![]() |
|
![]() |
پالت رنگ خشک بود و عاطفه نقاش خیس مانده بود. سحر بود و چشمهایش از بی خوابی می سوخت، شوق او مست بود، هشیاری اش بی معنی و فکرش گمراه. نمی دانست چه می خواهد. بوی عطر را نمی توانست نقاشی کند.
زیبایی را گم کرده بود. تناقض داشت میان آن چه بود و آن چه خواهد بود. اراده اش پر امید و صبور بود و بدنش ناشکیب. موسیقی احساسش روی بوم بازی می کرد، و او با دیدگان نیمه بسته اش به آن می خندید. رنگ قرمز می رقصید، آبی ویلن می نواخت، سفید پیانو می زد و مشکی آواز می خواند. روح نقاش در دنیای پر وهم بوم می دوید، ولی تابلو ناقص بود مثل یک تراژدی.
ادراک هوای ذهنش را پرکرده بود، حقیقت کدام است؟ فکرش یا بومش؟ دیگران می گفتند بومش ولی نقاش ذهنش را نقاشی می کرد و زیبایی خیالش واقعیت را گمراه کرده بود. حقیقت استعاری بود، تنها ایمان می توانست بماند. و عشق یکتا بازیگر زمان بود. قلموی نقاش عشق را می بوسید و تمنایش آنرا نوازش می کرد. چه دنیای لطیفی داشت، پرجنب و جوش و رنگی، ولی سه پایه مدتها بود که خوابیده بود.
. . . آفتاب طلایی رنگ از پنجره روی بوم افتاده بود. تابلو با تمام کمالش هنوز به دیده دیگران ناقص بود. نقاش روبروی تابلو خوابش رفته بود و اتاق از عطر فکرش سرمست بود و زمان همچنان بی پایان . . .
* * * *
شاید قبلا این مطلب را از من شنیده باشید، ولی دوست دارم بدانم چه مفهومی از این نوشتار به ذهن شما خطور میکند. در مطلب بعدی راجع به مفهوم این نوشتار بحث خواهم کرد.
حکایت من حکایت همان کوزه گری است که از کوزه ای شکسته آب می نوشد، و این نوشیدنش برای او گوارا تر از جام زر است. پس از طرح های گوناگون و رنگهای دلفریب، جایی می خواهم به رنگ پاکی، صداقت و راستی، به سپیدی همین جا، ساده و زیبا .
می خواهم دور باشم از تزویر و نزدیک باشم به امید. هوایی پاک می خواهم برای زیستن، خانه ای روشن می خواهم برای آسائیدن، دلی شکیب می خواهم برای سوختن، دستانی قوی می خواهم برای ساختن، راهی سبز می خواهم برای پیمودن و پیمودن و پیمودن ... و پس از آن پاییدن و دوست داشتن. می خواهم این نوشداروی اندوه را بنوشم، و بر بی برگی دستانم مویه کنم، و آوای آفرینش را نیوش کنم و بر سرا پرده عالم فریاد زنم: نوشم باد این نوش...
و بگذار همچنان مبهم باشم و بگذار دیگران از لوچی بگویند، وسیع باش چون دریا، که دیگران نمی دانند آنچه را که تو میدانی.