تبليغاتX
نوش | نوشته های محمدرضا نیک خواه
نوش، وبلاگ محمدرضا نیکخواه
 

اوخ اوخ، کعبی جون مادرت نزن، ما حالا حالاها میخوایم بازی کنیم تو جام جهانی!

آمار ریز بازی رو اینجا بخونید، خیلی جالبه به تفکیک بازیکن نوشته.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 20:16  توسط محمدرضا نیک خواه  | 
 

ما خودمون نمی دونیم که زندگیمون چقدر قاعده منده، امروز میخوام یه مطلبی رو بگم که اثبات میشه حتی انتزاعی  ترین مفاهیم مثل زیبایی هم ضابطه داره! آره درست خوندید.

قصه از اینجا شروع میشه که دانشمندان یه نسبت ریاضی ( یا یک عدد) رو توی بنای اهرام ثلاثه مصر کشف می کنند، به نحوی که نسبت طول و عرض بنا در قسمت های مختلف با این عدد مساویه ، بعد می فهمن که این رابطه توی آکروپولیس یونان هم وجود داره، بعد می فهمن که همه جا این رابطه هست خصوصا توی معماری اسلامی (نسبت طول و عرض آغاز منحنی محراب تا انتها) ، یعنی این نسبت زیبایی آفرینه و توی هر بنایی که زیبا باشه وجود داره. توی همین سرخوشی بودن که می فهمن قصه جدی تر از این حرفهاست و نه فقط معماری در هر هنری وجود داره، مثل نقاشی، آناتومی، و خطاطی، جالبه که بدونید توی نستعلیق در نسبت طول و عرض حرفها هم این رابطه وجود داره.
از همه جالبتر اینکه به طرز اعجاب انگیزی این رابطه توی طبیعت هم وجود داره، صورتی زیباست که این رابطه رو داشته باشه (فاصله چانه تا زیر پیشانی نسبت به عرض پیشانی، خط کشها رو دربیارید!!)، همچنین برای اندام بدن و حتی نسبت منحنی رودخانه ها و طول و عرض درخت ها و ...

حتی می تونید به صورت عملی یه آزمایش کنید: چند تا مستطیل با شکل های مختلف بکشید و یکشون رو طوری بکشید که نسبت طول و عرضش به این عدد نزدیک باشه و بعد به دوستاتون نشون بدید و ازشون بپرسید که کدوم قشنگ تره. این آزمایش رو قبلا انجام دادن و اون مستطیل با این خصوصیات بیشترین فراوانی رو داشته.
اسم این عدد  قصه ما رو گذاشتند نسبت طلایی(Golden Ratio) که با  نشونش میدن و آقا یه عدد گنگ تشریف دارن، مقدار دقیقش هم :

 ==

برای درک بیشتر این عدد فرض کنید که پاره خط CB رو با طول واحد به شما میدن و به شما میگن که پاره خط AC رو با اندازه ای در ادامه قبلی رسم کنید که نسبت زیر برقرار باشه:


اندازه AC همون نسبت طلاییه.
یه آقایی بنام فیبوناچی اومد یه دنباله تعریف کرد به صورت زیر: 1, 2, 3, 5, 8, 13, 21, 34, ….
 نسبت عدد بعدی به قبلی تقریبا همون نسبت طلاییه که با بزرگ تر شدن عددها تقریبش نزدیک میشه، مثلا: 3/2 5/3, 8/5, 13/8, 21/13, 34/21 همشون 1.6 هستند. این آقا این دنباله رو برای حل این مسئله حل کرده بود.

اطلاعات بیشتر رو اینجا بخونید.

رمز و رازهای این عدد هر روز بیشتر خودش رو نشون میده، نمونه اخیرش توی اقتصاد و تو بازارهای مالی که به رقابت کامل شبیه تره، نسبت حرکت شاخص سهام به طور عجیبی از این نسبت تبعیت می کنه، تو کلاس Forex که بودم نرم افزار Meta Trader  ابزاری داشت که نسبت فیبوناچی رو نمودار حرکت سهام می کشید و ما پیش بینی می کردیم که مثلا دلار گرون میشه یا نه!! 
شرکت سونی یکسری laptop هایی طراحی کرد که بخاطر زیبایی فوق العادش به سرعت سهم بازار رو از تولید کنندگان قدیمی گرفت، نوآوری سونی این بود که سایز جدیدی رو معرفی کرد که تا حالا نبود و جالبه که نسیت طول به عرض Screen های این laptop ها به این عدد نزدیک بود.

پس دیدیم که زیبایی هم میتونه فرمول باشه. فقط می تونم شگفت زده باشم، اونوقت بازهم میگن خدا نیست! جمله اول متن رو دوباره بخونید.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 9:39  توسط محمدرضا نیک خواه  | 
 

بعضی اوقات از طرف اطرافیانم به علم زدگی متهم می شم، مثلا یه بار یکی از اساتید خارج از دانشگاهم  عین این جمله رو بکار برد که "آقای نیکخواه من فکر می کنم شما کمی علم زده شدید." یا یه بار یکی از بچه های دانشگاه با عصبانیت گفت "همه چیز که فرمول نیست!" یکی دیگه گفت: " تو همه چیز رو ریاضی میبینی" یه بار از یکی پرسیدم که چه چیزی من رو یاد تو میاره؟ گفت "نمودار"! از همه خنده دار تر بعضی اوقات مامانم به من میگه آقا معلم!!  خیلی ناراحت میشم وقتی این گونه حرفها رو میشنوم من مطمئنم می خوام کاری رو انجام بدم که به نظرم درست میاد و می خوام اصولش رو رعایت کنم و این اظهار نظرها به نظر من ناراحتی از اینه که من از اصول پیروی می کنم و جوانب مختلف رو در نظر میگیرم و مثل بقیه نیستم. بیایبید کمی مسئله رو روشن تر بکنیم:
اصلا اساس تصمیم گیری برای هر فرد چگونه است؟ شما اگر بخواهید فرضا برید دانشگاه چه کار می کنید؟ خوب مسیر رو مشخص می کنید ، زمان تخمینی برای رسیدن و احتمال دیر شدن رو در نظر میگیرید، هزینه ای که می خواهید بپردازید رو تعیین می کنید و بر اون اساس انتخاب می کنید که چه طوری برید. این یه مثال سادست. ولی برای کارهای بزرگ تر ممکنه اصلا به این مسایل فکر نکنید، بعضی وقتها تعجب میکنم که برخی از همکلاسیهام چرا اینطور عمل میکنند؟ مثل یک هیئت. همه چیز خوبه، هیچ مشکلی هم نیست الحمدالله. هر وقت بخوان میان هر وقت بخوان میرن. برای یه ساعت بعدشون برنامه ندارند و اگر ازشون دلیل دانشگاه اومدنشونم بپرسی خوب نمی دونن. شاید نمی تونن برای آیندشون برنامه بریزن شاید هم نمی خوان حقیقت رو ببینن و دارن ازش فرار میکنن.
مثلا به من میگن بیا بریم فلان جا، وقتی من میگم نمی یام کار دارم ناراحت میشن(با توجه به اینکه از صبح تا عصر هم ددر بودیم !)  و میگن داره بهونه میاره!! خوب واقعا چه دلیلی داره من بهونه بیارم! من معتقدم تفریح هم باید مثل کار برنامه داشته باشه. معتقدم آدم باید به بهترین وجه کار کنه و بهتر از اون تفریح کنه. مقایسه این افراد بی برنامه  با آدم های موفق هم همین رو نشون میده! یه آدم موفق که خوب به کاراش میرسه و درآمد خوبی داره داره، خیلی بهتر از یه آدمی که نمی دونه دو ساعت بعد چیکارست میتونه تفریح کنه، خیلی ساده میتونه مسافرت های بهتر بره، بهتر بگرده، آموزش بهتر داشته باشه، تازه تفریح بعد از کار هم لذتبخش تره.
حالا نمی دونم که صحبت کردن با مشاور در هر زمینه تخصصی زندگی و فکر کردن قبل از انجام هر کاری چه ربطی به علم زدگی داره! اصلا اساس هر تصمیم برپایه اطلاعاتی که داریم شکل می گیره، حالا به من چه مربوط که شما نمی خواین اطلاعات بیشتر کسب کنید، همینطوری یلخی برید جلو سرتون که خورد به سنگ بهتون میگم!!! از آدم هایی با این طرز تفکر که "هر چه پیش آید خوش آید" متنفرم! مثل شتر آسیابان دارن دور خودشون می چرخن حالیشونم نیست. بهشونم که میگی میگن بروبابا ما خودمون می دونیم داریم چیکار میکنیم! خوب برید، به من چه اصلا.
تجربه همون علمه. تجربه همه آدم هایی که از سالها قبل تا حالا روی یک مسئله فکر کردن جمع شده و اسمش رو گذاشتن علم. با استفاده دستوری از علم مخالفم جون کسی که اینکار رو میکنه باز هم علم رو نفهمیده، فلسفه علم اینه که هیچ گزاره ای مطلق نیست و برای این خوبه که بهترین راه حله موجوده و نه بهترین راه حل برای همیشه. برای همین هیچ وقت نمی گم که از تجربیات نباید استفاده کرد، تجربیات رو میشنوم و اگر عین اون در فرایند علم تجربه شده بود خوب میتونم بفهم که سرانجامش چیه، ولی اگه جدید بود میتونم ازش استفاده کنم. متاسفانه بعضی ها تجربه خودشون رو علم میدونن و نتیجه کارشون رو به همه توصیه میکنن و گند میزنن میره! بعد برای توجیه کارشون میگن که تجربه خیلی بهتر از علمه! آخه احمق جون، این حرف رو از کسی میشه قبول کرد که حداقل یه چیزی از علم بدونه.

به قول سهراب من به اندازه یک ابر دلم می گیرد، وقتی می بینم که حتی دانشجوهای این مملکت هم نگرش علمی ندارند و پیدا کردن راه حل برای زندگیشون رو از راههای غیر معقول (مثل توصیه عمه و خاله و همکلاسی و ... ) می گیرن، حالا وای به حال بقیه مردم عادی و وای به حال و روز این مملکت با این فرهنگ قوزمیت!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 11:15  توسط محمدرضا نیک خواه  | 
 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 22:28  توسط محمدرضا نیک خواه  | 
 

خوب این روزها برنامه های تلویزیون همشون مشابه شده، ایام وفات امام و مصاحبه های کلیشه ای و یادآوری خاطرات و مستندهای تکراری و همایش های ...

اما یه شب که داشتم تنهای تنها پای تلویزیون شام می خوردم یه مصاحبه برام خیلی جذاب بود. یک فردی که نمی شناختمش داشت راجع به امام صحبت می کرد، میون حرفاش گفت : "... برای امام هیچ وقت نتیجه مهم نبود و چیزی که مهم بود تکلیف بود، مثلا کاری نداشتند که نتیجه جنگ چی میشه، می گفتند وظیفه ما دفاع است و ما باید دفاع کنیم ..." (مضمون حرف رو نوشتم)

خیلی فکر کردم به این حرف. خیلی زیاد. برام جالب بود، نه اینکه کاملا با این حرف مخالف باشم ولی نگرش جدیدی که به مسئله داشت منو مجبور میکرد که بیشتر فکر کنم. خوب از لحاظ منطق دینی این حرف کاملا درسته، امام فردی وارسته بود و پیش خدای خودش سرفراز، تسلیم امر بودن و یک بنده بودن به این آسانی ها نیست و امام با شجاعت و با خلوص این کار را می کرد. اما مسئله اصلی اینجاست که آیا ما همیشه می تونیم بفهمیم که تکلیف چیه یا نه؟ مثلا اگر امام میدونست که اگر قطعنامه اول رو قبول نکنه، هزاران جوون کشته میشن، ایران هم چیزی بدست نمیاره بلکه بعنوان متجاوز شناخته میشه ، نگرش به ایران در سطح بین المللی خراب میشه . برای جلوگیری از جنگ همه به عراق سلاح میفروشن و ایران تحریم میشه و وقایع اسف انگیز شلمچه رخ میده و ... تازه غرامت رو هم به ایران نمی دن و چند سال ایران از لحاظ اقتصادی عقب میفته و نه تنها زندگی یک نسل بلکه چند نسل بعد هم تحت تاثیر عواقب منفی ادامه دادن جنگ قرار میگیره. اگر امام همه اینها رو میدونست آیا بازهم قطعنامه رو رد میکرد؟ خوب اینها از لحاظ دینی و شرعی هم خیلی حکم های عجیبی داره مثلا فردی که دستش رو توی جنگ مثلا فاو از دست داده میتونه سردمداران رو مقصر بدونه ، و یا اگر فرضا وضعیت اقتصادی من کمتر از چیزی است که بدون جنگ می بود، خوب این میتونه مثال بارز حق الناس باشه.

پس اینکه بفهمیم وظیفه شرعی ما چیه نیاز به یکسری اطلاعات و اجماع بر مطلب داره. مثل نماز و روزه نیست که ساده باشه. تازه همون نماز و روزه هم اگر برای بدن مضر باشه حتی ممکنه حکم حرام داشته باشه : که اینکه برای بدن مضر هست یا نه رو خود فقیه میگه که باید از دکتر بپرسین. پس برای مسایل واقعا پیچیده سیاسی هم کاشکی امام می گفت که برید و از خبره بپرسین و هر آنچه که او نظر میداد رو بررسی میکرد و حلال و حرامش رو تعیین میکرد. یعنی تحقیق میکرد که تکلیف شرعی چیه؟

الان هم سر مسئله هسته ای حرف همینه، آقا جان خیلی ساده عواقبش رو در نظر بگیرید، نتیجه بازی فقط تابع استراتژی شما نیست، اگر بدانید که ممکنه با تحریم ایران حدودا ۲۰ سال از فرآیند توسعه عقب بیفته، آیا این حرامه یا اینکه حق داشتن سوخت رو چند سال چشم پوشی کنید. رفتار ژاپنی ها واقعا برایم آموزنده است، ژاپن بزرگترین قربانی سیاست های آمریکاست ولی هیچ وقت قدبازی در نمیاره که به آمریکا بد و بیراه بگه و مثل ما قطع رابطه کنه، خیلی هوشمندانه مذاکره میکنه حقش رو میگیره و حالا که قدرت بزرگ اقتصادی شده حتی میتونه حرفش رو به آمریکا تحمیل کنه...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 11:27  توسط محمدرضا نیک خواه  | 
 

Don't be afraid to feel this way
Gonna make you understand
It's not about you, cause I am the fool
Building castles in the sand

If I am crazy, just don't care
It doesn't mean I don't want you near,
This is the story about me and you
And it's called:  Faith !

Right beside you is where I'll stay
Oh Faith !
Just take me as I am...
so please... have faith!

So many times and so many ways
I didn't know just where to go,
You gave me a sign and opened my eyes
That's the reason why I know

That you are different, you're still here
I guess you figured me out right then
Now I believe that we can make it through
And that's called: Faith! 

So don't be afraid... to feel this way...
Just hear me out!
Stay...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 19:30  توسط محمدرضا نیک خواه  | 
 

قبل ها (موقعی که جوان تر بودم)، اولین بار سال دوم دبیرستان سر کلاس هندسه شعر گفتم بعد از اینکه نطق شعر گفتنم باز شد فقط سرکلاسها شعر می گفتم، یه بار دیگه سر کلاس فیزیک و یکبار سر کلاس ادبیات شعر گفتم. سبک تمام شعرهام کلاسیک (شعر کهن) بود. یه مدت بعد دیدم انگار چیزی رو که می خوام نمی تونم در قالب وزن و قافیه بگم، همین شد که رو به شعر نو آوردم که گفتنش خیلی سخت تر از شعر کلاسیک بود. باز هم احساس کردم قلبم به یه چیز دیگه احتیاچ داره، همین بود که رو به شعر سپید و موج نو آوردم. تازگیها ( یعنی اخیرا) از تابستان 83 به اینور ، سبک نوشته هام باز هم تغییر کرده ، سری نوشته های نقاش( که اولین قسمتش رو براتون گذاشتم) از همین سبک جدیده.

دلم دیگه به توصیفات معمولی راضی نمیشه، اون حسی رو که درون قلبم دارم به این سادگیها نمی تونم انتقال بدم. به یک نوع نوشته احتیاج دارم که به فضای ذهنم نزدیک تر باشه( فضای ذهنی من کاملا غیر متعارف و بر خلاف گمان برخی دوستان نامنظم و غیر ریاضی وار است.) اگه یادتون باشه یاد گرفته بودیم که تشبیه 4 رکن داره: مشبه، مشبه به، وجه شبه و ادات تشبیه. گمان می کنم در نوشته های امروزی وجه شبه کمتر معنی پیدا می کنه، هر چیزی ممکنه به چیز دیگه ای شبیه یاشه و این بستگی به نوع نگاه بیننده داره. امروزه با ذهن تکامل یافته بشر مفاهیم خیلی بیشتر از گذشته با ارکان نوشته ها ارتباط پیدا می کنند. نوشتار نقاش تا حدی من رو در جهت انتقال مفهوم ذهنیم راضی کرد.به طور طبیعی جامعه هم داره به همین سمت می ره و نوشته هایی که الان تو روزنامه ها و مجلات ادبی و خصوصا مینیمال ها میخونیم هم به همین صورت مدرن تر شده.

اما شرح نوشتار نقاش:
در توصیف نوشتار نقاش، بیش از هر چیز ساخت فضای نوشته اهمیت دارد. یک وهم (همان توهم خودمون) همراه با یک خستگی و یک شور در پس دیدگان خسته نقاش. او هم خالق است و هم بیننده پرده پرشور رنگها. نقاش استعاره از من است و هر کسی دیگر مثل من، رنگها و بوم،  استعاره از دنیا زندگی و زمان هستند و این نقاش است که با هنرمندی خود یک تابلو می آفریند. دیگران نقاش را به بومش می شناسند، ( یعنی زندگی او را می بینند ) ولی نمی دانند که شاید نقاش نمی توانست بوی عطر را نقاشی کند. هرچه ما در این دنیا از دیگران می بینیم بازی آنها با رنگ هاست و ما تنها بوم را می ینیم و راجع به نقاش قضاوت می کنیم: می گوییم او مهربان است، خوش اخلاق است یا خودپسند است، اما هیچگاه نمی گوییم که پالت رنگ نقاش خشک بود که او نتوانست خوب نقاشی کند. هیج گاه نمی گوییم نقاش چه چیز را می خواست به تصویر بکشد؟ آیا همه چیز حتی بوی عطر را هم می توان نقاشی کرد؟ هیچ گاه تلاش نقاش برای خلق یک تابلو را حس نمی کنیم. سوال اصلی اینجاست که حقیقت چیست؟ فکر نقاش یا بومش؟ چه تابلویی کامل است؟ زیبایی کدام است؟ آیا همه زیبایی را یکچور می بینند؟ آیا حقیقت خود می تواند یک فریب باشد؟ آیا خیال از حقیقت واقعی تر نیست؟ آیا حقیقت استعاری است؟ چه چیز را حقیقت می گوییم؟ اگر بوم را حقیقت می نامیم پس حقیقت وجودش را از یک اثر به استعاره می گیرد، پس تلاش ، نیت ، ابزار و موقعیت نقاش هیچ ارزشی ندارند.
به طور خلاصه می خواستم بگویم در این دنیا تمام تصورها از انسان های اطراف به نحوی غیرواقعی است و اگر من تابلویی ناقص کشیدم حق دارم از دیگران خرده بگیرم که به نقص بوم نگاه نکنند. تابلوی من با تمام کمالش هنوز به دیده دیگران ناقص بود. حقیقت مهم نیست، تنها ایمان می تواند بماند.

اما نظر دوستان:
تقریبا هیچ کس منظور من از این نوشته رو درک نکرده بود. اکثرا سراغ تقابل عقل و عشق رفتد که با اغماضی منظور ثانویه این نوشتار است. ( به قول علما یک حالت خاص از فرم کلی.)
به طور کلی نظر "حمیده" رو بیشتر از همه می پسندم چون درک خودش از نوشته رو به سادگی نوشته و برای من ارزشمنده. نظر "بنده خدا" رو بعد از حمیده بهترین نظر میدونم. "گل پسر" هم از دیدی متفاوت دیده که چای تامل داره.
من پرسیده بودم که چه مفهومی از این نوشتار به ذهن شما خطور می کند، ولی برخی دوستان (مثل شیخنا) لطف کردند و نقد ادبی فرمودند وحتی به صورت کاملا پدرانه اضافه کردند که: "...پر کردن این فاصله جز با تمرین و اصلاح میسر نیست."!..  چشم استاد.
چشمه هم مثل مهدی نقد کرده ولی با سبک خودش، من دوست داشتم با دقت تر نوشته رو می خوند. برداشت "یه دوست" از نوشته کاملا اشتباه بود. (البته من به آن احترام می گذارم.) تناقض وجود داره اما نه برای نقاش، بلکه به صورت درک کلی مفاهیم برای همگان.
"فاطمه" هم به جدال عقل و عشق پرداخته ( که ظاهرا موضوع مورد علاقه نسل امروزه!) ایشون هم زحمت کشیدند یه شعر فرستادند که بعلت حجم زیاد نامه ها نمی تونیم براتون بخونیم!
نظر "لیلا" دوست داشتنیه. خصوصا اونجاییکه از لمس کردن با انگشتای چشم صحبت میکنه، اما ربطی به نوشته نداره! جدای شوخی خیلی خوشحالم که حالش خوبه و عملش با موفقیت تموم شده، به لیلا باید بگم که من عیادت نیومدم ولی دلم باهات بود و از دور دعا گو بودم. به بوم نگاه نکن ، حقیقت استعاریه!

"بنده خدا" و "یه دوست" منت می گذارند اگر خود را معرفی کنند. (نمی دانم چرا برخی به صورت ناشناس می آیند، شاید اسم خود را دوست ندارند و شاید شخصیتشان را...)

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 11:21  توسط محمدرضا نیک خواه  |