. جالبه نه؟ این هم امنیت بلاگفا.
فقط چند تا نکته: بعد از ارسال کامنت باید دوبار کلید بازگشت رو بزنید تا
دوباره بیایید تو صفحه.
عبارت هایی هم که تو فرم زیر درج میشه رو هم تغییر
ندید.
این کار رو برای میهن بلاگ هم انجام میدم به زودی..
دو کاریکاتور دیگه: حق مسلم و حرکات موزون ، نحوه مذاکرات هسته ای
کپی رایت: علیرضا زندی (البته خودش از جای دیگه دزدیده!!!)
پرنازه دلای اوناییکه با تو میمونن،
مثل ماه یکه و زیبا روتن شبها می مونن.
نقش رویا که فقط تو خواب می مونه،
سرنوشت خودشونو
با همون رویا می سازن
دست خالی من و یه عالمه فیس و افاده!
قصرهای آجرطلایی توی ذهن خود می سازم.
شب و روز این همه مردم دنبال خدا می گردن
ولیکن به جای این دل توی هر کتاب می گردن.
بس که رحمتت زیاده به همه آدم و عالم
نمی دونن که تو خواستی که اونا زنده بمونن.
هر کسی که بشنوه حرف منو میگه دیوونم !
بی خیال،
دروغ نمی گن،
بذار اینجوری بدونن.
خواب که باز اومد سراغم،
چشام رو بازم می بندم
نقش فردا رو تو ذهنم،
با خیال تو می سازم.
آخدا تنگه دلم،
تنهای تنهام.
هیجکسی نمی دونه راز درونم.
چه جوری میشه تو این دنیای خاکی
حرف آسمون زد و دنیای پاکی؟
چه جوری آخه بازم از تو بخونم؟
مثل مولا سرم رو تو چاه بگیرم؟
جطوری با آدمهای سرد و تیره
قصه روشنی و گرما بخونم؟
هر چی هست من که بدم، اینو می دونم.
ولیکن صافه دلم ، خدای جونم
1- این اواخر چند روزی رو برای خودم سپری کردم تا به دور از جنجال و هیاهو دنیای اطراف کمی بیشتر به خودم فکر کنم، به اینکه کجام و به کدام سو حرکت می کنم. کمی بیشتر از کارهایی که دوست داشتم رو انجام دادم و اکثر اوقات تنها بودم. وقتی دنیا رو از یک زاویه دیگه می بینی تازه خیلی از حقیقت ها برات آشکار میشه، وقتی از نقش خودت توی یک کار صرفنظر میکنی و از منافع و مضرات شخصیت چشم پوشی می کنی خیلی بهتر و عادلانه تر میشه نسبت به وقایع اطراف قضاوت کرد. تجربه نشون داده همیشه وقتی من آرام تر حرکت کردم موفقیت بیشتری داشتم، این روزها هم آرام تر شدم و خودم رو از روزمرگی و کارهایی که فقط در ظاهر پر سر و صد ا هستند جدا کردم، حالا می تونم تصمیم بگیرم و به سادگی حرکت کنم.
2- این ترم افت تحصیلی محسوسی داشتم، دلایلش رو خوب میدونم. دلایلی که در عین سادگی پراهمیتند و سرنوشت ساز. قبل از امتحان حسابداری صنعتی یقین داشتم که رد میشم، و شب قبل از امتحان احساس کردم که فایده نداره و درس خوندن رو رها کردم حتی فردا صبح هم تا قبل از امتحان خوب خوابیدم، با چند نفر هم شرط بستم که می افتم و اونها هم گفتند: "برو بابا".... واقعا مسرور شدم وقتی محمد sms زد و خبر داد که نمرم شده 14.5 !! نظامهای اقتصادی رو هم افتضاح دادم و اگر نبود اثر الطاف دکتر درخشان.... ولی خبر خوب این ترم نمره 18.5 اون هم از دکتر طایی بود که ظاهرا بیشترین نمره بود و اصلا هم به ورقه ربطی نداشت، از ظواهر امر بر می آید که ایشون از ما خوشش اومده بوده (منظورم از ما گروهمونه) وگر نه خودم می دونم که جطوری امتحان دادم.
3- ایام شهادت حضرت زهرا(س) بود و من هر چه تلاش کردم که مطلبی هر چند کوتاه در این تارنما بنویسم نتوانستم. زبانم قفل میشد و انگار قلم هم شرم داشت که بنویسد. فقط میتوانم در شگفت باشم از این همه بی رحمی، از این همه حیوان سیرتی و از این همه بی انصافی. فاجعه آنقدر بزرگ است و مصیبت آنقدر عظیم که از بازگو کردن آن شرم دارم، به خدا شرم دارم.... فقط بدانیم که چه کردند و یادمان نرود که چرا می خوانیم:
" الهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد "
4- دیشب باران آمد، و منی که در ایوان خوابیده بودم ، حدود ساعت 3:30 نیمه شب در حالت نیمه خیس و خواب آلود، رختخواب و فرش را بر دوش کشیدم و به مثال لشگری شکست خورده به اتاق کوچ کردم. احساس جالبی بود، خیس شدن در حال خواب آنهم با باران. با خودم فکر کردم انگار خدا می خواهد با من شوخی کند!! قبل از اینکه بخوابم صدای برخورد قطرات باران با برگها می آمد، هوا لطیف بود ولی فکرش را هم نمی کردم که رگبار ببارد. خدای نیکی ها با شکوه است و مهربان.
5- مادر بزرگوارم که این روزها زیادی امروزی شدند، دیروز به مشهد رفت، آنهم با خواهران عزیزشان. خیلی جالب بود با اینکه اصلا قرار قبلی وجود نداشت، درعرض دو ساعت تصمیم گرفت بره مشهد و بلیط قطار پیدا کرد و رفت!!! من و پدرم تنها می توانستیم بگوییم: التماس دعا! می خواستم بگویم مادر بهتر نیست با هم برویم شما که تازه از مکه آمده اید و... که صلاح دیدم زبان در کام کشم و برایشان آرزوی بهروزی کنم. ولی تجربه نشان داده که من همیشه بعد از مادرم به مسافرت مشهد میرم، لاجرم این سفر را به فال نیک گرفتم.
6- کارهای جدید همیشه هیجان انگیزند. در حال حاضر با حدودا 4 کار جدید وقت گیر روبرو شدم که ترس از کنکور امسال باعث شده به آنها نگاهی کمرنگ تر داشته باشم. الغرض دعایم کنید و مرا رها نکنید که این روزها شدیدا به دوستی ها نیازمندم.
7- نیوشای عزیز هم برای مدتی به مسافرت رفته است، آنهم به پایتخت، حوالی خیابان میرداماد!! پس از کلی کنکاش احساس کردم که نیوشا مشکلی دارد و وجود گارانتی گمانم را محکم کرد که او را به این مسافرت دردناک بفرستم. برای خودم هم مشکل بود که این چند روز بدون او باشم و اگر خدا بخواهد فردا او را به آغوش گرم اتاقم باز می گردانم. (!) این هم برهان غیرموجه دیگری ( بخوانید بهانه) برای دیر بروز کردن این تارنما.
8- دلم یک مسافرت می خواهد از نوع توهم انگیز. چه شد این دماوند ای یاران غار؟(به "م مهدی": جواد گفت که سینا گفته در این هفته بیایید. خوب برویم دیگر....) با "مهدی شیخ" هم قرار یک مسافرت تابستانی داشتیم، ولی خواهش میکنم به جایی ییلاقی تر، خوب می دانم که این روزها "قم" جایی برای تفریح نیست!!!
9- به قول حامد: زیاده عرضی نیست.
عُجب چون راهزنی وارد خانه شد، خواست تا صمیمیت را بدزدد. خواب نقاش سنگین بود، سنگین تر از غرورش. عُجب هرچه گشت صمیمیت را نیافت. خواست تا بیرون برود، چشم طماعش به بوم افتاد. نقش یک اندوه پیدا بود. بوم را برداشت و از خانه گریخت.
روح نقاش خوب می دانست، که زندگی دروغ نمی گوید.